The first 200 lines.
بازنويسي :kiyavash62
حتي در اوج ناراحتي از دست دادن مادر ،سورو بازهم شور واشتياق خودش رو از دست نداد
و آهنگري رو براي مردم هه بان چون ساخت
نا اميدي و بي هدفي يي جيناشي بيشتر هم شد ولي در آخر تونست تالهه رو به چنگ بياره
قسمت 21
! بانوي من
بانوي من هنوز خوابيد
بانوي من
گي ته
گي ته
يالا ، بدو يه دکتر بيار اينجا
چرا فقط اونجا نشستيد؟
فورا يه دکتر بياريد اينجا
بهت ميگم يه نفر حتما مرده
بله ، قربان
اگه اون مرده، اينکار براي چيه؟
بعدا گفته ميشه من مادر سورو رو کشتم
سورو ، اون لعنتي ، مثل باد مياد اينجا و منو ميکشه
اينطور نيست بانوي من؟
همسر عزيزم متاسفم
اگه ميدونستم که اين اتفاق ميفته ، جشن عروسي باشکوهي رو برات ميگرفتم
علاوه بر اون
حالا همسرم رفته
رابطه خويشاوندي که سورو با من داره قطع ميشه و دوباره يه غريبه ميشه؟
در اينباره چيکار ميشه کرد؟
چطور ميتونم با اين شرايط کنار بيام؟
مادر
لطفا چشماتو باز کن
مادر بيدار شو
من اومدم ، مادر
مادر چرا اينطوري اينجا خوابيدي؟
چه اتفاقي افتاده؟
مادر
مادر صداي منو نميشنوي؟
اون احتمالا نميتونه صداي منو بشنوه
مادر متاسفم
متاسفم مادر
سورو
اينقدر ناراحت نباش
من مطمئنم که مادر به جاي خيلي خوبي رفته
سورو
بيا بريم
ميشه لطفا بري
اون زن بيچاره ، من براش خيلي ناراحتم
الان بايد چقدر خوشحال باشه که ميتونه دوباره همراه شوهر قبليش باشه
من مطمئنم که اون با استاد شمشيرسازي رفتن به يه جاي خوب
مهم نيست که اون چقدر آدم بديه
نشون ميده که از يه حيوون هم پست تره
برادر بزرگ
ما هم واقعا نميدونم که چه اتفاقي افتاد
اون احتمالا از ترس نميتونه خودش رو جايي نشون بده
لطفا ساکت باش
ميترسم ارباب سورو بشنوه
بانوي شمشيرسازي
من دوباره با تو روبرو بشم ، رئيس سوک
دراينده چه اتفاقي ميفته، زندگي آدما اينطوريه
بنظر مياد که اين حرف درست باشه
جدا از اينا، گردني که قراره با شمشير من زده بشه مال توئه
از اونجاييکه همسرت در اتاق خواب تو به زندگيش پايان داده
ذهنت هرگز به آرامش نميرسه حداقل از چيزي که من فهميدم
تا اونجاييکه من ميدونم الان وقت اين نيست که منو تهديد کني
يکبار ديگه اون زبون کثيفت رو تکون بدي ، بعدش
کاري ميکنم ديگه حتي نتوني اون دهنتو باز کني
بعد از گوش دادن به حرفاي من
باز هم هم براي هدر دادن انرژيت خيلي دير نميشه
دستت رو از اون شمشير بردار
قبل از اينکه من گردن اون حرومزاده رو بشکنم، شين گوگوان
من اصلا نميتونم کاري کنم
پسره احمق
همه شخصيتت همينه ، پس تو به چه دردي ميخوري؟
دشمني باعث مرگ مادرم شد
چطور از من انتظار داري که ولش کنم تا زنده بمونه؟
با زدن گردن دشمن در جلوي مادرت که مرده
فکر ميکني ميتوني زندگي اونو بهش برگردوني؟
حق با توئه
البته که اونو زنده نميکنه
تو درست ميگي ! اينکار احتمالا اونو دوباره به زندگي برنميگردونه
