The first 124 lines.
SANDS Movie
آه، چه سوال عالی ای، نانسی
امم. احتمالاً صداش.
- عالیه، پرستون. - ممنون.
تریستان؟
خب، پرستون جواب من رو گرفت... ولی، ام...
ولی نه.
فکر کنم بیشتر از همه دلم برای خنده هاش تنگ میشه.
آمین به این.
عالیه، تریستان.
- ممنون. - دانکن؟
آه، سخته چون همه اینا جواب های خیلی خوبی هستن.
- ممنون. - ممنون.
ولی اگه بخوام صادق باشم...
تنها چیزی که این شکرگزاری بیشتر از همه دلم برای مامان تنگ میشه، آشپزی هاشه
- باشه. جواب خوبیه. - اوه! این جواب خوبیه.
اون یه بوقلمون خیلی خوشمزه درست میکرد، ها؟
- اوه، اون میتونست هر چیزی بپزه. - پنیر کبابی مخصوص مامان؟
- وای، خدای من. - داری شوخی میکنی؟
- فوق العاده. - داری الان باهام شوخی میکنی؟
توی جزئیات بود، میدونی؟
اون همیشه یادش میموند برای دانکن با چدار تند درست کنه.
کلبی برای تریستان.
و من؟
من یه آدم فلفل جک هستم، میدونی که، نانس.
خب، فکر کنم دیگه کم کم باید جمعش کنیم.
به نظرم توی این سفر درمانی خیلی پیشرفت کردیم، مگه نه، بچه ها؟
دستت درد نکنه، نانسی.
خب، خوشحالم که میشنوم این جلسات رو براتون مفید میدونید، پسرها.
من هفته دیگه به خاطر روز شکرگزاری یکم مرخصی میگیرم.
من و همسرم داریم یه سفر دریایی به کارائیب میریم.
ام، خب همه اینا خیلی خوبه، نانسی، ولی تکلیف جلسه روز شکرگزاری ما چی میشه؟
میدونی که تعطیلات میتونه برامون خیلی سخت باشه.
من اخیراً با یه روانشناس جدید توی شهر آشنا شدم.
اون در واقع متخصص درمان برای مردهای جوونی مثل شماست.
بهش گفتم که توی روز شکرگزاری منتظر یه تماس از طرف شماها باشه.
خب، باشه،
از اینکه تو اینجا نیستی ناراحت میشیم،
ولی خوشحالیم که میشنویم بعد از فصل طوفان، دارید اون سفر دریایی رو میرید.
آره، منم میخواستم بگم بعد از فصل طوفان.
خیلی خب، پسرها، شام حاضره.
چی؟ ما داشتیم درباره ساندویچ پنیر کبابی حرف میزدیم.
مناسبت چیه، بابا؟
روان درمانگرتون فکر کرد شاید ایده خوبی باشه اگه...
من چند تا از غذاهای مورد علاقهتون رو در حوالی فصل تعطیلات بپزم.
اوه، چه لطف بزرگی از طرفشه.
من نانسی رو دوست دارم.
خیلی خب، بفرمایید.
خب، ام، از چه پنیری استفاده کردی؟
ام، به نظر میرسه... سوئیسی.
دانکن، حالت خوبه؟
- آب معدنی؟ - ام، حتماً.
- خیلی خوب میشه. ممنون. - ممنونم.
آره، ممنون.
وای!
.اینجا رو ببینید
اینجا یه قصره.
و تابلوی نئون.
اینجا کد پستی خودش رو داره.
خیلی خب، همتون خفه بشید. نمیخواد بهم بگید.
پس تو باید پرستون باشی، که این یعنی تو تریستانی.
و نمیخواد بهم بگید.
- دانکن. - درسته.
میتونید جاستین صدام کنید، ولی توی لیست امتیازات بالای بازی باک هانتر، اسمم جی-مانیه.
