The first 37 lines.
حالا شروع ميکنيم
چيکار ميکنم؟
اين تابستون خيلي سرم شلوغه
هيچ جا نميخوام برم
نتونستم بفهمم کجا بهشت تموم شد و دريا شروع شد
داره ما رو دعوت ميکنه
واسم فرقي نداره اگه تو اين شهر بمونم
ساختمون هاي بلند واسم مهم نيستن
تمام چيزي که ميخوام تويي
...اگه بتونم پاتبينگسو (يه نوع دسر) رو باهات شريک شم
همين واسم کافيـــــه
...اگه با تو زير سايه ي درختاي خيابون قدم بزنم
دلم هيچ ساحلي نميخواد
تو درياي مني
تو موج مني
...وقتي منو تو بغلت ميگيري
ميتونم خراب شدن موج ها رو واسه خودم حس کنم
...توي يه تابستون داغ
که همه چيز پيچيده شده
ميتونم تو يه دقيقه همه چيزو فراموش کنم
تو جنگل مني
تو درخت مني
...اگه با تو باشم
ميتونم باد خنک رو حس کنم
...بعد از همه ي سختي ها
توي يه شهر ساکت ميمونم و استراحت ميکنم
واقعا اوقات خوبي رو باهات دارم
تا
تا ابـــ
تا ابـــ ـــد
...بين من و تو
بيشتر از مرز دريا
مثل سفر دور دنياست
توي جزيره ي تنهات شناورم
توي يه تابستون داغ
Ah yeah
Ah yeah Ah yeah
No comments yet. Be the first to leave one.