The first 200 lines.
نوامبر ۱۹۴۲، کلکته
یک جنگ جهانی در جریان بود.
ارتش ژاپن در مرز برمه بود و کلکته را هدف گرفته بود.
ما، کلکتهایها...
...گیر افتاده بودیم بین اربابان بریتانیاییمان و متجاوزین ژاپنی.
مگه کری؟
تو فقط یه زبون حالیت میشه.
مواظب باش!
تو...
پیامی برای شانگهای
دارم حقمو میگیرم.
آخرین میز
هروقت دهنشو باز میکنه، آدم دلش میخواد دندوناشو بریزه تو دهنش.
به درک که گاندی تو زندان میمونه.
من هیچوقت کمک نمیکنم.
من خیریه نمیخوام. به کمک نیاز دارم.
منم کمکی نمیکنم. کی فرستادت؟
چی شد؟
پدرم دو ماهه گمه.
خب، پس اینجا چیکار میکنی؟ برو به پلیس خبر بده.
خبر دادم. - پس بابا کلهگنده نیست؟
سردخانه؟ بیمارستانها؟
شاید زیر تراموا رفته.
همهجا رو گشتم. بیمارستانها، سردخانهها.
نظر تو رو میخوام. - ولش کن.
ولش کن. این توصیه منه. برو.
ولی اون پدرمه. - آره، حتماً.
الف) شاید دزدیدنش. ولی کسی باجخواهی نکرده.
وگرنه تو الان دنبال پول بودی، نه دنبال نصیحت.
ب) به قتل رسیده، جسدش مخفی شده.
تو یه معامله کثیف گیر کرده. عاقبت بدی داشته.
ج) زندهست. فراریه. درگیر یه معامله کثیف شده.
د) با یه زن فرار کرده.
لیلا، من با پرفسور بوس صحبت کردم.
میخواد که برای شغل استاد ریاضی درخواست بدم.
قبولم میکنن. استاد دانشگاه میشم.
این چیزی بود که نگرانت کرده بود.
نه پولی، نه کاری، نه ارثی.
اینم پشتوانهات.
چی رو قایم کردی؟
بذار ببینم
کارت عروسی کیه؟
تو داری با آتانو سن ازدواج میکنی؟ اون مدالآور طلای شیمی؟
همون پسره که یه کار عالی تو "هیند کمیکس" داره؟
"آتانو و لیلا ازدواج میکنند"
اسمتو به من نگفتی.
تو هم نپرسیدی.
آجیت بانرجی.
میدونم.
همه تو رو میشناسن.
پدرت پولی از خودش باقی گذاشته بود؟
چرا؟
این بهمون میگه که فرار کرده یا قصد رفتن داشته.
باید جعبهشو بررسی کنم - تو داریش؟
آره.
میتونم ببینمش؟ - نه.
اینجا پولی نیست.
وسایل دیگه ای؟
نه.
شیمیدان بود؟
دانشگاه کلکته.
مدال طلایی. سال ۱۹۲۰.
اوراق قرضه جنگی به ارزش ده هزار.
به نام کمالبالا دیوی. اون کیه؟
مادرم.
تو روستا زندگی میکنه.
پدرت دیابتیه؟ - آره.
برگ بتل دوست داره بجوه؟ - دوست داره؟ معتاد به پانِ!
خودش ترکیب مخصوصش رو درست میکرد. - جعبه پانش کجاست؟
تو مهمانخانه ندیدمش.
چیکار میکنه؟
کار خاصی.
شغل ثابتی نداره.
خبر ندارم.
زیاد با هم حرف نمیزدیم.
یعنی حرف نمیزنیم.
ولی خرجت رو میده.
یا خودت پدرتو دزدیدی...
...یا داری باهام بازی میکنی.
یه جای کار میلنگه. - یعنی چی؟
یه مرد بدون شغل ثابت پول اتاق پسرش و سیگارهای گرونقیمت رو میده.
برای زن دومش اوراق قرضه میخره. این رو نگفتی.
از کجا میدونستی؟
روی اوراق قرضه نوشته. کمالبالا، بیست و چهار ساله.
یه مرد تازهداماد زن دومش رو بخاطر یه زن دیگه ول نمیکنه.
گزینه د حذف میشه. حقایق رو ازم پنهون نکن.
انسولین و جعبه پان. یه جای کار میلنگه.
چرا مشکوکه؟
شاید فقط رفته باشه یه جایی.
هیچی "همینجوری" توی این دنیا اتفاق نمیافته.
ببین، برای من که کاری نداره.
دو روز تو مسافرخونه و همه چی دستم میاد.
