The first 200 lines.
آن خنده آرامی میکند
دلم برات تنگ میشه، مامان. دلم برای اینجا هم تنگ میشه.
اگه فکر نمیکردم سریع طلاقم میده، متیو رو میاوردم اینجا زندگی کنه.
آنها میخندند
آن بینیاش را بالا میکشد. هی.
قول میدم هر روز برای یه چای میام پیشت.
هیچی عوض نمیشه.
نه، عوض میشه عزیزم، و باید هم همینطور باشه.
آنها میخندند، آن بینیاش را بالا میکشد
آه، عزیزم، از این خوشحالتر نمیتونم باشم.
مرد خوبیه. ازت مراقبت میکنه.
من نیازی ندارم ازم مراقبت بشه، مامان.
آنها هقهق میکنند
حالا بیا با ماشینا بازی کنیم.
آن به شدت گریه میکند
او هقهق میکند
آهنگ "تصاویر تو" از گروه دِ کیور
# من مدت زیادیه که به این عکسات نگاه میکنم
# که تقریباً باورم شده واقعیان
# من مدت زیادیه که با عکسات زندگی میکنم
# که تقریباً باورم شده
# که عکسها تمام چیزی هستن که میتونم حس کنم... #
موسیقی ادامه دارد، صداهای نامفهوم
بیا بخوابیم، عزیزم. باید کمی بخوابی.
شوخی میکنی؟ محاله بتونم بخوابم.
داری چیکار میکنی؟ دارم یه لیست درست میکنم.
هر کاری که پلیس اشتباه انجام داده، اشتباه فهمیده،
از همون لحظهای که گم شدنشو گزارش دادم.
باید شروع کنن ما رو جدی بگیرن.
مطمئنی این واقعاً به جایی میرسیم...؟
ببین، اگه الان انجامش ندم، یادم میره، و نمیخوام یادم بره.
این آدما باید پاسخگو باشن.
زنگ دوچرخه به صدا در میآید
نمیتونید هر بار که چیزی دارید، همینطور زنگ بزنید...
به من نگو چی میتونم بکنم و چی نمیتونم.
میخوام بدونم چرا نتونستید جسد دخترمو پیدا کنید.
متوجهام، خانم مینگ، اما...
آره، من میخوام قاتلشو پیدا کنید، و من...
من... آره، و همچنین میخوام بدونم
چرا مطبوعات دارن گزارش میدن که شما پیداش کردین، نه من!
تماس دوباره وصل میشود. هنوز اونجایین؟
خانم مینگ؟ اوه، خدای م... بله، هستم.
تا یک دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم. اوه، باشه.
خدایا! قراره دوباره بهم زنگ بزنن.
تو از این عصبانی نیستی؟
من فقط...
چی؟ تو فقط چی، چارلی؟
فکر میکنم داری انرژیتو هدر میدی، همین.
خب، چه انتخاب دیگهای دارم؟ چ-چ-چی کار دیگه باید بکنم؟
تلفن زنگ میزند
الو؟
خانم مینگ؟ اِ، بله؟
اگه بتونید نیم ساعت دیگه اینجا باشید، معاون رئیس پلیس میتونه شما رو ببینه.
بله، بله، میتونیم اونجا باشیم. باشه.
باشه. ممنون. پس میبینمتون.
آن گوشی را قطع میکند
خب، با معاون رئیس پلیس جلسه داریم.
میشه با من بیای، لطفاً؟ معلومه که میام.
نگران نباش، من همهی حرفا رو میزنم.
نگرانی من هم همینه.
از طرف همهی ما اینجا در پلیس کلیولند،
میخوام به هر دوی شما تسلیت صمیمانه خودمونو عرض کنم.
نه، ما تسلیت شما رو نمیخوایم. ما جواب میخوایم.
میخوام بدونم کی دخترمونو کشته.
خانم مینگ، هنوز ۲۴ ساعت هم نشده.
شما به ما فرصت ندادین که اوضاع رو درست کنیم.
