The first 180 lines.
اگه لازمه که اینقدر بخوری، دستِکم چوبپنبهش رو دوباره بذار
و بطری رو هم برگردون سر جاش.
حالا یهکم قهوه بخور.
فقط دوتاشون از خونه بیرون رفتن.
اگه میخوای بدونی دیشب چیکار کردن، ازشون بپرس.
میآی یه مشروبی بزنی؟
نه، هیچوقت سرِ کار مشروب نمیخورم.
- خداحافظ. - خدانگهدار.
خداحافظ.
بعدازظهر بهخیر، گیلبرت.
بعدازظهر بهخیر، پییِر.
هفت هزار فرنک.
- بجنب، بیا اینجا. -خیلی خب، چی اونجاست؟
- درختِ کریسمس. - دنبالمون بیا.
خیلی قشنگه...!
- میشه باهاتون بیام؟ - آره، اگه دوست داری بیا.
-تو هم میآی پاول؟ - نه، نه.
- به این زودی تزئینش کردین؟ - آره قشنگه.
بعدازظهر بهخیر.
با چراغهایِ نئونی، موسیقی...
خیلی امروزی، همونجوری که مردم خوششون میآد.
عالیه!
احتمالاً اتاقِ توی هتلش آشفتهبازار باشه.
اما شاید خونهش خیلی تمیز و مرتّب باشه.
خب،
میخوام یه مدّت برم سرِ کار.
بهنظرت روز خوبی برا اسکی کردنه؟
تونس اونقدرها هم دور نیست، میدونی؟
صبحها تو هتل صبحونه میخوری؟
بله.
اون قاضیه که اومده خیلی هم بدقیافه نبود، مگه نه؟
نه.
تونس گرمه؟
آره.
امّا اینجا خیلی سرده.
همیشه یخبندونه.
بهش عادت میکنی.
لطفاً یه بطری آبمعدنی برام بفرستین به سالن.
همین الان قربان.
خستهیید جنابِ قاضی؟
اجازه هست؟
اینجا کشور سرسختیه.
برای من عادت کردن بهش سخت بود.
تو ایتالیایی هستی؟
بله قربان، ایتالیاییم.
اهلِ فلورانس.
یه «اسکاچ» خنک برام بیار. (ویسکی اسکاتلندی)
بگو ببینم، جدّی بهنظرت میتونی کاری از پیش ببری؟
اوه یادم نبود، تو نمیتونی چیزی بگی، درسته؟
یه نفر با حرفۀ تو باید خیلی احساس تنهایی کنه.
به همسرت هم چیزی نمیگی، درسته؟
بایستی خیلی اعتماد بهنفس داشته باشی.
تا اندازهای.
و هیچوقت هم نمیترسی که اشتباه کنی؟
شاید.
و اگه اشتباه کنی، خیلی موضوع حادّی میشه؟
آره.
چند وقت بود که این دختره پیشِت کار میکرد؟
دو سال، چطور؟
همینجوری.
شب خوش.
شب بهخیر.
این گزارش در مورد اشخاصی
که مداوم با قربانی در ارتباط بودن، نیست.
شوهره در هنگام وقوع قتل اونجا نبوده
و فکر کنم توی اون شبِ برفی یه ولگرد هم اون اطراف پرسه میزده.
سروان، نظر شما چیه؟
مادر شوهر اومده بود تا مونیک رو ببینه.
میخواست بدونه چه اتفاقی افتاده.
فکر میکنی چرا به اینجا اومدم؟
اگه در مورد حقوقه، براش یه راهِ حل دارم. من همونقدر بهت پول میدم.
همینقدر که اینجا میگیری.
پاول خیلی ناراحته.
جواب بده.
اینجا حالت بهتره؟
راهی نیست بتونی با پاول کار کنی؟
تنهایی، بهترم.
این چیزی نیست که ما با پاول تصمیم گرفتیم.
نه، نه هرگز.
پس برگرد به مزرعه.
مزرعه...چه آیندهیی!
من کشاورز نیستم.
وقتشه...
اجازه هست؟
بله.
هنوز اون سرنیزه رو برنگردوندم.
باید همه چیز رو بررسی کنم، متوجّهی؟
عروسِ زیبایی داری.
دوران ما، اینجوری رفتار نمیکردیم.
دارم میرم تو پنجاه سالگی.
وقتی اومدم اینجا چهلوسه سالم بود.
برای یه آزمایش.
