The first 200 lines.
میدونستی اگه جسد رو مستقیما به بریزبین بفرستین توی زمان صرفهجویی میشه دیگه؟
خب نزدیکترین بیمارستان مکیه.
آره، ولی اگه مورد مظنون به قتل باشه، میشه این مراحل تشریفاتی رو رد کرد.
خب تصمیمش با من نیست.
با اوناست.
میدونستی این ممکنه به پرونده قتل ایزابل ربط داشته باشه دیگه؟
ایشون جیم کورمک هستن.
عشق تحقیق روی پروندههای رها شدهست، توی اداره کلانشهر بریزوگاس کار میکنه.
توی شهر قشنگ ما عشق رو پیدا کرده...
و فریب زیبایی غیر عادیش رو خورده.
کسی رو داری که بتونه پیشت بمونه؟
اون آدم واسه من بیلی بود.
شکر میخوای؟
اون آشغال یه راست از جهنم اومده.
میدونی، دندونای بیلی رو داغون کرده بود.
توی زندان داد درستشون کنن.
میگفت: «حالا که دندونام رو درست کردم...
دیگه دلیلی واسه زندون رفتن ندارم.»
خودش این رو گفت.
چه گوهی میخوری؟؟
اًه...
میدونی بیلی در مورد چی میخواست باهام صحبت کنه؟
در مورد دوربین هکتور بود؟
آره، با استیو والکات بلندش کرده بودن.
بعد از مراسم فارغالتحصیلی.
اینجاست؟
میدونی روی نوارش چی بود؟
نمیدونم، ولی...
یه ربطی به استیو داشت.
بیلی گفت قراره کلی پول به جیب بزنه و...
سعی کردم بهش هشدار بدم.
ولی اون همیشه به استیو اعتماد داشت.
چیزی مصرف کردی؟
از بچگی تنها خواستهاش داشتن بابا بود، میدونی؟
- نشونم بده دیگه. - نه.
نشونم بده بابا.
- من رو ببین. - ول کن...
- بعدا برات جبران میکنم. - نه.
قول میدم، خب؟
تاشا...
من خودم رو نمیکشمها.
بیلی هم خودکشی نکرد.
حالا هر کی هر چی دلش میخواد بهت بگه.
بامابین تقدیم میکند
ترجمه از «شهریار» «TheCatalystIR»
کارآگاه. تو اینجا چیکار میکنی؟
میدونی چی شده دیگه؟
آره.
وحشتناکه.
دارم وسایل بیلی رو واسه تاشا جمع میکنم.
نمیتونم حالش رو تصور کنم.
بیلی میدونست باید از اینجا بره. غیر قانونی اینجا زندگی میکرد.
میدونی، بیلی دیشب بهم زنگ زد.
آره.
هیزل خیلی دوستداشتنیه.
آره، دوستداشتنیه.
اوه! ولمون کن بابا.
کوئین اشتباه برداشت کرده. قضیهای در کار نیست.
نه، من کوئین رو نمیشناسم.
مامان از یکی از اعضای انجمن کتابخوانیش شنیده...
که اون هم از صاحب هتل شنیده.
البته که اینطوره.
میشه یکم فضولی کنم؟
راحت باش.
قدیما...بیلی یکم ازم خوشش میاومد.
یه چند باری با هم خوابیدیم، ولی به ایزی نگفتم، چون...
خب، ازش متنفر بود.
چرا ازش متنفر بود؟
چون عوضیه.
بود.
بیلی بعد از آزادیش واسه بابات کار کرد؟
تا جایی که من میدونم، نه.
میدونی توی کافه دعواشون شد دیگه؟
- از بابا در موردش میپرسم. - باشه.
اون دیگه نقش خاصی توی کارخونه نداره.
بیشتر یه حالت نمادین داره...
چرا مثل مجرما باهامون رفتار میکنی؟
ما موقع مرگ ایزی بچه بودیم.
از اون کپسول زمان تخمی متنفرم!
چی شده؟ میگن خودکشی کرده.
حقیقت داره؟
خب...مرده.
در این حدش درسته.
فکر میکنی ربطی داشته باشه؟
گمونم، ولی...
الان پرونده دست کارآگاههای مکیه...
واسه همین تصمیمش با اوناست که چطور تحقیق کنن.
راستی، گفتم شاید دلت بخواد یه سری به مری بزنی و در جریان ماجرا قرارش بدی.
میخوام یه مامور رو بفرستم که یه نمونه دیانای از ایزیکیل بگیره.
- واسه چی؟ - تا ببینم با خونی که...
روی دست ایزابل پیدا شده یکیه یا نه.
- کورمک، اون پیش بابا بود. - ما مدرکی از این نداریم.
خب؟
ترنر دنبال گرفتن ایزیکیله...
و حتی نمیتونم ثابت کنم که فامیلاش اصلا به اشفورد اومده بودن...
حالا گم شدنشون به کنار.
پس قضیه از این قراره.
خیله خب، باشه.
فکر کنم صاحب هتل فکر کرده ما...
عاشق هم شدیم.
از خدات باشه.
فردا میرم بریزبین.
میخوام با پیرمرده صحبت کنم.