لعنتی چطور میتونید اوضاع رو درست کنید؟!
حالا که این یه پرونده قتل هست،
یه افسر رابط براتون تعیین کردیم.
هر مشکلی، سؤالی، هر چیزی که هست...
دارید ما رو دست به سر میکنید.
کاملاً برعکس، آقای مینگ.
ما داریم تمام راههای تحقیق رو بررسی میکنیم.
اِ، باید بدونید که ما داریم با آقای هاگ صحبت میکنیم.
صبر کنید، متیو؟ ما اونو برای بازجویی آوردیم.
نه، ن... نه، دارید اشتباه میزنید.
متیو هیچوقت به جولیمون آسیب نمیرسونه. این یه گندکاری دیگه از پلیسه.
اینم به لیستم اضافه میکنم، مطمئن باشید!
میشه گروهبان بریثویت رو بفرستین داخل؟ بله، قربان.
باور میکنی اون یارو رو؟ باورنکردنیه.
صدای قدمها نزدیک میشود
در باز میشود
آقای مینگ. خانم مینگ.
مارک از اینجا افسر رابط خانواده شما خواهد بود.
نه، نه، من اون کسی رو میخوام که سر رشته دستشه، نه یه گوش به فرمان رو.
من، اِ، بابت دخترتون خیلی متأسفم، آقای و خانم مینگ.
این باید زمان بسیار... سختی و وحشتناکی برای هر دوی شما باشه.
"سخت"؟ دختر ما به قتل رسیده.
این جهنمه! - بس کن.
من قصد نداشتم اشاره کنم که...
خب، پس قبل از اینکه اون دهنتو باز کنی، فکر کن!
متأسفم، من، اِرم... (صدایش را صاف میکند)
ببینید، ما میخوایم بدونیم شما واقعاً چیکار میکنید.
چون از اینجا،
مثل اینکه دست روی دست گذاشتید و کاری نمیکنید.
کجا بودی، بابا؟
پلیس فقط میخواست با من حرف بزنه، همین.
ولی من کاری نکرده بودم، برای همین ولم کردن.
بازم میتونم با شما زندگی کنم؟
آره، البته رفیق.
هفته رو با من میمونی، بعدشم میمونی
پیش نانا و بابابزرگت آخر هفتهها،
مثل قبل میشه.
یه جای جدید خوب پیدا میکنیم.
اوم. - باشه.
کاش بیشتر بهش گیر میدادم اون شب پیش ما بمونه.
چرا بیشتر بهش گیر ندادم؟ نه، نباید اینجوری فکر کنی.
به اندازه کافی بزرگ شده بود که خودش تصمیم بگیره.
بهم گفتن... که شما تو اتاق بغلی بودی.
چی؟ پلیس.
وقتی با من حرف زدن و گفتن
که روایت تو از ماجرا خیلی با مال من فرق داشت.
یعنی چی؟ طبق گفته اونا،
تو به اونا گفتی که من ازت خواستم پانل وان حمام رو برداری
چون فکر میکردم چیزی پشتش هست.
ولی من نگفتم. نمیفهمم.
نه، میدونم، همش چرت و پرته. اونا فقط...
فقط میخوان بینمون دعوا بندازن. عوضیها.
من بهشون گفتم که تو هیچوقت بهش آسیب نمیزدی.
آره، میدونم، میدونم.
من فقط...
کی همچین بلایی سرش آورده؟
ممنون.
خیلی ممنون.
ممنون. متشکرم.
«آوه ماریا» اثر فرانتس شوبرت
موسیقی برای جولی همه چیز بود.
اون به همه گروههای موج نو گوش میداد و...
موسیقی نیو رمانتیک.
اون دختر خجولی بود، ولی وقتی میرفت وسط پیست رقص،
تمام خجالتش انگار ناپدید میشد.
الانم انگار جلو چشمامه... که میچرخید انگار... هیچ چیز دیگه...
...انگار هیچ چیز دیگه مهم نبود.