من نتونستم دشمني رو که باعث مرگ مادرم شد بکشم
چطور ميتونم به روياهام فکر کنم،و
براي آينده نقشه بکشم در حاليکه حتي نتونستم از مادر خودم محافظت کنم ؟
فايده اون چيه ؟
من بيشتر از اين ازت انتظار داشتم و
نتونستم ازت نا اميد بشم
اما با اين قلبي که تو داري حتي نميتوني از خودت محافظت کني
من از خودم شرم دارم که تنها به تو اعتماد کردم و تا اينجا همراهيت کردم
از خودم خيلي شرمنده ام
که نتونستم اينو تحمل کنم
خيلي احمقم
خيلي نادون و بيچاره ام
چون فکر ميکنم مادرم به خاطر حماقت من مرد
من نميتونم اينو تحمل کنم
مادر
سورو
گريه نکن
فعلا از شمشير انتقام دور باش
قلبت رو بزرگ کن براي انتقام بر عليه بي عدالتي ،نه انتقام شخصي
اين چيزي بود که مادرت هم ميخواست ببينه ،اينطور نيست؟
چرا ؟
چرا منو تا اينجا با خودت کشوندي ؟
تو حتي نگران نيستي ؟
نگراني ؟
چه نگراني اي ؟
همه چيز نشانگر اينه که دوک اعظم شين به پايان خودش رسيده اگه ما فقط اينجا با يستيم و کاري نکنيم
منظورت چيه که دوک اعظم کارش تمومه ؟
کي اينو گفته ؟
اگه بانو چونگون و
سورو نيروهاشون رو يکي کنن
تو هم بايد يدوک اعظم شين رو مرده فرض کني
واقعا ؟
اين اولين باره که همچين چيزي ميشنوم
اما اگه
اگه اوضاع همينطور بشه
فکر ميکني ما بايد چيکار کنيم ؟
منظورت چيه ما بايد چيکار کنيم ؟
مثل همه کساي ديگه ما هم بايد مثل چسب بچسبيم به سورو
پس من چي ؟داري ميگي من هم بايد همون کاري که اون خائن تالها ميکرد بکنم ؟
منظور من اين نبود اما رئيس يوم
تنها چيزي که تو بهش اهميت ميدي ثروته اينطور نيست ؟
اگه ما همينطوري اينجا بشينيم و کاري نکنيم زندگيمون به خطر ميفته و
صادقانه يکم اين روزاي دنياي سورو ست،سورو
همه دارن دنبال راهي ميگردن که چطوري به سورو بچسبن
پس تو چي ؟ تو پيوندي با سورو داري ؟
خب ،نه،اما اگه فقط تو به من اجازه بدي
من قبلا راهي پيدا کردم که ما بتونيم با سورو صحبت کنيم
واقعا ؟
اين واقعيت داره ؟
اما کسي مثل تو چطور ميتونه چين ارتباطي برقرار کنه ؟
من تا همين الان هم با سورو صحبت کردم
تمام اين مدت با سورو در ارتباط بودم
رذلي مثل تو با سورو صحبت کرده ؟
آخرين بار وقتي گفتي ميري که از شر سورو خلاص بشي
در واقع من سورو رو به سمت جلو بردم
تو ! تو ميخواي بميري ؟
تو پست رذل! چنين موضوع مهمي رو بدون گفتن به من انجام دادي ! خداي من
ميبينم که تو حداقل يه چيزي رو خوب از من ياد گرفتي
کار خوبي کردم ،اينطور نيست ؟
تو ميبيني که يه مرد اهل تجارت
بايد در همه شرايط قادر باشه زنده بمونه
بله قربان
حالا وقتش نيست که يه نيروي تازه پيدا کنيد دوک اعظم ؟
من به نظر تو رقت انگيز ميرسم ؟
البته که رقت انگيز به نظر ميرسي
حقيقت اينه که به نظر مياد دنيا داره از کسي بيشترين موفقيت رو بدست آورده حمايت ميکنه
حتي يه مورچه هم در اطراف تو درنگ نميکنه ،دوک اعظم
