Little Dieter Needs to Fly

Little Dieter Needs to Fly

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Little Dieter Needs to Fly 1998 720BlueRay
A Commentary by RyanHanife

Tags

720
Published on: 2018-12-08
Downloads: 35
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

بيا تو، از ديدنت خوشحالم - بله... منم از ديدنت خوشحالم -

گوش کن، ژاکت و پيرهنت رو در بيار تا ببينيم چجوريه

ميتونيم رو کمر يا سينه‌ات بذاريمش ...هرجايي که بخواي

خب، راستش من... ميدوني نميتونستم اينو رو بدنم داشته باشم

چون متنفرم که بهت بگم اين يه چيز متفاوت بود

در اصل، اين تفاوت واقعاً بزرگيه

بايد بفهمي که داشتم رو زمين ميخزيدم يه روز براي زنده موندن داشتم

روي زانوهام بودم و داشتم توهم ميزدم

و بعدش، اون در هاي عظيم باز شدن

اسب هاي زيادي ميتازيدند، و مرگ وجود نداشت ...فقط

!فرشته ها بودند که سوار بر اسب ها بودند

و من اينارو ميديدم، مرگ من رو نميخواست !مرگ واقعا من رو نميخواست

انسان ها معمولا تحت تاثير اتفاقاتي هستند که در زندگي براشون افتاده

مخصوصا در جنگ يا ديگر شرايط هاي دشوار

گاهي اوقات، اين آدمارو ميبيني که تو خيابون راه ميرن يا سوار ماشينن

،زندگي هاشون بنظر عادي ميرسه !ولي اينطور نيست

وقتي سوار ماشين هستم معمولا صداي دوستام رو ميشنوم که در حال مرگ هستن

هر از گاهي دوستم "دوان مارتين" بهم زنگ ميزنه و ميگه که پاهاش سرد و بي حس شدن

بخاطر همين، حتي توي روز گرم آفتابي باز هم ممکنه حال و روزم زود تغيير کنه

من در اوايل جنگ ويتنام در سال 1966 با هواپيما سقوط کردم

من هيچوقت نميخواستم به جنگ برم

من واردش شدم چون فقط يه رويا داشتم !روياي پرواز کردن

ولي اون پايين آدمايي بودن که داشتن رنج ميکشيدن

و ميمردن و اينم وقتي براي من مشخص شد که

!تحت اسارت اونا بودم

اين "دايتر دنگلر" هستش

،او چهل سال پيش به آمريکا آمد و 15 سال گذشته را

در کوه "تامالپايس" در شمال سن فرنسيسکو زندگي کرده

آره، خيلي باحال بود

ميبيني، براي اکثر مردم خيلي عجيبه

!ولي براي من خيلي مهمه

براي من اين معني رو داره که بتونم آزادانه در رو باز و بسته کنم

وقتي يه زنداني بودم، نميتونستم در رو باز کنم و بعدش هم وقتي که داشتم ميمردم

!اون در هاي بزرگ توي آسمون برام باز شدن

بخاطر همين... بيشتر مردم نميفهمن که اين چقدر براي من مهمه و

اين امتياز که بتوني يه دري رو باز کني يا ببندي

پس... به هر حال، اين عادتيه که من پيدا کردم

اين هم داخل خونه‌ي منه

ولي ببين، وقتي وارد خونه ي من ميشي

!تصاويري از در هاي باز ميبيني

هميشه براي من خيلي مهم بوده و بهم حس آزادي القا ميکنه

وقتي 15 سال پيش اين خونه رو ساختم

!رو اين حس رها بودن خيلي تمرکز داشتم

برام خيلي با اهميت بود که در نوک يک کوه هستم

بايد يه حالت دره مانند پيدا ميکردم

خب، اون بيرون رو نگاه کني يه "

