The first 157 lines.
کویا زندگی کسی رو رها نکرد.
همهی این مدت داشت با خودش حملشون میکرد.
عکس بگیر... از الان به بعدم تا میشه عکس بگیر، عکاس.
چشم.
ممنون که منتظر موندی.
نه اصلاً...
منتظر نموندم.
عکسای خوبی بگیری ها. روی قیمت تأثیر داره.
ولی من توی عکس گرفتن خوب نیستم.
شاید بهتر باشه دفعهی دیگه که مادوکا-چان اومد اینجا ازش بخوام.
یعنی هاروکا تونست با مادوکا-چان حرف بزنه.
از وقتی رفته توهوکو خبری ازش نشده.
گفت یه مدت اونجا میمونه.
خب، پیش مادوکا-چانـه، مطمئنم حالش خوبه.
حالا لازمه بفروشیمش؟
اگه هاروکا قرار نیست باهاش مسابقه بده، فقط جا میگیره.
حیفه همینطوری توی انبار بلااستفاده بیفته.
خودم میدونم، ولی بازم...
ازش درست نگهداری شده، و اگه کسی خواست باهاش توی مسابقات شرکت کنه،
میتونه با اجاره موتور رو یه تعمیر اساسی کنه.
هنوز قابل استفادهست، پس اگه برسه به دست کسی که سوارش بشه، خیلی خوب میشه.
چطوره تو به عنوان یه «رانندهی جنتلمن» برونیش؟
کی، من؟
با این وزن اضافه؟
باید آبش کنی دیگه. یه عالمه چربی اضافه داری.
چی؟ قراره مسابقه بدین، عمو؟
اینطوری که من بیماشین میمونم.
هارو.
من بلسوریسو رو رد کردم.
خب یالا بگو ببینم، چطور بود؟
سفرت به توهوکو چطور بود؟ مادوکا-چان چطور بود؟
اوضاع رو ردیف کردی؟
آره.
اتفاقای زیادی افتاد، ولی گمونم همهچیز درست شد.
این که نشد حرف.
واقعاً داستانش درازه
پس خلاصهش کن.
اوضاع روبهراه شد.
این دیگه زیادی کوتاهه.
و اینا هم از توهوکو نیستن.
نزدیک اوتسونومیا یادم افتاد واسهت چیزی نخریدم.
نمیخوایشون؟
میخوام. میخورم.
ولی در موردش مطمئنی، هاروکا؟
ها؟
رد کردن انا-سان منظورمه.
رانندگی کردن برای بلسوریسو بهتر از رانندگیکردن برای ما نیست؟
اگه میخوای حرفهای بشی و وارد دستهی بالاتری بشی، با اونا مسابقههای بیشتری برنده میشی.
خودم میدونم. اما...
هدف من حرفهای شدن نیست.
من احتمالاً یهروزی دلم بخواد حرفهای مسابقه بدم.
ولی یهکاری هست که اول باید انجام بدم.
یهکاری که باید انجام بدی؟
باید روی سکوی برنده باایستم و خودم منظره رو از بالا ببینم.
این کاریه که سعی داشتم انجام بدم.
میخوام ایندفعه با تواناییهای خودم چیزی رو که پدرم نشون داد، ببینم.
عمو... کوتا.
تا الان، شماها کنارم برای رسیدن به اون هدف تلاش کردین.
پس میخوام با کوماکی موتورز به اون هدف برسم.
هاروکا...
گاهی اوقات، از راه درست انجام دادن کار درست کافی نیست.
وقتی با کویا بودم به خیلی چیزا فکر کردم، مثلاً اینکه چی واقعاً مهمه.
میدونم مردم بهم میگن سادهای.
میدونم یه حرفهای انتخابش اینه برای تیمی مسابقه بده که بهش کمک میکنه ببره.
ولی من هنوز یه حرفهای نیستم،
برای همین میخوام تا آماتورم هرکاری ازم بر میاد انجام بدم.
میخوام با این تیم روی سکوی برنده باایستم.
باشه.
خیلیخب، فهمیدم. اگه این چیزیه که میخوای، میتونی روی من حساب کنی.
بهت کمک میکنم روی سکوی برنده وایسی.
آره.
باشه. از پسش بر میام.
داری چیکار یکنی؟
الان ادای راننده تاکسیها رو در ماری؟
سـ ـ سائه-چان؟ از کی اینجایی؟
در قفل نبود. خیلی سربههوایی.