مطمئن نیستم که قراره برای مدت طولانی امتیاز بالایی باشه، جاستین.
آره! من این انرژی رو دوست دارم.
خیلی خب، یه گوشه روی مبل جا خوش کنین.
میخوایم این معما رو حل کنیم.
- عالیه، پرستون. - ممنون.
خب، چطوری این کار رو انجام بدیم؟
ام... ببخشید؟
گوش کنید، میدونم ساختن یه رابطه با یه روان درمانگر جدید میتونه ناجور باشه. میتونه به هم ریخته باشه.
میدونید، ما مردیم. ما قلمرو طلبیم.
میخوایم همدیگه رو بو بکشیم، مگه نه؟
پس خیلی مهمه که اول یه فضای اعتماد ایجاد کنیم.
- آره، کاملاً. - حتماً، آره.
پس من رو یه دوست فرض کنید
یه روان درمانگر یه چیز ثانویهست، باشه؟
من میخوام اول دوست باشیم.
خب، ما... ما از این خوشحال میشیم، جاستین.
خب، شما و روان درمانگر قبلیتون، چطوری سر صحبت رو باز میکردید؟
خب، اون یه چوب دستی کوچیک چوبی داشت که وقتی میخواستیم صحبت کنیم اون رو دست به دست میکردیم.
میدونید چیه؟ من میتونم با این کنار بیام.
قدرت خارق العاده من چی میتونه باشه؟
من باید بگم نامرئی شدن.
هوی، هوی، هوی. وقت استراحت! وقت استراحت!
نامرئی شدن به عنوان یه قدرت خارق العاده نسبت به پرواز کردن؟
دانکن، هر قدرت خارق العاده ای؟
اوه، دید اشعه ایکس.
دید اشعه ایکس.
دانکن، مرد دلربا.
- چی؟ - ای ناقلا.
نه، نه اینطوری.
هی، ما مردیم.
یادتون باشه، اینجا جای امنیه.
نه، ما دوست دختر داریم.
خوبه. جزئیاتش رو بگید.
از یک تا ده، داریم در مورد چی صحبت میکنیم، مثلاً سلما هایک یا...
آره، اونا خیلی... اونا خیلی جذابن.
اوم... تریستان!
خب، اگه مجبور بودم انتخاب کنم، احتمالاً برگردوندن زمان بود.
جالبه. اون وقت چرا؟
اوه، میدونی، چند بار شده یه چیز احمقانه گفتی و آرزو کردی کاش میتونستی یه چیز دیگه بگی؟
باباتون باعث میشه احساس حماقت کنید؟
بابا؟ بابای ما؟
میدونید، وقتی همسن شماها بودم، پدرم باعث میشد بعضی اوقات احساس حماقت کنم.
متاسفم.
اشکالی نداره اگه پیش شماها خودم رو خالی کنم؟
البته، جاستین.
آره. آخه روانشناس قبلیمون هیچ وقت باهامون رو راست نبود.
آره، همین هفته پیش فهمیدیم لزبینه.
آره، بذارید فقط بگم من بهترین الگوی مردانه رو در دوران رشد نداشتم.
پدرم یه لیست بلند بالا از رذایل اخلاقی داشت.
الکلی، زن باز، متقلب.
- آره، هر چی بگی. - جاستین، خیلی متاسفم.
یکم بگیر.
یه جورایی دلیلشه که وارد این کار شدم.
به نظرم بیشتر مشکلات جوون ها، از پدرهاشون نشأت میگیره.
خب، نه ما. پدرِ ما... پدرِ ما به طور جدی فوق العادهست.
- تهِ داستان. - خب، مطمئناً بی نقص نیست.
نه، مثل اینکه توی چشم ما، پدرمون سوپرمنه.
هیچ شکی در این مورد نیست.
شماها نمیتونید به یه چیز کوچیک ریز فکر کنید که در مورد باباتون آزارتون بده؟
تریستان؟
No comments yet. Be the first to leave one.