The first 200 lines.
-خوش آمدید. -خوش آمدید.
لعنتی.
هی.خانم گانگ یونا.
هی.میدونید من کی هستم؟
اوه...نونا
اونی،تو اونو میشناسی؟
میدونی، وقتی کوچیک بود، تیراندازمون بود.
نونا،الان بااون کار میکنی؟
با هم کار میکنیم؟ چطور کاری میتونم بااون بکنم؟
هی،چیزی رو با اونا دریافت کردی؟
نه خیلی.
هی!چطور "نه خیلی"؟
هی!تو یه هرزه مغروری!
بازوی برادر من به خاطر تو شکسته.
بچه ها دارین چیکار میکنین؟
خب؟
شما ها اومدین که به من یه درسی رو یاد بدین؟
نام سو،توایشونو نمیشناسی؟
ایشون یوناست.
میشناسم.به خاطر اینکه میشناسمش حتی بیشتر ازش نا امید شدم.
مم...چرا شما همه سر زده اومدین تو؟
یونا،اتفاقی افتاده؟
آه...خیلی شرمنده ام.
درمورد وضعیت تو خیلی شنیدم.
و خیلی خوب میدونم که پدرت کیه.
چیکار میکنی،پای پدر منو میکشی وسط؟
من زمانی که تو زندان گونگجو بودم پدرت رو میشناختم.
از پدرم خوشم نمیاد.
حتی با اینکه تو از پدرت خوشت نمیاد. من هنوز هم بهش احترام میذارم.
نمره ات رو بهم بگو.
خوبه.
بیا ریاضی کار کنیم.
آسونه،مگه همه ما از دایره های یکسان نیستیم؟
کی دیدی من جزئی از خانواده باشم؟
داری منو عصبانی میکنی؟
ما موقعیت همدیگه رو درک میکنیم.
اگه اینطوری رفتار کنی،خفه خون میگیری.
ما اولش یه چیزی رو مشخص کردیم، تو باید حرکت کنی
چطور میتونی اونو ازمون دور کنی؟
تو اول بودی؟
هی.تو دستگاه خودپرداز، کی اول بود؟
هی.بعدش،وقتی که وارد شدم، تو باید به من امضا بدی.
قبول نمیکنی.
بهت یه امضا میدم.
کی؟
وقتی بری پایین به راهرو زیرزمین.
یادت نمیاد؟
وقتی که من قبل از تو رفتم درست پشت شلوارت چسبیده بود.
اون روز،دوبار جلوی تو بودم.
چطور بیشتر از این میتونم بهت تذکر بدم؟
"این رفیق منه" باید داد بزنم؟
باشه،خب.تو فوق العاده ای!
بازوت شکسته؟
استخونش ترک برداشته.
آه،واقعا...
این روزا همه چی اشتباه پیش میره.
بهت هزینه درمان رو میدم
من به درمان رایگان احتیاج ندارم.
درعوض یه لطفی بهم بکن.
واسه یه ماه به خاطر بازوم نیاز به استرات دارم.
پس...من خیلی متاسفم،...ولی...
با پسر هام واسه یک ماه کار کن
تو واقعا منو نمیشناسی،ها؟
من خلق و خوی خوبی ندارم و نمیتونم با بقیه کار کنم.
درعوض،دفعه بعد که از جاده گذشتیم بهت اجازه میدم که داشته باشیش
اینجا.دارو ها با این خریده شدن.
هیونگ اینجوری نباش.
بعد،اینو انجام بده.
الان میخوای چیکار کنی؟
وقتی زمان داشتی، یه تکنیک کوچیک به پسر هام یاد بده.
هی.واسه اینکه معنی دار بشه خودش باید تکنیک رو پرورش بده.
قهرمان های ورزش میتونن به بقیه مردم تکنیک یاد بدن؟
برو.
دارم میرم
پس برو.
آه...پول قهوه.
