The first 200 lines.
سفیدبرفی
فرزندم، بیمار هستی؟
چرا از من اینو میپرسی؟
تو که بالاخره آرزوی مرگ داری،
مرگ اون کسی که همیشه با زیبایی بیحدش، چشمت رو میزد.
چرا چنین نگاه مهربونی به من داری؟
این مهربانی که با این همه عشق از چشمت میجوشه،
فقط یک تظاهره،
این لحن مهربون هم سفارشیه.
کینه توی قلبت خونه کرده.
شکارچی رو نفرستادی؟
و دستور ندادی که شمشیرش رو بالا ببره علیه اون چهره منفور؟
میپرسی من بیمار شدم؟
تحقیر برازنده این لبهای دلنشین نیست.
آره، مهربونی تبدیل به نیشخندِ پلید میشه،
وقتی زخمهای بیرحمانه و بیجا میزنه.
من بیمار نیستم؛
من که مردهام!
بله، من مردهام.
اون سیب سمی خیلی درد داشت،
اوه، خیلی زیاد،
و مادر، شما... شما بودید که اون رو به من دادید.
و حالا به بیماری من کنایه میزنید؟
عشق من، اشتباه میکنی.
تو بیماری، آره، واقعاً سخت بیمار هستی.
هوای سالم باغ، بیشک، حالت رو بهتر میکنه.
از تو خواهش میکنم،
این ذهن کوچیک و آشفتهات رو با هیچ فکری درگیر نکن.
کاملاً آروم باش، از این فکر و خیال دست بردار،
ورزش کن، برو بپر و بدو،
به پروانهها سلام کن و دنبالشون کن،
به هوا غر بزن، سرزنش کن که چرا هنوز به قدر کافی گرم نیست.
مثل بچهها باش و زود اون رنگ رو از دست میدی،
که صورت گلگونت رو مثل یک کفن کمرنگ، پوشونده.
به هیچ گناهی فکر نکن، گناه فراموش خواهد شد.
شاید سالها پیش در حق تو گناه کرده باشم؛
کی حالا اونو پیش میکشه؟
چیزهای ناخوشایند رو ذهن به راحتی فراموش میکنه،
وقتی میتونه به چیزهای دوستداشتنی و نزدیک فکر کنه.
چی! اشکی نمیریزی!
بله،
باید گریه کنم وقتی میشنوم که میخواستی گردن اون چیزی رو بشکنی که اینقدر سریع گذشت،
درست همونطور که میخواستی گردن من رو بپیچونی.
بله.
بر این فراموشی گناهکارانه که هدفش چاپلوسیه، سوگواری کن.
اینجوری به گناه بال میبخشی،
ولی با این جفت بال تازهساخته که بهش نمیآد، بد پرواز میکنه.
خیلی نزدیک به من لانه کرده،
و تو سعی میکنی با حرفهای دلنشین از سرش باز کنی؛
اونقدر نزدیک به من و تو،
اونقدر نزدیک که میشه لمسش کرد،
که هرگز از ذهن من بیرون نمیره،
و نه تو، که این کار رو کردی.
شکارچی، مگه قسم مرگ من رو نخورده بودی؟
البته، شاهزاده خانم، سوگند به ضربه مرگبار خورده بودم.
ولی انجامش ندادم، همونطور که قصه به وضوح و راستی تأیید میکنه.
چیزی که من رو متأثر کرد، التماس سوزناک تو بود،
چهرهات شیرین مثل برفی که خورشید بوسه زده.
چیزی رو که قرار بود تو رو به قتل برسونه، غلاف کردم،
اون رو در گوزنی فرو بردم که تصادفی سر راهمون سبز شد،
خونش رو با ولعی سیریناپذیر مکیدم.
اما خون تو دستنخورده موند...
پس نگو که من قسم مرگ تو رو خوردم،
چون از روی دلسوزی، قبل از اینکه بهت آسیبی بزنم، سوگند رو شکستم.
خب، پس... چرا اینقدر گریه میکنی؟
اون خنجر رو فقط به شوخی بالا برد؛
برای اینکه بهت خنجر بزنه،
باید اول به دلسوزی خودش خنجر میزد.