اوه، فکر کردم قفلش کردم.
خب، حالا چیزی که ارزش دزدیدن داشته باشه هم نداری.
معلومه که دارم! اینجا یه عالمه عکس دارم.
خب، چیزه، الان خوبی؟
ها؟
آره، احتمالاً.
خودمو از چیزی که بهم چسبیده بود آزاد کردم.
خب، نه. هنوزم هست.
احتمالاً تا آخر عمرم روی دوشم باشه.
ولی فکر نمیکنم دیگه زیر بارش له بشم.
شوخی کردم.
برای همهی اتفاقاتی که تا به الان افتاده متأسفم.
چی؟
هاروکا-کون بهم گفت.
در واقع این انتقادها نبود که باعث اذیتشدنت شد.
فکر میکردم درکت میکنم،
ولی در اصل هیچ درکت نکردم.
نه، تقصیر تو نیست. تقصیر خودمه که بهت نگفتم.
ولی تو اونموقع نمیتونستی در موردش حرف بزنی.
باید از هاروکا-کون ممنون باشیم.
آره، حق با توـه.
بهخاطر اون، بار روی دوشم سبکتر شد.
اگه الان حالت خوبه، برات کارای عکاسی از مدلها رو بفرستم؟
نه. هنوز نمیخوام از آدما عکس بگیرم.
از قبل تصمیم گرفتم اولین مدلم کی باشه.
اولین کسی که میخوام ازش عکس بگیرم اون روی سکوی برندهست.
کی؟
ها؟
بیا یکم دیگه فرمانش رو سفتتر کنیم.
با رانندگیم جبران میکنم.
حتماً، ولی واقعاً میخوای همینطوری یهویی تنظیماتت رو بههم بریزی؟
وقتی توی بلسوریسو امتحان کردم باعث شد بتونم سریعتر برونم.
گاهی وقتا، صِرف رانندگیکردن با یه تیم سریع باعث پیشرفتت میشه.
رفتن سراغ اون تنظیمات هم ایدهی بدی نیست.
ولی تضمینی نیست که روی این ماشین جواب بده.
تنظیمات رو بعد از حین کار انجام میدیم.
تو راحت با رانندگی من وفق پیدا میکنی.
خب معلومه! میتونی روم حساب کنی.
زمانم؟
دور چهارمت بهترین دورت بود.
چی شده، توکومارو؟
رانندگیت بیزرق و برقه.
ا ـ انا-سان.
با این میتونی توی موقعیت پُل رانندگی کنی؟
شرمنده.
مثل اینکه جفت کردن تو با آساهینا نتیجهی معکوس داشت.
امید داشتم یهکم فشار مفید اضافه کنه.
نه، این ربطی به اون نداره. فقط یکم امروز... روزم نیست.
باید تا وقتی هاروناگا توی بیمارستان بستریه تیم رو رهبری کنی. روت حساب میکنم.
بله.
یه دور دیگه میرم.
همیشه فکر میکردم کسایی که جلومن رقبام هستن.
کسی که پشت سرم بود مهم نبود، چون از من کندتر بود.
این چیزی بود که تا الان فکر میکردم.
ولی وقتی جلوام جریان فرق داره...
دیگه هیچ حریفی جلوم نیست.
همهی رقبام پشت سرمن، منتظرن تا یه اشتباه ازم سر بزنه.
لعنتی.
45. 46
47. 48.
49. 50.
حالتون خوبه؟
آره، کاملاً...
آخ، دردم گرفت.
ببین...
گویا، دندههام تا یه مدت درد میگیرن.
ولی اگه نخوام تکونشون بدم، عضلههای دیگهم ضعیف میشن.
ولی خسته کردن خودتون باعث نمیشه خوب شدنتون به تعویق بیفته؟
اون چیزی نیست.
محدودیتهایی که دکتر برام تعیین کرده رو رعایت میکنم.
افسرده شدن بابتش نمیذاره رو به جلو حرکت کنم.
اگه بخوام رو به جلو حرکت کنم، باید به همهی موانع غلبه کنم.
هر چیزی که میخوان باشن.
هر چیزی...
چیزی که تو بهم گفتی باعث شد بفهمم آلیس-چان. ممنونم.
هـ ـ هـ ـ ها؟
حـ ـ حـ ـ حرف من نبود که! حرف نیکی لاودا بود.
میشه دوباره برام بشمری؟
چی؟
اوه، خب...
یک، دو، سه، چهار.
No comments yet. Be the first to leave one.