پرواز کردن براي من به عنوان يه بچه هميشه مهم بوده

،اينجا موتور هاي کوچيک دارم نميدونم هنوز کار ميکنن يا نه

ميتونم برم اون بالا و ببينم

آره، کار ميکنن

به هر حال، بازم اينجا وايساديم و تو ميبيني که

من در اين خونه حس رهايي دارم ...يه جور

فر بزرگ اينجاست، من از آشپزي لذت ميبرم

غذا براي من خيلي خيلي مهمه همونطور که ميبيني، کلي غذا اينجاست

يخچال هميشه پر از غذاست

کابينت ها پر از غذاست البته الان که نگاه ميکنم ميبينم نصفه پر هستن

نه فقط اون، زير خونه هم

يه سري تدارکات اضطراري دارم که چند سال پيش گذاشتمشون اونجا

،يه پا انبار اون پايين ساختم خودمم کنجکاوم برم

پايين ببينم هنوز همه‌چيز شرايط خوبي داره يا نه

اين فرش اينجارو ميزنيم کنار

...و اون

اين محفظه هاي پنج گالني

آره، بنظر ميرسه که همه چيز هنوز خوبه

حدود 500 کيلو برنج اينجاس

حدود 600 کيلو آرد

نزديک 300 کيلو عسل

شکر هم اون پايين هست اينم بهت بگم که، شايد هيچوقت نيازي بهشون نداشته باشم

ولي اينا اين پايين باشن !شب راحت تر سرم رو ميذارم رو بالش و ميخوابم

...خب، وقتي که در زندان بودم

تنها چيزي که راجع بهش حرف ميزديم غذا بود

راجع به فريزر ها و يخچال ها حرف ميزديم

...راجع به جمع کردن غذا

من تصميم گرفتم که برگردم خونه و يه رستوران تأسيس کنم

يه رستوران آلماني و ديگه هيچوقت گشنه نميکمونم

اين مادرمه

اون اومد به آمريکا و بعدش من پونزده کيلو اضافه وزن پيدا کردم

اون تو "سن ديگو" بود، توي يه بيمارستان

...اون

با يه جعبه پر از سيب سوار هواپيما شد

که اونارو بين مسافرايي که کنارش بودن تقسيم ميکرد

توي هواپيما غذا نخورد چون فکر ميکرد

براي غذا بعداً کلي پول بايد پرداخت کنه

!و واقعا از گشنگي داشت ميمرد

اين پدرمه

،فقط از رو عکس ها پدرمو ميشناسم توي جنگ کشته شد

دلم براي وقتي که پدر نداشتم تنگ شده ...اون موقع

وقتي که تو ويتنام بودم، و سر دوست من يعني "دوان" از بدنش جدا شد

و ويتنامي ها دور و اطراف من فرياد ميزدن و از خوشحالي تير هوايي در ميکردن

و بله... من داشتم به دنبال مسير ميدويدم

"و بعدش اومدم به رودخونه "فورک

پدرم اونجا بود، به وضوح عکساش توي رودخونه ايستاده بود

،و با دستش به جايي اشاره ميکرد

براي من، براي مسيري که بايد پيش بگيرم

و رفتم پشت يه صخره و از بستر رودخونه فاصله گرفتم

ميشنيدم که ويتنامي ها اون طرف اومدن و از اون مسير رفتن

و بعدش، حدود 5 روز بعد در حال بالا اومدن از اون سمت نجات پيدا کردم

...پس

اون واقعاً يه معجزه بود

زير پاي من، شهر زادگاهم "وايلدبرگ" رو ميبينيد

اونجا متولد شدم، سال های کودکیم اونجا سپری شدن

اون پایین کلیسا رو میبینی، با چنتا خونه به علاوه خونه‌ی خودم

،دیگه اونجا نیست ...جنگنده ها اومدن و

و این شهر رو منهدم کردن

...اولین هواپیما

اولین هواپیماهایی که دیدم دقیقاً از همینجا رد شدن

...اونا جنگنده بودن، اونا از فراز این شهر کوچیک پرواز میکردن

حمله‌های بیرحمانه‌ای به این دهکده کوچک انجام دادن

پشت سر من... اون بالا میتونید ببینید اون موقع چه شکلی بود

من دو تا برادر داشتم و ما تو بالاترین نقطه بودیم و بیرون رو نگاه میکردیم

کل ماجرا رو تماشا کردیم ...یادمه یکی از هواپیما ها

به سمت خونه ما پرواز کرد و این خیلی عجیب بود چون در کابین خلبان باز یود

خلبان عینک سیاه داشت که جلوی سرش بود ...داشت نگاهمون میکرد

!اون برگشتش داشت به پنجره نگاه میکرد

مسلسل ها داشتن شلیک میکردن چون نور فشنگ هاشونو میدیدم

میدیدم که شلیک میشدن

و بال هواپیما با فاصله کمی از خونه عبور کرد

شابد با فاصله 2 یا 3 فوت !دیدم که از بیخ گوشمون رد شد

،انگار در کسری از ثانیه اتفاق افتاد !فقط یه تصویر ازش دیدم

یجور تجلی قدرت و اقتدار بود که یهو پدیدار شد

یه چیزیه که سخت میشه توصیفش کرد

ولی از همون لحظه فهمیدم که

،میخوام یه خلبان باشم !یه کسی باشم که پرواز میکنه

از اون لحظه "دایتر" کوچک خواست که پرواز کنه

چند تا مدال دارم که گرفتمشون

!این نشان خلبانی آمریکاست