پس خودداری کرد، چون مهربانی مثل خورشید درخشان، در وجودش تازه و زندهست.
به من بوسهای بده و فراموش کن،
اجازه بده چشمی روشن و عقل سلیم ببینم.
چطور میتونم این لبها رو ببوسم؟
که بوسههاش شکارچی رو به انجام عمل وحشیانه تحریک کرد؟
هرگز تو رو نمیبوسم.
بالاخره با بوسه بود که تو همین شکارچی رو اینجا به آتش کشیدی.
و مرگ مال من بود
همون لحظهای که اون عزیزترین و محبوبترین یار تو شد.
چی داری میگی؟
اون... من؟ با بوسه؟
من واقعاً فکر میکنم حتماً درسته، این مرد با لباس سبز
کمتر از آنچه شایسته عظمت ملکه است، حرمت نگه میدارد.
ای سفیدبرفی، کینه سنگدل چه بازی پلیدی با تو کرد!
عجیبه که زندهای.
هم چاقو و هم زهر رو تحمل کردی؛
از چه جنسی ساخته شدی؟ تو مردهای،
و هنوز زندهای، خیلی تأثیرگذار زندهای.
در حقیقت، اینقدر کم مردهای که زندهها عاشقت میشن!
بگو: آیا این شکارچی بهت خنجر زد؟
نه، در سینه این مرد قلبی حساس و دلسوز میتپه.
اگر فقط ملکه چنین قلبی داشت،
مادر بهتری برای من بود...
من خیلی بیشتر از این بیاعتمادی بیجا که بهت القا میشه، خیر و صلاح تو رو میخوام.
من هرگز این شکارچی رو با بوسه به سمت تو روانه نکردم.
ترس بیفکر تو رو به سوءظن به همه اینها سوق داده.
حقیقت اینه که من از اول تو رو مثل فرزند پاک و عزیزم دوست داشتم.
کجا دلیلی، و پایهای، و حقی برای من وجود داره که از تو متنفر باشم،
کسی رو که مثل فرزندی از سینه خودم، گرامی میدارم!
به صدای ترسو که گناهی رو که وجود نداره، زمزمه میکنه، اعتماد نکن.
به راست اعتماد کن و نه به چپ،
منظورم دروغه،
که میخواهد مرا مادری بدجنس، حسود زیبایی، جلوه دهد.
بیا، به این یاوهگوییهای بیمعنی گوش نده
که در گوشهای بسیار پذیرا و شنوندهی دنیا سرازیر میشود
این خبر که من از حسادت دیوانه شدهام و ذاتاً بدجنس هستم،
در حالی که همهاش حرف مفت است.
دوستت دارم؛
هیچ اعترافی هنوز تا به این اندازه صادقانه نبوده است.
زیبایی تو فقط مرا شاد میکند،
زیبایی در دختر خود آدم
مثل مرهمیست بر شادی رو به افول مادر،
نه محرکی برای چنین عمل نفرتانگیزی
همانطور که خیال، زیربنای این افسانه و این نمایش را ساخته است.
رو برنگردان، عزیزم باش،
به حرف مادرت اعتماد کن، مثل خودت.
با کمال میل باور میکنم،
چرا که باور کردن، سعادت آرام است.
اما با چه مقدار باور میتوانم باور کنم
جایی که باوری نمیتواند باشد،
جایی که شرارت موذیانه در کمین است،
جایی که بیعدالتی مغرورانه گردنکشی میکند؟
تا جایی که میتوانی ملایم سخن میگویی،
اما هنوز نمیتوانی به همان ملایمت عمل کنی.
چشمی که با این همه تحقیر برق میزند،
به من خیره میشود، با تهدیدی چنین هولناک، نامادرانه،
و پشت حرفهای دلنشین زبانت با تباهی میخندد
که آن را خوار میشمارد:
آن حقیقت را میگوید
و من فقط به آن چشم مغرور باور دارم،
نه به آن زبان خائن.
اعتماد تو را به جا میدانم، فرزندم.
آیا باید باز هم، شاهزادهی کوچک، به این شعلهها هیزم اضافه کنی،
وقتی که آنچه نیاز داریم، سیلابهای التیام است؟
حواست باشد، غریبهی دوچهره،
مبادا به قلمرو یک ملکه تجاوز کنی.
