The first 200 lines.
"قسمت بيست دوم" شکارچيان برده بازنويسي و ترجمه خط هاي جاه افتاده :kiyavash62
مطمئني نظامي بودن ؟
بله
در مورد ژنرال سونگ پرسيدن و رفتن
ما بايد مراقب جانشين باشيم
اگه محافظينشون موقع تغيير پُست جنازه ها رو پيدا کنن
مرگ شديد تري براشون خواهد داشت فقط
مادر شما وقتي که اسير چينگ بوده شروع به تجارت ميکنه
طلا و نقره تجارت ميکرده
در عوض کتان و پوست که توي جوسيون به راحتي پيدا ميشن
داروي گياهيي
با اون پول برده هاي جوسيون که توسط چينگ زنداني شده بودن
توسط اون ازاد ميشدن
يه بازار شنيانگ بوده که برده هاي زنداني رو ميفروخته
کي هستي ؟
وايسا
اون همسر ژنرال سونگه
حمله کنيد
چي ؟چي شده ؟
خيره شدن به کسي مشکلي رو حل نمي کنه
قصد ندارم بکشمت
راه رو باز کن
اما فکر کنم مجبور نباشم ؟
اينطوري چطوره ؟
مثل يه دسته گرگ بجنگيم
يا اينکه منو تو بجنگيم ؟
پس ميخواي بين رئيس ها جنگ باشه ؟
بهتر نيست ؟
من اگه ببرم تو تسليمي
و اگه ببرم ؟
بازم تو تسليم ميشي
فکر ميکني اگه رهبر شونو بکشي بچه هاي من وساکت ميمونن؟
بازي موش و گربه ميکني ؟
باشه مهمون من باش
خوب چيکار کنيم گلوتو ببريم يا چي ؟
منو بکش
اگه اينو مي خواي
اين کار رو نمي کنم
بچه ها
ببنديديش و بقيه هم همينطور بله
وانگسون
چي ؟
دگيل ممکنه با سونگ ته ها رفته باشه
چي؟
چرا ،دوباره ؟کجا؟
ديدن ائونيون اونم هر روز ميتونه اونو از درون بکشه
هنوز ،با اين اوضاع چطور مي تونن همراه هم باشن ؟
فکر کنم اين آخرش باشه
اون که نه ميتونه اونو بکشه نه ميتونه نجات بده
پس شايد يه جايي براي اسکان براشون رديف کنه
آه از دست دگيل
فقط يه زن توي کل دنيا هست ؟
و اونم شده زن يکي ديگه اين داداش ما
آه
اصلا اينا رو توي روش نگي ها
آه
چيه ...فکر کردي نمي گم ؟
بذار بياد تا
يه بار براي هميشه بگم
آقا
بيرون يه مشکلي هست
چي ؟
بچه هاي ما اون بيرون رو شما کشتين ؟
نه
پس کي بوده ؟
اينجا رو چطور پيدا کردي ؟
براي چي مي خواستي اين بچه رو ببري ؟
بگو
اگه بزنيمش تا مثل خمير بشه شايد به حرف بياد ؟
چرا ،مي خواي بزنيش ؟
اگه واسه ي اون بچه اينجا بودن چيزي براي خنديدن وجود نداره
واسه همينه ميزنمش
بذار با حرف رديفش کنيم
برادر
قطعا قطعا
کي فرستادتت؟
اون بچه اهل ججوئه ؟
آيا اين به قصر مربوطه ؟
کاري رو که شروع کردي تموم کن
قطعا قطعا
خوبي ؟
بله
صدمه ديدي ؟
نه
از روي تجربه ميدونم
اما اگه صدمه ببيني واقعا بد ميشه
اونا چي شدن ؟
دارن ميزننشون
به هر حال
من کسي بودم که برادر جاکگي رو صدا زدم
چي؟
منظورم من ديدم اومدن و
پس منو نجات دادي
اما ،نگرانم
اين مکان اصلا امن نيست
کاري هست که براي من بايد انجامش بدي
اميدوارم نخواي که وارد قصر شم
يه همچين چيزيه
بايد کسي رو ببيني
مردي هستش از قصر شرقي
يه چيزي بهش ميگي که بايد جاي ديگه بگتش
...اگه به من اين اتفاق نمي افته
ميدوني ؟
ما هيچ وقت به اون بالايي ها اعتماد نکرديم
خيلي فکر ميکنن
اما ،همه تفکراتشون
يه بار هم شامل ما نميشه
اداي قرباني ها رو در نيار
ببين چي چرند ميگه
ملاقات با وليعهد همه ي مشکل تو رو حل ميکنه ؟