اگه جولی ازت خوشش میومد... تا آخر عمر دوستت میموند.
و اون برای من همین بود.
فقط دخترم نبود، بلکه دوستم بود.
بهترین دوستم.
هر روز بدون استثنا تلفنی حرف میزدیم.
اغلب، روزی چند بار، حتی اگه همین چند دقیقه پیش همدیگه رو دیده بودیم.
گاهی وقتا کلافهام میکرد، ولی الان، هر کاری میکنم که...
ببخشید.
بهت قول میدم، جولی...
...اون حرومزادهای که کشتت رو پیدا میکنیم.
این قول رو بهت میدم.
الو؟
«شش نفر بیرمنگام.»
«از روزی که در سال ۱۹۷۴ دستگیر شدن،
«هر شش نفر اعتراض کردن که بیگناهن، و گفتن براشون پاپوش دوخته شده.
«امروز بعدازظهر...»
میای؟ کجا؟
برای دیدن FLO.
اون چیه؟ مسئول ارتباط با خانواده.
آها، باشه.
فقط احساس میکنم باید فشار بیاریم
تحت فشار قرارشون بدیم، میدونی؟
این رو دیدی؟ «عدالت؟
«فکر نمیکنم اون آدما اونجا هوش این رو داشته باشن...»
مثل اینکه یه خبر جدید برامون دارن.
عزیزم، خودت برو.
اَه. اوه خدای من، چارلی. میدونی چیه؟ چطوری میتونی این کارو کنی؟
چی رو؟ فقط همه چی رو فراموش کنی.
من مثل تو نیستم.
خودت میدونی.
اوه، چارلی، لطفاً. چی؟
ما یا با همیم تو این قضیه، یا اوضاعمون خراب میشه.
چارلی؟ فقط تنهام بذار.
میخوام بدونی من دارم همه چیز رو ثبت میکنم -
تمام گندکاریها، دروغها، تناقضات -
و دارم اونها رو تو یه نامه مینویسم، یه شکایت رسمی.
اگه من جای تو بودم، دقیقاً همین کار رو میکردم.
امم... شنیدم که تازه مالِ ما رو پیدا کردید...
کارت عابربانک و ساعت جولی رو تو اتاق زیر شیروونی.
درسته، بله. و یه دفتر خاطرات هم.
یه دفتر خاطرات؟ (آه میکشد)
واقعاً باورنکردنیه. این دیگه چیه؟
تیم پزشکی قانونی تمام این مدت مشغول چه غلطی بود؟
داشتن بریج لعنتی بازی میکردن؟!
من میدونم کارها خیلی خوب از طرف ما پیش نرفته...
آره، اسمش رو میشه این گذاشت!
برام توضیح بدید چطور این همه افسر آموزشدیده
پنج روز تو اون خونه بودن
و هیچکدومشون جسد دخترم رو پیدا نکردن!
بله، من هم عصبانی میشدم، خانم مینگ.
و بعد از تجربهای که داشتید، میفهمم چرا بهم بیاعتمادید.
میتونید با من رک باشید.
پس میخوام با من روراست باشید.
من باید از همه چی باخبر باشم، باشه؟
ببینید، راستش رو بخواید، نمیتونم این قول رو بهتون بدم.
ولی دیگه دروغی در کار نیست. این رو بهتون قول میدم.
گفتید یه خبری دارید.
ما کسی رو بازداشت کردیم. چی؟
چی...؟ ک-کی؟
چند تا پسر از باشگاه راگبی محلی به تحقیقات ما مربوط شدن.»
تونستیم همه رو به جز یکیشون کنار بذاریم.
کلیدهای جولی رو پیدا کردیم
زیر الوارهای کف خونهای که اون توش اقامت داره.
من... من این یارو رو قبلاً دیدم.
«نه، ما هیچی ندیدیم، خانم مینگ.»
صبح اون روزی که گُم شد، من همین دور و بر بودم،
و اون اینجا سر این میز با شینِت نشسته بود.
No comments yet. Be the first to leave one.