"اینجا، مدال "قلب بنفشه ...مدال خدمت هوایی

مدال خدمت امور هوایی و همینطور نیروی دریایی

بالا اون گوشه، این شمشیر "رو بهش میگن شمشیر "لویولا

توسط پاپ اهدا شده و اسقف روحانی آوردتش

فقط دو نسخه ازش هست یکیش رو "جی ادگار هوور" داره

و منم خوش‌شانس بودم که اون یکی رو من دارمش

اینکه قهرمان جنگی باشه چه حسی برات داره؟

،من قهرمان نیستم آدمایی که مردن قهرمانن

و این چیزی نیست که بخوام باشم و به خودم به چشم قهرمان نگاه نمیکنم

نه، فقط آدمایی که مردن قهرمانن

...اگه از اینجا شروع کنم

لین عکس به تازگی از طرف یک دوست برام فرستاده شده

این آخرین عکس از هواپیمای منه قبل از اینکه

من بخوام برم سمت ویتنام

و هواپیما دو ساعت بعد به این روز افتاده بود

و این دایتر دنگلره، شش ماه بعد از نجاتش

اون کمتر از ۸۵ پوند وزن داشت

مثل یک بچه گرسنه بودم

من توی آلمان بعد از جنگ بزرگ شدم

ما تو فقز مطلق زندگی میکردیم و به عنوان یه بچه یادم میاد که

شهر بمباران میشد و ماها میرفتیم پوستر های روی دیوارها رو میکندیم

مادرم اون پوستر ها رو میپخت و ما میخوردیم

بخاطر اینکه توی چسب مواد غذایی وجود داشت

در بچگی، دایتر اطرافش رو به صورتی میدید که

هیچ چیزی دارای تناسب و درست نبود

آلمان به یک کشور فرا واقعی خودساز تبدیل شد

و بعد اوضاع بهتر شد

دایتر اولین سوسیس توی قفسه شیشه ای رو یادش میاد

اولین بار توی سال بود و ایستاد و بهش نگاه کرد

بقیه هم ایستادن اما کسی تمایلی به خریدن اون نداشت

در آلمان بعد از جنگ نیروی هوایی وجود نداشت

و با این وجود، دایتر رویای خلبان شدن رو داشت

این یک

ساعت خیلی خیلی خیلی قدیمی و کمیابه

از سن ۱۴ سالگی دایتر به عنوان شاگرد در کار ساخت و تعمیر ابزار بوده

اون یاد گرفته که چگونه ساعت کلیسا ها رو بسازه

من نه تنها یاد گرفتم که ساعت ساز کلیسا باشم

بلکه یاد گرفتم یک آهنگر هم باشم

خدایا چه زمان شاگردی سختی داشتم چندین ساعت رو همینجا می ایستادم؟

چطوری اون همه مدت این چکش رو بالا پایین میبردم؟

من یک رئیس داشتم که... یک پیرمرد بود

او یک آهنگر بود و دست هایی این شکلی داشت چندین بار

اومد و توی صورت من زد و من هم

میرفتم بیرون

ما از هفت صبح تا اواخر شب کار میکردیم

حتی آخر هفته ها رو پنجاه سنت در ماه درآمد داشتیم

واقعا افتضاح بود ولی سخت بهش چسبیده بودیم

و سپس، بعد ها توی ویتنام

اولین بار که فهمیدم چیزی که واقعا برام ارزش داره

و بدون اون مرد واقعا خشن

که منو بارها میزد، من نمیتونستم موفق بشم

او آموزش خودش رو در سن ۱۸ سالگی به اتمام رساند

سی دقیقه بعد از آزمون پایانی اش دایتر در حقیقت در مسیری به سمت آمریکا بود

بخاطر اینکه رویای خلبان شدن در او همچنان زنده بود

این عکس لحظه ای گرفته شده که او رفت

من از اینجا رفتم به آمریکا فقط ۳۰ سنت توی جیبم پول داشتم

دو ساعت با شهر فاصله داشتم گرسنه بودم

باید دو هفته برای مسافرت با کشتی ام صبر میکردم و من با سفر مجانی

با هامبورگ به برمرهاون جایی که کشتی میرفت، سفر کردم

داشتم از نردبان بالا میرفتم تو اون حال دریا زده هم شده بودم

تو قسمت عقبی کشتی داشتن سرود ملی آلمان رو میخوندن

اشک از چشمان من سرازیر شد

همین که قدم روی کشتی گزاشتم دریا زده شدم و به طرز وحشتناکی دو هفته و نیم مریض بودم

اما سعی میکردم برم سمت آشپزخونه یا اتاق پذیرایی

نه این اتاق پذیرایی، بلکه جایی که مردم غذا میخوردن

و من اونجا ساندویچ و پرتقال میگرفتم و توی اتاقم ذخیره میکردم

و یعد ابتدای صبح اعلامی بود که

مجسمه آزادی به زودی معلوم میشه من رفتم توی اتاقم

من این پیراهن بزرگ رو از پدر بزرگم گرفته بودم

و با کش اونو به پایین زانوم بسته بودم

و با ساندویچ و پرتقال ها پرش کرده بودم با غذاها

و فکر میکردم که دیگه رسیدیم و رفتم بیرون

اما ما باید از داخل گذرگاهی عبور می‌کردیم قبلا درباره اونا نشنیده بودم

من یه پسر بچه ۱۸ ساله بود که تا حالا از شهر خودش هم بیرون نرفته بود

Little Dieter Needs to Fly subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left