The first 200 lines.
داداش... چی شده؟
داداش، میتونیم یه اتاق بگیریم؟ اتاق خالی نداریم.
یکی همه اتاقا رو برای یه هفته رزرو کرده.
داداش، واقعاً خستهایم.
هیچ جا اتاق گیرمون نمیاد. یه اتاق همینطوری بهمون بده.
هی! مگه نگفتم بهت؟
تروخدا، داداش! فقط یه شب.
پول اضافهتر هم بهت میدیم.
بهش زنگ بزن
رسیدی مادورای؟
آره، داداش.
نزدیک ملوریم.
روزنامه حدود چهار یا چهار و نیم میرسه.
یه عکس بگیر و بفرست.
باشه؟
هی، تا ظهر اینجا رو خالی کن. اون کسی که رزرو کرده، داره میاد.
داداش، روزنامه امروز
الو؟ امشب ساعت هشت شب همدیگه رو میبینیم
مکانشو بعداً بهت میگم. باشه؟ باشه، داداش
به ماری زنگ زدم ولی جواب نداد
پالانی منتظر یه باند کرالاییه.
واسه همینه دیر کرده.
تو همینجا بشین.
گمشو بیرون.
هی، این همه آدم آوردی فقط به خاطر یه مشت بچه؟
سلام، داداش.
قبلاً دور و بر ندیدمت.
تو این کار جدیدی؟
اولین باره اومدم مادورای، داداش.
ولی تو تریچی، پودوکوتا و دیندیگول کلی مشتری داریم.
هوم.
چند سالشه؟
چهارده ماهه؟
هوم.
میتونم جنس رو ببینم؟
حتماً، ولی اول باید پول رو نشون بدی.
چی؟
دوباره بگو!
پول با منه.
بهت نارو نمیزنم، حالا اول جنس رو نشونم بده.
آلتهاف!
جنس امنه
ولی تا پول رو تسویه نکنی، تحویلش نمیدیم
اینجا قلمرو کالیداسانه
ما با اوییم
پسرش، ماری
از وقتی برگشته شهر، همه چیز به گند کشیده شده
پدرش به خاطر اون مُرد
اون پسره یه روانیِ به تمام معناست
پدرش یه دشمنی داشت
رامانا
یه آدم تند و عصبی
یه رقیب سرسخت
تنهایی میتونست هر کسی رو از پا دربیاره
اصلاً نمیدونست ترس چیه
کل شهر از اسمش میلرزید
ولی ماری خانواده رامانا رو به خاکستر کشوند
حالا ادای آدمهای محترم رو درمیاره و...
به من میگه شکایت نکنم و پام به دادگاه باز نشه
چرا باید به حرفش گوش بدیم؟
ما رو چی فرض کرده، بردههاشیم؟
مگه ما پول نیاز نداریم؟
معلومه که داریم!
مگه نه؟
واسه همینه که داریم این کارو میکنیم.
مار
لاکپشت
و کار موش.
اگه یکی از اینا هم گم بشه،
نمیتونی بری دادگاه شکایت کنی، میتونی؟
درسته؟
گمشو بیرون!
یالا!
هی! هی!
چرا داری بچه رو میزنی؟
بهش خوب بگو.
بچه بیچاره.
برو دیگه! برو بیارش.
به چی خیره شدی؟
خواهش میکنم، داداش.
به ما صدمه نزن!
اَه، چه غلطی!
هی، برو داخل!
اون دیگه کیه؟
بگو دیگه!
یه مار پلاستیکیه.
فکر کردی اومدیم مادورای که وقت بگذرونیم و مسخره بازی در بیاریم، آره؟
گم شو کنار! تو چطور جرئت میکنی حرف بزنی!
ولش کن! فاز قهرمانهای اکشن گرفتی، آره؟
بزن بریم، یه جمله قلدرانه دیگه بگو!
الطاف! هرچی هست بقاپ!
بده بیاد! سریع تحویل بده!
یالا، بده! بده اینجا!
بده من دیگه!
بگیرش بابا!
برو کنار!
هی!
بگیرینش!
هی، هی!
این همه دنگ و فنگ برای چیه، ها؟
خیلی خب!
هی!
اینم خشاب!
بگیریدشون! مانیش!
بدو!
یالا!
بگیرینشون!
برو!
