The first 200 lines.
خوش اومدین، رفقا
یادتونه که دفعه پیش جین رو کجا رها کردیم
آره، داشت عشقوحال میکرد
با فابیانِ بهشدت جذاب
و بله، همون فابیان
همون که همبازی روخلیو توی سریال «سفرهای گییرمو» بود
توی سریال نقش رقیبش رو بازی میکنه
رقیبِ وجبیش
اما میدونید چی کوچیک نبود؟
خوشحالیِ روخلیو
چون بالاخره دوباره با شیومارا نامزد کرد
و تصمیم گرفتن یه عروسی بگیرن
در حد عشقشون. سنگ تموم گذاشتن
و حالا که حرف از عشقِ بزرگه
رافائل هم بدجوری دلباختهی پترا شده بود
و بهش گفت: «میخوام با تو باشم»
اما پترا... خب راستش مطمئن نبود
میدونم، حالگیره، نه؟
و بعدش پلیسها مزاحمشون شدن
و گفتن که میدونن کی اسکات رو کشته، و اون
راستش، خودتون بهزودی میفهمید
یه تیکه از گذشتهی رافائل هم مونده
درسته، اون پولداره اما اوضاع همیشه هم
براش راحت نبوده
خیلی وقت پیش سرطان داشت
خواهرش لوئیزا رو یادتونه؟
خب، اون با رُز تو رابطه بود
معروف به «سین روسترو»؛ رئیسِ خلافکارها
البته رُز توی ملاءعام ماسک میزد و قیافهش اینشکلی بود
میدونم! دقیقاً مثل سریالهای آبکیِ مکزیکیه، مگه نه؟
که خب، البته این سریال هم دقیقاً همینه دیگه
یکی بود، یکی نبود، یه دختر کوچولویی بود
که به قصههای پریان باور داشت
«و لنگهی کفشِ شیشهای دقیقاً اندازهی پای سیندرلا بود.»
درسته
از همون بچگی، جین گلوریانا ویانوئوا
به جادویِ
قصههای شاه و پریون باور داشت
«و اینطوری شد که با هم ازدواج کردن و...»
تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردن
پایان
اما هر چی زمان گذشت
جین اون دیدگاه رو با یه نگاهِ... واقعبینانهتر عوض کرد
«و اینطوری شد که با هم ازدواج کردن و...»
اِم، بهعنوان زن و شوهر با هم زندگی کردن
اِ، و بالا و پایینهای خودشون رو داشتن
و با روزهای سختی روبهرو شدن
که رابطهشون توشون محک خورد
اما پایِ هم موندن
چون میدونستن رابطه تلاش میخواد
و خب، میدونید، زندگی همیشه هم عالی پیش نمیره
پایان
آها، و پرنسس
بیرون از قصر برای خودش یه شغلِ راضیکننده داشت
اون سیندرلایی که ما توی مدرسه اجرا میکنیم پایانش فرق داره
ما... خب، پایانهای خیلی متفاوتی میتونه وجود داشته باشه
همینه که داستان رو جذاب میکنه
آره خلاصه. تا الان دیگه جین بیخیالِ این قصههای پریان شده بود
خب، من حاضرم
آمار جزئیات عروسی رو بهم بده
تمِ عروسی، یه قصهی پریانِ واقعیه
آره، ظاهراً روخلیو در جریان نبوده
اوه، واو، اینو ببین
کبوتر، حتماً
و آتیشبازی
یه کالسکه
که اسبهای سفید میکشندش
و این همونیه که تو میخوای؟
چون بالاخره روزِ تو هم هست
اتفاقاً قضیهی اسبهای سفید ایدهی مامانت بود
همیشه فکر میکردم
دیگه ازم گذشته و
فرصتم برای پرنسسبازی تموم شده
اما بابات
قانعم کرد که هنوز دیر نشده
و نشستم فکر کردم که چقدر باحال میشه
که اون لباس پُفپُفیِ گنده رو بپوشم
و
مگر اینکه فکر کنی مسخره میشم
نمیخوام... نمیخوام خندهدار به نظر بیام
فکر نمیکنم مسخره بشی
به نظرم خوشگل میشی
باشه
پس میخوام ازت بپرسم
رسماً
ساقدوشِ اصلیِ من میشی؟
بله! البته! رسماً با کمال میل
و من هم حاضرم به تمام نیازهایِ عروسیت برسم
اوه، واو
اون یه... تو... داری... تاجِ سر گذاشتی؟
نه، این مال توئه
من تاجِ شاهی گذاشتم
یه کشتی تفریحی هم هست. هه
واو
و همهی اینها قراره تا دو هفتهی دیگه اتفاق بیفته
مجبوره. همهمون بردهی