به خاطر چمن با اونا دعوا کردی؟
من واسش یکم چمن دارم ؟
به هر حال،تو...تو گاهی اوقات این کار رو انجام میدی؟
آه،حالا هرچی...
هی.اگه این ژنده پوشه ست ،بهش نگو که من کجام.
-=بیخانمان=- اون نیست.
سلام؟
لی بیونگ هو هستم. کنار کافه ام.
من میام اونجا. برو تو.
آه،باشه
تعظیم کردن به برادر.
خداحافظ هیونگ.
تو باید تو کسب و کار غذا قوی باشی.
حتی اگه مهمون بگه که خوشمزه نیست، فقط به اینکه چجوری بهترش کنم فکر میکنم.
همه ی کارای سخت رو خودت انجام نده با وسایل آشپز خونه بیا بیرون.
آیگو. اون وسایل فقط تو آشپز خونه میمونند.
اگه با هر مشکلی در مورد انجام کار مواجه شدی هروقت که خواستی به من مراجعه کن.
بله.برادر.
ممنون برادر.
بذار ما بریم.
خداحافظ،برادر!
وقتی من بهت یه فرصت میدم که تبریک بگی.
یکم ساده درستش کن.
"تبریک میگم.بهترین هارو برات آرزو میکنم. بزار همه دست تو دست هم به هم کمک کنیم."
یه همچین صحبتی کافی نیست؟
چی؟قورباغه سمی؟ملخ؟ماساکاری...
واسه چی این همه حرف میزنی؟
مردم این روزا درباره اون دو تا لیدر عالی نمیدونن که اونجارو قدیما میچرخوندن.
به خاطر،هدف های آمزش،من...
من ازت خواستم که تبریک بگی. ازت خواستم که درس بدی؟
اونا داستان های قدیمی میگن باید کیف پول هارو باز کنن و دهنشونو ببندن.
چرا اینقدر چرت و پرت میگی؟
متاسفم.
میتونم چند کلمه دیگه هم بگم؟
هیونگنیم،وقتی خرج زندگیت از اداره ات باشه،
حتی به اندازه کلمه های پوچ، منو به یه نوشیدنی دعوت میکنی؟
هزینه دارو ها خیلی زیاده.
آیگو.کسی که حتی برای دارو پول نداره.
دختری که تو طبقه دومه رو واسه آبجو دعوت کردی؟
هیونگنیم،این به خاطر اینه که شما خیلی خسیس هستید که هیچ شرکتی ندارین.
این واسه هیچ کمپانی ای نیست.
همه ی دوستایی که من قدیما داشتم... تو این سال ها ناپدید شدن.
همه ی اون چیزیه که ما میتونیم اینجا بگیم.
ایندفعه وقتی من پول بدست میارم، مطمئن میشم که بهت یه نوشیدنی بدم.
درسته.
آیگو.ماساکاری!
هیچ مسئله ایمنی که حل و فصل شده باشه نیست، و حقوق ماهیانه هم نصفه
چرا این اتاق ارزونه؟
این یکمی از یه دلیله.
زنی که قبلا این اتاق رو اجاره کرده بود خودکشی کرده.
آیگو.
اوه...خانم یونا،این همون زنیه که میشناختید؟
فقط به اندازه ای میدونم که همین بقل زندگی میکرد.
شرایط خوب به نظر میاد، ولی من هنوز هم کابوس میبینم.
بعدش،چیکار میخوای بکنی؟ میدونی، به هر حال اونا یه سری موضوع خیلی بی ارزش هستن
نمیتونم بگم...من نیاز دارم که یکم فکر کنم.
ولی چانگ من،جایی که حتی نیرویی نداره میخوابی،به هر حال حتی ترسناکه
خب،من کسی نیستم که از اینکه هر جایی بخوابه بترسه
چطور میخوای غذا بخوری و زندگیت رو بگذرونی چیز ترسناکیه!