تو الان چي گفتي ؟ حتي يه مورچه هم طرف من نيست؟
حرفاي صادقانه حرفاي حقيقي هستن اينطور فکر نميکني ؟
در حال حاضر به جز من چه کسي طرف تو مونده؟
درسته
داري ميگي من الان بايد جلوي تو به خاک بيفتم و التماس کنم که تا آخر با من بموني ،رئيس يوم ؟
خب ،اين خيلي لازم نيست اما
من تا آخرش باهات ميمونم و وفاداريم رو بهت ثابت ميکنم البته به خاطر خودم
تو نبايد درباره من طور ديگه اي فکر کني
اين چيزيه که من سعي دارم بگم
تو انتظار داري چي به دست بياري ؟
خب ،سواي اينکه من چيزي ميخوام
در حقيقت همه اون کسايي که کنار سورو هستن به من ميگن بيا ،بيا و منتظر من هستن ،علارغم اين
اگه تو ميخواي که من همچنان در کنارت بمونم فکر نميکني اين وفاداري استحقاق يه پاداش رو داره ؟
نبايد به خاطرش يه پاداش باشه
منظورم همينه
ميفهمم رئيس يوم
من بهش خوب فکر ميکنم
پس
لطفا به خاطر من بهش خوب فکر کن
دليل اين ملاقات غير منتظره چيه ؟
من اومدم چون ميخواستم براي آخرين بار در خواست الهي رو رو ياد آوري کنم
تو مطمئني که پيشگويي در مورد سورو بوده ؟
بله ،درسته . لطفا به اونچه گفته شده عمل کنيد
باشه ميفهمم
همين کارو ميکنم
پس
من بايد سورو رو بر تخت پادشاهي گويا بنشونم
آهنگري ها بانچون
همه توجه
جرقه تازه اي از اميد که باعث فروزش آتش خواهد شد در هابانچون زده شد
اين شعله از هابانچون به گويا خواهد رفت
و از گويا به مناطق ديگر خواهد رفت تا باعث روشنايي ملتها شود
و فلزي که اينجا ساخته ميشه
به اونور درياها خواهد رفت تا باعث شهرت کشور گويا بشه
اين فلز با خون و عرق همه ساخته شده
به نظر شما اين چيزي نيست که بخوايم بهش افتخار کنيم ؟
به هر حال ارباب سوروي ما بدون شک تغيير کرده
نگاه چطور تونست آهنگري رو بسازه
اگه رئيس شمشير سازي و همسرش ميتونستن اون اينطوري ببينن
بسيار خوشحال ميشدن
قلب سورو احتمالا مثل قبل نيست
داشتن يه آهنگري در هابانچون
خب ما احتمالا به راحتي زندگي خواهيم کرد اما وقتي به کارهايي که دوک اعظم انجام خواهد داد فکر ميکنم
اگه اين اتفاق بيفته به نظرت بانو چونگون ساکت ميشينه و کاري نميکنه
منظورم اينه که اون کاري براي پسرش که بعد از مدتها به سختي پيداش کرده نميکنه؟
چرا ،اونجا رو ببين ! اوني که ميبينم کيه ؟
يونگي ،اون واقعا مادره که داره از اونجا مياد ؟
بله اون بانو چونگونه
اينکه مادر چي ميگه من واقعا کنجکاوم
اشکالي نداره که من هم چيزي بگم؟
به همه شما که در چنين کار عظيمي موفق شديد
من شما رو ستايش ميکنم
بيشتر از همه سورو ،که تونست غم از دست دادن مادرش رو تحمل کنه و کارش رو ادامه بده
اون واقعا کسيه که براي هدايت و پيشرفت گويا مناسبه ،اين چيزيه که من فکر ميکنم
بياييد دور سورو جمع بشيم
و بهتر از آهنگري و گويا و محکم تر از اهن
No comments yet. Be the first to leave one.