زمانبندیِ تلویزیون هستیم
اون موقع سریال من میره برای تعطیلات
اما ما از قبل ژانلوک رو استخدام کردیم
بهترین برنامهریزِ عروسیِ این اطراف
اون با فروشندهها هماهنگ کرده
آتیشبازی، کبوترهای مالزیایی
و معذرت میخوام که میپرسم
بیا، باز شروع شد
اما نقشِ خدا این وسط
توی این ریختوپاش چیه؟
خب
اون منو خلق کرده، پس نقشِ خیلی بزرگی داره
کی خطبه رو میخونه؟
آه. در بهترین حالت ریکی مارتین
چی؟ مامان
عروسی یه آیینِ مقدسه
ما قرار نیست توی کلیسا و توسط یه کشیش ازدواج کنیم
باید یه چیزی
این وسطایِ کشیش و ریکی مارتین وجود داشته باشه، نه؟
اوکی، میدونی چیه مادربزرگ؟
در مقامِ رسمیم بهعنوان ساقدوشِ اصلی
یادآوری میکنم که این روزِ اونهاست
اووه، سوختی
نه، همچین چیزی
نبود
دوستت دارم آلبا، اما باید برم
آخرین شبِ فیلمبرداریمه
تا بعد از عروسی، و این کار واقعاً
پوستمو داغون میکنه
بانوی من
تا دیدارِ بعد
آه، بله، فابیان
برای اینکه در جریانِ اوضاع قرارتون بدم
یکی بود یکی نبود
جین بینقصترین رابطهی کوتاهش رو داشت
رابطهی جنسیِ عالی
بدون هیچ قید و بند و تعهدی
اون و فابیان
دقیقاً با هم تفاهم داشتن
و همهچیز رو ساده و بیدردسر پیش میبردن
آره خلاصه، داشتم سر به سرتون میذاشتم
منظورم اینه که، اشتباه برداشت نکنید، رابطهشون خوب بود
اما بعدش
خب، من دیگه واقعاً باید برم
نه
فقط پنج دقیقهی دیگه
اِم... قبلاً همینو گفتی. هه
میدونم
اما با تو زمان خیلی زود میگذره
دو دقیقهی دیگه چی؟
بوپ
معلومه فابیان هنوز دنبالِ یه جور رابطهست
خب، میخوای باهاش تموم کنی؟
آره. مجبورم
آه، اما یه بخشی از وجودم امیدوار بود
که خودش دوزاریش بیفته و کمکم غیبش بزنه
اوه. آره، اون دوزاریش نمیافته
میدونم. باید بهش بگم
آره، خب زودتر این کار رو بکن
یه کم خودخواهانه است که نذاری طرف بدونه
توی چه وضعیتی از لحاظ عاطفی هستی
پترا هنوز بهت جواب نداده؟
نه. میگه هنوز داره بهش فکر میکنه
اما آخه چقدر دیگه؟ یه هفته شده
خیلی بده. اما خب تصمیمِ واقعاً بزرگیه
میدونم. و بهش احترام میذارم
اما اگه بحثش رو پیش کشید، میشه فقط
بهش بگی که به نظرت ایدهی خوبیه؟
چی؟ میدونی، من فقط
اگه موقع ناهار یا یه جایی بحثش رو کرد
واقعاً نمیخوام خودم رو وسط بندازم
متئو، عجله کن باید بریم
نه، کاملاً حق با توئه. تو
نباید دخالت کنی
که ما رو میرسونه به اینجا و الان
اصلاً نمیتونم تصمیم بگیرم
به مزخرفترین ناهارشون
توی این سه سالی که با هم ناهار میخورن
خب، خواهش میکنم، راحت باش، وقت بذار
خب دارم سعی میکنم تصمیم بگیرم. اینطوری نیست که نخوام
بیا، یه پنکیک بخور
هفتهی پیش تخممرغ خوردی
فکر میکنید واقعاً دارن دربارهی صبحانه حرف میزنن؟
خب، هر کی دستاس نوچ شده، بلند شه
بریم بشوریم
دستای من از همه نوچتره
ای بابا، متئو
من میبرمش
باهاش حرف بزن
میتونیم حرف بزنیم؟
اوه، اِم، آره، حتماً. دربارهی چی؟
اوه، بس کن، میدونم که اون دربارهی
اون ابرازِ علاقهی بزرگش بهت گفته
خب نظرت دربارهی همهی اینها چیه؟
فکر میکنم این یه مسئلهی بین خودتونه
مسخرهست. تو همیشه نظر میدی
این تنها دفعهایه که واقعاً نظرت رو میخوام
من دخالت نمیکنم
هر چقدر هم با مهربونی بپرسی
من هیچ نظری ندارم
معلومه که نظر دارم
این یه ایدهی افتضاحه
راستش، این حتی یه نظر هم نیست
فقط یه واقعیته
No comments yet. Be the first to leave one.