The first 200 lines.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
مترجم: «تارخ علیخانی»
جای قشنگیه.
ولی خیلی نور خورشید نمیرسه. فقط نور مصنوعی هست.
سرخ میشی دیگه.
با خودت محض اطمینان ضدآفتاب ببر.
از کار سخت لذت ببر.
ممنون.
خفه نشی.
استفان!
عجیبه.
بیدارم.
ای بابا.
اینجا خونهی منه.
- سلام سدریک. - آقای بیخواب.
خوبی؟
آره.
آماده تعطیلات باش.
- کی میری؟ - امیدوارم دوشنبه برم.
دوشنبه؟
- سوپه. - سوپ؟
- خانگیه؟ - آره.
باید قبل رفتن یخچال رو خالی میکردم.
مرسی.
قابلی نداره.
- بریم؟ - آره.
اون چیه؟
این؟
جولی واسم درستش کرده.
که ازم مراقبت کنه.
اجازه ندارم اینجا بندازمش.
و حالش چطوره؟
خیلی زود داره بزرگ میشه.
بیا بهت نشون بدم چطور دستمالها رو تا بزنی.
اینطوری.
بعد از مدرسه میرم دنبالش.
با هم غذا میخوریم.
بعد توی راهم به محل کار خونه مادرش پیادهاش میکنم.
بیا، ببین.
دختره قراره دنیا رو تغییر بده.
جدی میگم!
باور میکنم.
امروز مادر ماریان، یکی از دوستهای بچگیم بهم زنگ زد.
شیش هفت سالی میشه که ندیدمش.
گفت میتونم برم دیدنش یا نه.
گفت که دوستم زندانه.
دلیلش رو نگفت.
نمیدونست که خارج کار میکنم.
خب؟
خب چی؟
میری دیدنش؟
نمیدونم.
شاید برم.
در هر صورت که قراره برم.
وقتی بهم زنگ زد...
عجیبه.
کلی از خاطرات بچگیم برگشت.
خاطرات جنگل.
خونه تابستونیمون...
کرم شبتاب گرفتنمون.
خرابکاریهامون.
اسمش چی بود؟
ماریان.
ماریان کرویتورو.
تعطیلات شما چند روزه؟
چهار هفته. واسه ساختوساز.
مشکل چیه؟
نمیدونم.
ممکنه یکم بیشتر بمونم.
بیشتر؟
یه کم.
سوپت رو گرم میکنم.
اولین قطارهایی که توی اروپا ساخته شدن...
اینجا بودن.
توی قرن هجدهم بود...
تاریخ دقیقش رو یادم نیست.
ببخشید.
جانم؟
دستم به شما خورد.
مشکلی نداره.
امروز صبح از یه خواب عمیق و سخت بیدار شدم.
چشمهام رو باز کردم.
به اطرافم در اتاق نگاه کردم.
و درحالی که هنوز نیمه بیدار بودم...
احساس وحشتی من رو فرا گرفت.
نمیتونستم اشیاء اطرافم رو اسم ببرم.
ساعت زنگدار رو روی میز کنار تختم دیدم.
میدونستم که چیه.
ولی کلمات برام غریبه بودن.
حتی کلمهی میز کنار تخت.
میدونستم پرده چیه. که به آرامی به وسیله نسیم شناوره.
ولی کلمهی «پرده»...
یا «نسیم صبحگاهی» به ذهنم نمیاومد.
اون وحشت به آرامی محو شد.
همینطور دراز کشیدم و به دنیای اشیای غریبه اطرافم خیره شدم.
احساسی حیوانی داشتم.
حس میکردم کل اتاق بخشی از وجود منه.
من تبدیل به پرده و ساعت و روتختی و نسیم صبحگاهی شده بودم.
هم اونجا بودم و هم نبودم.
همهچیز مایع شده بود...
و توسط یگانگی دهها هزار چیز احاطه شده بود.
ولی بعدش صدای آژیری از دور رو شنیدم.
آژیر.