- جدی؟ - فکر بدیه؟
شاید.
شاید هم نه.
این دیگه چه جور راهنماییایه؟
(دیگه بخاطرت دروغ نمیگم.) (وقتت تمومه!)
خوبی؟ (وقتت تمومه!)
خوب به نظر نمیای.
باید برم.
بیلی تهدیدت کرده؟
نه راستش، ولی خیلی یه جوری بود.
تیشرت آنکو پوشیده بود...
فکر کنم اون دوچرخهسواره خودش بود.
باید با کشیش جو صحبت کنم.
نمیتونی قضیه دالکیث رو بهش بگی، من بهش دروغ گفتم.
اسمی از تو نمیارم.
میتونیم با بابای کلوئی صحبت کنیم. اون بهترین دوست منه.
والکاتها مثل خانواده دوم منن.
بهم اعتماد کن، استیو کمکمون میکنه.
خیله خب، دیگه چیزی نمونده.
فقط چندتا چیز دیگه مونده.
کلوئی، خیلی ممنونم. واقعا چه عجب.
ایز، واسهام لبخند بزن.
ایزی. لبخند بزن دیگه!
بابا تقریبا کار درو رو تموم کرده...
که یعنی...
میتونیم هر وقت دلمون خواست به آلونک عشق برگردیم.
اًه!
کلوئی حسودی میکنه بابا.
به کارت برس. بعد از کلاس همدیگه رو میبینیم.
چه آهنگ خوبی.
«آهنگای عشقبازی آنتون.»
- آره. - تاشا این رو بهت داده؟
چی شده؟ خوبی؟
نه. کجا میرین؟
نباید دور و بر آلونک برین.
فکر میکردم کارتون تمام شده باشه.
یه دلقکی که دیشب اونجا بوده...
به نشونه تشکر یکی از بشکههای آفتکش رو برگردونده.
اونجا کلا سمیه.
تا وقتی که تمیزش کنیم، قفلش کردم.
ولی واقعا ترسناکه.
یادمه یه زمانی نیازی نبود حتی در خونهات رو قفل کنی.
بهتره چشماتون رو بشورین.
میرم توی چشمه پایونیر شنا کنم.
قدیما مامانت رو میبردم اونجا.
باشه. بابا، ممنون که این رو گفتی.
آره. میدونی، اون موقع اصلا لباس نمیپوشیدیم.
- نیازی نبود. کسی نبود... - باشه. خب...
واقعا صداش رو نمیشنوم.
- تو الان صداش رو میشنوی؟ - نه.
هر چی که داره میگه رو نمیشنوم.
صرفا دارم بهتون توصیه میکنم که برین از چشمه لذت ببرین...
ولی...مراقب باشین، خب؟
مراقب؟
میدونه، نه؟
اگه بابام بفهمه دخلم اومده.
بیخیال بابا، به کسی نمیگه. اصلا براش مهم نیست.
ایزی، بیا اینجا.
با تاش خوابیدی؟
ایزی، بیخیال!
میدونی که عاشق توئم.
بهتره برم خونه.
هنوز که زوده!
دفعه بعد آهنگ عشقبازی دیگهای انتخاب کن.
بیخیال بابا، این فقط یه نوار مسخرهست!
کلوپهای شبونه، موجسواری توی باندی، مسافرای اسپانیایی جیگر.
حالا چیکار کنیم؟
بابا! زاغ سیاهمون رو چوب میزنی؟ چی میخوای؟
من و مامانت توی شهر بودیم، کفشای مجلسی برات خریدیم.
ولی...گمونم نمیخوایش.
نه، میخوام.
چقدر؟ چقدر میخوایش؟
- اًه، بابا! - یا خدا.
ممنونم. بهترینی.
راستش...وایستا، بذار ببینم.
از کاتالوگ یکی برات گرفتم...
چون توی اشفورد چیز خوبی پیدا نمیشه.
چی؟
- خیلی ممنونم. - قربونت.
چقدر میشه؟
به عنوان هدیه فارغالتحصیلی در نظر بگیرش.
راستی، اون کارگرایی که اون روز ازشون میپرسیدین رو هم تعقیب کردم.
همهشون واسه ساخت پرچین رفتن غرب. کارشون سخته.
بعضیاشون از پسش برنمیاومدن.
گفتن...میخوان یه ماشین بگیرن و تا بریزبین برن.
بعدش هم میرن خونهشون.
من و مامانت نمیخوایم که شبا رانندگی کنین.
- واسه همین پول هتل هم بهتون میدیم. - توی میلی میخوابیم.
چی...امکان نداره. اونجا پر از آدمای ناجوره.
احتمالا کل میلی مال خودم بشه...
چون ایزی هنوز حتی به پدر و مادرش هم نگفته.
بابا، اون از کشیش جو میترسه.
خب، اگه بخوای من میتونم باهاش صحبت کنم، هان؟
نه، لطفا نه.
نه، نه. میتونم خیالشون رو راحت کنم. ما همه چیز رو در نظر گرفتیم.
من و لین واسه خراب شدن ون برنامه ریختیم.
بابا، میلی بیشتر از تو عمر میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.