ميخوام که بکنه
تا وقتي اونجايي چرا خودشاه رو ملاقات نمي کني ؟
من سال ها با همين وليعهد گذروندم
مستقيما بهش خدمت نکردم
اما مرد اصول گرايي يه
بدون در نظر گرفتن دلسوزيش
دلسوزي براي خيابوناس فکر ميکني غير اونجا عمل ميکنه ؟
قصر پر از نوعه بشره
نيست
اگه يکي از اونا هم حتي بتونه خودشه آدم صدا کنه
دنيا ميشه يه زمين باير
بايد نيروها رو دو برابر کنيم و تقويت بشيم
نه بازرسي و نه ارتش ميتونه جلوي اون رو بگيره
وقتي به سمت هانيانگ بر مي گردن يعني ديگه نمي تونن فرار کنن
ميخوان تا آخرش برن
اما از چه شيوه اي براي نجات جانشين بهره ميبرن ؟
بدون دستور اعلاحضرت امکانش نيست ؟
اگه تنها دستور امپراطوري لازم باشه اونا براي اون هم تلاش ميکنن
پس ميخوان با ايشون ملاقات کنن؟
نه با ايشون اما با وليعهد
اونا 8 سالي رو با هم توي چينگ سپري کردن
پس اون يه اميدهايي از اين ناحيه داره
من چند تا از افرادمون رو به قصر شرقي مي فرستم
هم زمان ،افراد رو خيلي آگاه کن
و وليعهد اگه قبول نکنه چي ؟
مياد
اگه بياد و يه تله باشه چي ؟
اگه به اونجا بکشه
کلا ديگه جوسيون هيچ اميدي نبايد داشته باشه
No other hope?!
بعدش ما به سمت سرزمين چينگ ميريم
رفتن به همچين جاي دوري
از اول همين کار درست تره ها
بري اونجا لااقل ميتوني آروم بگيري ؟
اون راه حل آخره
ميدوني راه آخر چيه ؟
چيزي که هيچ وقت ازش استفاده نميکني
چون اوضاع که خيت ميشه ديگه راهي نمي مونه
من اصلا در مورد شکست فکر نمي کنم
بايد بدوني وقتي جونتو ميذاري تا کسي ديگه رو نجات بدي يعني چي
دليل اومدنت همين نيست ؟
ببين
ميخواي يه چيزي در مورد برده ها بهت بگم ؟
وقتي برده گي رو قبول ندارن ديگه فرار ميکنن
و دوباره کتک ميخورن
ميدوني بعدش چي ميشه ؟
شمشير به دست سمت هر کسي ميرن
تا يه کاري بکنن
تو از اولش هم اشتباه کردي
هيچ وقت نمي شه بجنگي و بعدش دربري
فقط وقتي که فرار جواب نميده جنگ رو تموم کن
من نه واي ميسم و نه جنگ رو تموم مي کنم
پس راه حل آخر رو بي خيال
لااقل تا وقتي که اين آخرين باشه
فکر کن چقدر خوشبختي داري با يکي ازدواج ميکني
همه برده ها اينطوري نيستن
اگه يکي مثل اونو داشته باشه ديگه آرزويي داشته باشي
چوبو ک ،بايد خيلي هيجان زده باشي
همچين فرصتي
آه ....زندگي يه زن اينهمه خاصه؟
اگه اينطوري فکر ميکنيد باشه
گفتم که ازدواج نمي کنم
آه ...اينو ببين تو رو خدا
يه برده بي ارزش مگه مي تونه انتخابي داشته باشه ؟
واسه اينکه بچه داره ؟
با همچين قيافه اي ديگه چي ميخواد ؟
آقا
آقا
چيکار داري ؟
بايد چيزي بگم
فردا بگو
اگه ارباب بشنوه ؟
ببين
ميدوني
چي شده ؟
بله
چون تمام شب رو اينجا ميگذرونن
گفتم بيام ببينم چيزي ميخورن يا نه
بي خيال اين سر و صدا بشيد
بريد پي کارتون
بله قربان
الان ميرم
ببين
بله
وقتي اينطوري توهين ميشه
اون موقع آدم فکر مي کنه که يه فکري به حال شما کنه
بله ؟
اين مراقبت شبانه ي شما نبايد حالت بدي پيدا کنه
اون موقع من سکته ميکنم و ميميرم
بعدش ديگه ميگن منو شما کشتين ها
No comments yet. Be the first to leave one.