و تصمیم گرفتی که ادامه ندی؟
مادرم فوت شده.
ما درگیرِ جنگ بودیم.
من از همه بزرگتر بودم و باید به مزرعه میرسیدم.
چه حیف.
نمیدونم.
فرانسوا، دخترم، میتونست بیشتر یاد بگیره...
و بچّهها ؟
اوه، نه.
اونها هیچوقت از مدرسه خوششون نمیاومد.
خوشگل بود، مگه نه؟
آره.
من دیدمش، جنابِ قاضی.
وقتی دیدمش، میدونستم که برای پیدا کردن مجرم باید وایستم.
از اینکه میدونم یه نفر، یه جایی
آزادی اینو داره که
همچین کاری کنه متنفرم.
درک میکنم.
حالا باید برم.
دخترم منتظرمه.
- خداحافظ جنابِ قاضی. - خداحافظ خانم.
آقایِ دین...
در مرحلهیی هستم که میترسم تحتِ تأثیرِ احساسات قرار بگیرم.
ناخودآگاه میخواستم که مجرم رو به هر قیمتی تو اون مزرعه پبدا کنم.
رفتن به اونجا وقت کمی گرفت.
یه بچه کوچیک داره.
همسرش به پول احتیاج داره...
بله، یه اتفاق خیلی غیرمنتظرهست.
و میزانِ احترامی که برای اون زن قائل بودن، رُز
بهنظر اونقدری قوی هست که بتونه بچّههاش رو حمایت کنه.
با اینحال خیلی روراسته،
که باعث میشه غیرممکن بهنظر برسه.
بهنظرم زنِ فوقالعادهییه.
برا تفریح جونِ کسی رو نمیگیره.
این ویژگیِ افرادِ اون بالاست.
آقایِ دین، یه نکته اون بالا توجّهم رو جلب کرده
پنجرهها هیچ کِرکِرهیی ندارن
و شبها هم درها رو باز میذارن برای کسایی که ممکنه گم شده باشن.
بله.
میدونم که تو این منطقه تازهواردین و این چیزها غافلگیرتون کرده.
دقیقاً بهخاطر همین فرستادمتون برین «پونتارلییه». (بخشی در فرانسه نزدیکِ مرزِ سوئیس)
اونها واقعاً آدمهایِ شگفتآوری هستن.
و با آدمهایِ ساکنِ نقاطِ مسطّح خیلی تفاوت دارن...
آدم تصوّر میکنه که کلمات، اون بالا هنوز معانی خودشون رو حفظ کردن.
اما بذارین برگردیم سراغ پروندهیی که داریم.
این مرحله رو من بهخوبی بلدم،
وقتی یه قاضی مثل خود شما
به خودش اجازه نمیده که قاطعانه برخورد کنه.
هرکسی شهود و اعجاز خودش رو داره البته اگه بخواد به اونها گوش بده.
گاهی وقتها مردم فراموش میکنن که ما هم مثل بقیۀ مردمیم.
فکر کنم همسرتون منتظرتون باشه.
ممنونم، آقای دین.
و حالا؟
دوباره داری میری؟
آره.
برای ناهار میبرمت.
پاول.
پاول.
بیا اینجا.
امروز باید دیوار پشتِ انبار رو بسازیم.
صبور باش.
یه روزی به شهر میری.
وسایل رو بده به من.
اینجا همیشه اینقدر سرده؟
آره، پنج یا شش ماه در سال.
میدونستم.
- صبح بخیر خانم. - صبح بخیر قربان.
- والدینت اینجان؟ - بله، توی انبارن.
ممنونم.
با پدر شوهرتون کار داشتم.
اونجاست.
ممنونم.
پدرت کجاست؟
میخواستین منو ببینین؟
زنجیر چرخم پاره شده.
سلامتی.
سلامتی.
باید مراقب باشی.
میدونین، آدمهای اینجا خیلی خونگرمتر بهنظر میرسن.
شاید چون توی شهر همبستگی کمتری هست.
قویترینها برنده میشن.
متوجّهین؟
این به آدمهای داخل شهر اشاره میکنه.
مختصر بگم، توی این پرونده مدت زیادی طول کشید تا اون مرد اعتراف کنه.
نزدیکِ هشت ماه.
اون راز رو تو قلبش نگهداشت.
اون مال قبل از اومدن تلویزیون بود.
بهنظرت ناراحتکننده نیست؟
No comments yet. Be the first to leave one.