پدرت ممکنه زنده و بیگناه باشه.
یا مرده و گناهکار.
برم؟
برات بفهمم؟
مواظب باش، آقا!
بیا اینجا!
باشه! پاهاش رو نگه دار.
توی کالج اسکوئر شعار «بنگال آزاد» میداد.
پلیس عاشق لت و پار کردن دانشجوهاست.
بذار ببینم.
نبضت رو.
خوبم.
اینطور که به نظر نمیآد.
تابلوی اتاق خالی رو بیرون دیدم. به یه اتاق نیاز دارم.
اسمت؟ - آتول چاکراوارتی.
دنبال کار میگردم. اولین باره که میام کلکته.
از کجا؟
مونگر. تازه از قطار پیاده شدم.
یکی توی ایستگاه گفت که...
...مسافرخونه شما ارزونترین و بهترینه.
برو!
اگه دوباره کلاس رو بپیچونی...
...اون یکی پاتم میشکنم.
شما مدیرین؟ - اتاق خالی نداریم.
نمیفهمم.
برای دروغگوها اتاق خالی نداریم.
دروغگوها؟
آقای آتول.
پس این اولین باریه که میای کلکته؟
با این حال کفشهای دستدوم پوشیدی...
...که فقط توی کالج استریت، مغازه گوش میفروشن.
قطار مونگر اول صبح میرسه.
اگه مستقیم اومده بودی، ساعتها پیش اینجا بودی.
این همه دروغ برای یه اتاق؟
ما به آدم حسابیها اتاق اجاره میدیم. متاسفم.
دستت رو.
دستت رو بده به من.
باکشی.
بیومکش باکشی.
دکتر گوها.
آنوکول گوها.
عجب! خیلی تاثیرگذار بود!
اون کیه؟
کارآگاهه؟
اصلا و ابدا.
ایشون پرافولا رای هستن. یه مامور بیمه.
نصف ماه رو دوره.
شبی که بووان ناپدید شد، ایشون نبودن.
بدون بلیط سفر کرده. پس مدرکی هم نیست.
ایشون آقای اشوینی هستن.
پل جدید هاورا رو دیدم.
محشره!
آقای کانای.
ایشون نزدیک همینجا، تو محله چینیها کار میکنن.
ایشون آقای بیومکش باکشی هستن.
ایشون درباره آقای بووان چند تا سوال دارن.
دارم سعی میکنم کمک کنم.
پلیس؟
به هیچ وجه. - چه جور سوالاتی؟
از اون سوالای فضولانه.
از اونایی که به جعبه پان آقای بووان مربوط میشه.
خوبین، آقای اشوینی؟ یه کم آب.
فکر میکنین ما اونو تو جعبه پانش قایم کردیم؟
من فکر میکنم یکی اونو کشته و جسدشو مخفی کرده.
سیبزمینی سرخ کرده؟
فقط دوشنبهها، چهارشنبهها، جمعهها.
حمله هوایی!
عجب ورودیه!
چینگ لینگ رو میشناسی؟
کی؟ - ولش کن.
چی باعث شد که... - اسمت واقعا کانایه؟
اسم چینیم باعث میشه زبان بنگالی پیچ بخوره.
برای همین عوضش کردم.
یه هواپیما سقوط کرده. آتیش گرفته.
شغلت چیه؟ - تریاک میفروشم.
نه اون چیزی که فکر میکنی. من مجوز دارم.
باید بیای محله چینیها.
این رو بذار بین دندونات.
اگه بمبی نزدیک اینجا منفجر بشه، ممکنه زبونت رو گاز بگیری.
و تو؟
نه، مزه وحشتناکی میده.
موافقم.
نتونستم با مرد کلاهخود به سر حرف بزنم.
آقای اشوینی؟
اون همخونه بووانه. یعنی... همخونش بود.
آقای اشوینی.
عجب غذایی بود!
سیگار؟
آها! شما پان ترجیح میدین.
پس بریم یه دونه بخوریم.
پان؟
پان نیست.
مگه شما و بووان عاشق پان نبودین؟ هیچچی ندارین؟
نه.
چی توشه؟
تو اون؟
پنجره... - نه، توی کمد.
چی رو اونجا قایم کردی؟ - هیچی.
خالیه.
میخواستم پسش بدم.
میخواستم...
من کاری نکردم.
من حسابدار ارشدم.
من بیگناهم.
اون به قتل رسیده بود.
من قاتل نیستم!
باشه. تو حسابداری. حالا بذار من فکر کنم.
بوهوان جعبه پان، پول و داروهاش رو جا گذاشت
No comments yet. Be the first to leave one.