چه کاریست که به خاطر شاهزادهی دلبند انجام ندهم؟
چی، زن هیولا؟
چی؟
بله؛ شاید کوچک و ضعیف به نظر برسم
اما هزار بار، ده، صد هزار بار به تو تکرار خواهم کرد:
که جنایتی پلید در اینجا رخ داده است، و شواهد تو را نشان میدهند،
ملکه.
چرا که غذای سمی جلوی این کودک زیبا، مثل سگ، پرتاب شد.
چرا؟
بگذار شرارتت این را به تو بگوید، وجدان آسودهات!
بیا، عزیزم،
بیا برای لحظهای برویم داخل و به این غممان فکر کنیم.
اگر احساس ضعف میکنی،
فقط به این شانهی مطمئن تکیه کن
که از چنین باری خوشحال خواهد شد.
ملکه، اجازه میخواهیم شما را برای این مدت کوتاه ترک کنیم؛
بعداً صحبتهایمان را از سر میگیریم.
لطفاً بیا، این آزادی شیرین را به من عطا کن.
پس برو گم شو، ای درهم شکسته.
بروید، زوج نامزدِ مرگ.
برو، ای غم، پستی و حقارت را با خود ببر
و دست در دست، مثل عاشقان.
بیا، ای شکارچی مهربان،
بیا گپی بزنیم.
با کمال میل تمام روز را فقط به صحبت کردن میگذراندم،
دست در دست با تو.
چقدر بر من اثر میکند، سخنی که از لبهای زیبای تو برمیآید!
کلام تو به تنهایی چقدر دلنشین است.
شیفتهی غنای آن،
گوشم گویی در گهوارهای از شنیدن آویخته،
رؤیای ویولنها،
از زمزمهها،
هقهقهای شیرین بلبلان، چهچهههای عاشقانه.
و هر از گاهی در حاشیه باغمان
موجهای رؤیایی مثل موجهای سبک دریاچه میخزند.
سخن بگو، و من در خواب فرو میروم،
و بدینسان اسیر عشق میشوم، مقید، اما بینهایت غنی،
آزاد آنچنان که هیچ آزادهای تا به حال آزاد نبوده است.
تو همچون شاهزادگان بلندنظر سخن میگویی.
نه، بگذار گوش کنم،
تا عشقی که آن پایین در فضاهای سبز و دلنشین پارک به تو سوگند خوردم
هرگز با کلمات بیهوده از من دور نشود.
من فقط گوش میکنم و در درونم به نغمهی عشقت پاسخ میدهم.
سخن بگو، تا من همیشه در سکوت و وفادار به تو باشم.
پیمانشکن در حرف زدن سریع است؛
به سرعتِ چشمهای سخن میگوید که در بادی که به آن میکوبد،
و پرحرفانه غلغل میکند.
نه... بگذار سکوت کنم، و به تو وفادار بمانم.
با درک این، تو را بیشتر از صرفِ دوست داشتن، دوست دارم.
لطافت دیگر خودش را نمیشناسد آنگاه،
و بر من رطوبت میبارد، همچون بر تو.
بگذار عشق مثل شب مرطوب باشد، تا مبادا گرد و غبار خشک آن را آشفته کند.
پس، سخن بگو،
تا سخنت، چون شبنم، بر عشق ما ببارد.
چقدر ساکت هستی...
کجا را نگاه میکنی؟
عجب، تو مثل آبشاری از سکوت حرف میزنی،
که آن را رعایت نمیکنی.
چه شده؟
اینقدر جدی و رقتانگیز به نوک پاهایت نگاه میکنی
انگار آنجا به دنبال زبانی هستی که عشق را زمزمه میکند.
آشفته نباش، اگر چیزی سنگینی میکند، حرف بزن،
آن را مثل فرشی رو به بالا پهن کن تا بعد روی آن خوش بگذرانیم.
روی دلتنگی چقدر بازی کردن خوشایند است.
تو هنوز حرف میزنی، با اینکه کمی قبل قول سکوت داده بودی.
چرا اینقدر مداوم و با این شتاب حرف میزنی؟
No comments yet. Be the first to leave one.