و بعد اسم اشیاء ناگهان مثل یک موج خروشان به ذهنم برگشت.
بعدش بلند شدم و قهوه درست کردم.
سلام خوشگلم.
سلام خاله.
تا ساعت هفت و نیم میام.
باشه.
اشکالی نداره.
خوب میشه. آره.
مرسی.
خداحافظ خاله.
سقف.
میبینیم که سطح اکسیژن پایین میاد...
و کربن دیاکسید و متان و نیتروژن بالا میره...
و این باعث نابودی گیاهان زمینی میشه.
پس گیاهی رو تصور کردم که خودش رو با سیل منظم وفق بده.
باشه.
از کجا الهام گرفتی؟
خب من روی گیاهان رودخانههای فصلی تحقیق کردم.
اونها دوزیست هستن.
و از خصوصیات اکولوژیک و مورفولوژیکشون استفاده کردم.
درحالی که گیاهان معمولی میپوسن و نابود میشن...
گیاه من رشد میکنه تا منابع بیشتری جمع بکنه.
حتی ریشههای جدیدی در میاره.
- ریشههای اضافی. - بله.
بخشی زیر آبه میمیره.
و بخش بالایی با رشد کردن و ریشههای جدید...
شناور میمونه تا سطح آب پایین بیاد.
یا تا وقتی که ریشههای جدید به خاک زیر آب برسن.
و اینطوری گیاه میتونه زنده بمونه و رشد کنه و جوانه بزنه.
توی طراحیت گلش کامل شکوفا شده.
گفتم شاید قشنگ باشه که گلهای شناور روی آب ببینیم.
محشره.
گلی که از سیل زنده میمونه.
ممنونم. حرف نداشت پالی.
کسی مایل هست که اختراع خودش رو به نمایش بذاره؟
سلام.
کمکی از دستم برمیاد؟
واسم سوال بود.
این باغ مشترکه؟
یهجورهایی بله.
میتونی یه باغچه درخواست کنی. ولی لیست انتظار داره.
بله. باشه.
علاقه داری؟
اوه نه.
خب.
- میشه یه سوالی ازت بپرسم؟ - البته.
میدونی اینها چی هستن؟
بذرهای متفاوت.
این ممکنه بذر گندم باشه. ولی مطمئن نیستم.
باید بکاریشون که مشخص بشه.
از کجا پیداشون کردی؟
نمیدونم.
توی جیبم پیداشون کردم.
آره، ممکنه از جای دوری اومده باشن. با باد اومده باشن.
میتونی توی بخش من بکاریشون. جا هست.
نه مرسی.
هرطور مایلی.
یکم هویج میخوای؟
لطف داری. ولی دارم یخچالم رو خالی میکنم
باشه، من میرم.
پس اون سمتی میری؟
آره، میرم ویلوورده.
مسیرش طولانیه.
نه خیلی. چیزی نیست.
متوجهام، باز هم زیاده.
آره، ولی پیادهروی واسه سلامتی خوبه دیگه.
آره، درسته.
تو چی؟
بیا یه نگاهی به خسارت بندازیم.
اینجاست.
فرسودگیه.
آره، میدونم.
میتونم تعمیرش کنم. ولی جدی باید به فکر یکی دیگه باشی.
یه سری آشنا توی تارگوویسته دارم.
باشه، یه نگاهی بهش میاندازم.
تا دوشنبه آماده میشه؟
- اون موقع دارم میرم. - سه شنبه.
این چیه؟
سوپ.
چیز...
خاصی نیست.
باشه.
دوشنبه.
بیا گرمش کنیم.
سوپ!
عجب سوپی.
آره، سوپ خوبیه.
توش چغندر ریختی؟
آره، چغندر هم داره.
همه چیز داره.
هیچوقت آشپزی یاد نگرفتم.
گاهیاوقات میگم کاش یاد داشتم.
هیچوقت واسه یاد گرفتنش دیر نیست.
نه ولی...
دستهام رو ببین.
دستهاش رو ببین.
No comments yet. Be the first to leave one.