ولی میدونی...بهتره که زود تصمیم بگیری.
خب...فهمیدم.
موضوع جابه جایی من به اقامتگاه چیزیه که نیاز داره با رئیسم دربارش صحبت کنم.
تو نگفتی که نمیشه با رئیس تماس بگیری و نمیدونی که کجاست؟
میدونی،ولی هنوز،من قول دادم که مراقب کافه باشم.
من فقط نمیتونم یهو جابه جا بشم و از کافه برم.
کسی که اولین بار زد زیر قولش. اون مرده، اون نیست؟
اون گفت که پول میده،ولی هرگز نداد.
اینجوری که من میبینم،تو بازی رو شروع کردی.
در هر صورت،من باید با رئیس تماس بگیرم.
شاید چند روز دیگه باید زنگ بزنم.
بعد من بهش میگم،و یه تصمیم میگیرم.
هرچند شاید اون موقع رفته.
اگه رفته،نمیتونیم کاری کنیم.
ولی من در عجبم.. که چرا تو میخوای واسه من یه اتاق پیدا کنی؟
به نظر میاد که تو حال خوشی نیستی.
اوه..."به نظر میاد که تو حال خوشی نیستی".
ولی میدونی چیه؟ واسه بقیه رقت انگیز به نظر میام،این چیزیه که بیشتر از همه ازش متنفرم.
این یه جور عزت نفسه.
اگه اونجوری باشه،من متاسف میشم.
به چشمای من نگاه کن و حقیقت رو بگو.
تو احساس نمیکنی که... یه کشش روانی قوی به من داری؟
این پسر بزرگ رو ببین. بیا میون مردم...
واقعا این با من اتفاق نمیوفته،باشه؟
اوه،اونی؟
بله.
یانگ سان اونی رفته؟
بله.
کی؟
زود بعد از اینکه تو رفتی.
ولی چطور هیچ مهمونی اینجا نیست؟
هی دختر.
موضوع چیه که اینو ازم پرسیدی؟
تو روز رو درست با نفرین و فحش شروع کردی،
پسرا مرموزه که شما سر زده اومدین اینجا.
ولی اونا کی هستن؟
من نمیدونم اونا کی هستن.
چطور آدمایی که نمیشناسی اومدن اینجا که تورو ببینن؟
من نمیخوام که اون کار چرند رو انجام بدم، ولی اون اذییتم میکنه که باهاشون اون کار رو انجام بدم.
پس از اون بپرس که واسه اون نیومده.
به هر حال،این اونی یانگ سئون ئه که اومده اینجا که من فقط متنفرم.
حتی اگه باهاش مثل یه مهمون رفتار بشه، من نگرانم،این چیزیه که ازش متنفرم.
اونی وجدان داره.
اون این کار رو اینجا انجام نمیده.
اون ممکنه وجدان داشته باشه.
ولی اگه اون این کار رو جای دیگه انجام بده، من همین احساس رو دارم.
اونی،فقط اینو نگو.
اونی کسیه که سخت تلاش میکنه تا یه زندگی معمولی مثل من داشته باشه.
ولی تو همین الان کجا رفتی؟
اتاق همسایه مون خالیه؟
من بررسی کردم شاید کسی بخواد بیاد اینجا.
تو واقعا درباره کسب و کار دیگران نگرانی. واقعا،متعجبم که چرا تو برادر!
اون پست فطرت ها...
هی بچه ها.گاز های شما میان...
میدونم،ازش خوشت میاد
اوه،تو برگشتی؟
آره.
ولی چطور تنهایی برگشتی؟
اون منو اینجا ول کرد،و رفت که به دایونگ برسه.
شروع اون اتفاق خوب پیش رفت؟
آره.
به اون مرد مهلت دادی؟
درباره تغییر دادن اتاق،درسته؟
درسته.
برنامه ای واسه گفتن ندارم هنوز.
No comments yet. Be the first to leave one.