داداش! داداش!
داداش! یالا، بلندش کن!
زود سوار شو!
سریع ماشین رو روشن کن! سوار شو! سوار شو!
نذارید فرار کنن!
برو بگیرشون!
داداش... حواست باشه!
داداش... داداش!
سریع باش! سریع!
گاز بده!
تخته گاز برو!
زود باش!
موتور رو روشن کن! پشت سرمونن!
پیاده شو و بدو، آلتاف!
بدو!
فرار کردن!
بدو! تندتر، تندتر!
فقط بهش شلیک کن!
هر سه تا گلولهای که داشتیم رو زدم!
با چی شلیک کنم؟
هی!
اون پسرا رو پیدا کردین؟
نه، هنوز داریم میگردیم، داداش.
دست و پای اون سه تا پسر مالایایی رو تکه تکه قطع کنین.
وقتی پالانی چشماشو باز میکنه، باید همهش جلوی چشمش پهن شده باشه.
اگه قبل از اون بمیره،
تیکهها رو بندازین جلوی سگهای شکاری.
قبل از اینکه بخوان براش هیزم آتش بزنن.
یالا، حرکت کن!
اونا اینجان! یالا!
"ژوئن میرسه به جولای"
"اگه تو بری، جولی رو دارم"
"درد داره، ولی یه لذت عجیب داره"
"عشق که بره، دیگه برای همیشه رفته"
"نیازی به اطمینان نیست"
"سخته، آره، حتی یه کمی کلیشهای"
"هاکونا ماتاتا"
"بخوریم، بنوشیم و زندگی کنیم"
"ما همیشه اینقدر سرخوشیم"
"من یه دزوزای تنهام"
"حتی نمیتونم پلک بزنم"
"یه گره باز نشدهست"
"نمیتونم سر خم کنم"
"همه بهم حسودی میکنن"
مامان، من دارم میرم.
متوجهی که بابات داره پیر میشه؟
خب بابا هم باید اینو بفهمه.
حتی درس خوندن رو هم نتونستی انجام بدی.
بهت گفتم یه کار پیدا کن، اونم نمیکنی.
آخه چطور میخوای بکنی؟
تو حتی از بابات هم نمیترسی.
به خاطر تو داره سر من داد میزنه. برو یه کار پیدا کن، بابا!
"این چیزی نیست جز پژواک بیگ بنگ"
"تکهتکه کن، سرخ کن"
"با اندازههای متفاوت"
"یه فرقه عالیه، بوم بوم!"
"مشکلاتمون تو یه بازی فوتبال از بین میره"
"غمها روشنتر میشن، شعلهور میشن"
"آه عزیزم، نوبت منه، روزهای من روشن میشن"
"با اینکه شبهام تو غم و درد میسوزن"
"من دیگه همه مزهها رو چشیدم"
"سرنوشت شکستخوردهام با ماهی ارزون تغذیه میکنه"
"جادهی زندگی با امید میدرخشه"
ولی دیگه نمیتونم این بار رو تحمل کنم.
واقعاً میخوای باهاش ازدواج کنی؟
این چه جور سؤال کردنه؟
تشخیصش با تو سخته. هان؟
مردم میگن رفتی کانادا، با یه دختری ازدواج کردی
و الان حتی یه بچه هم داری.
مردم این شهر دیوونهن.
اگه بخوای روراست باشم،
من تازه بعد از اومدن اون تو زندگیم فهمیدم عشق چیه.
"ژوئن میرسه به جولای"
"اگه تو بری، جولی رو دارم"
"درد داره، ولی یه لذت عجیب داره"
"عشق که بره، دیگه برای همیشه رفته"
"نیازی به اطمینان نیست"
"سخته، آره، حتی یه کمی کلیشهای"
"هاکونا ماتاتا"
"بخوریم، بنوشیم و زندگی کنیم"
"ما همیشه اینقدر سرخوشیم"
"من یه دزوزای تنهام"
"حتی نمیتونم پلک بزنم"
"یه گره باز نشدهست"
"نمیتونم سر خم کنم"
"همه بهم حسودی میکنن"
آپارنا رفت آلمان؟
اَه! رفت؟
اوهوم.
هیچ محدودیتی نداره.
یه پرندهی آزاده!
راستی،
No comments yet. Be the first to leave one.