The first 183 lines.
عصر بخیر.
ساعت شنی یه اختراع شگفتانگیزـه.
اما متأسفانه هیچ وقت جای ساعت آفتابی رو نمیگیره.
مخصوصن توی باغ من.
این یکی که حتی کار هم نمیکنه.
فرستادمش برای یه جواهرساز تا تمیزش کنه و ایشون هم کل شنهاش رو خالی کرد.
خوشبختانه ثانیهشمارش هنوز کار میکنه.
زمان برای کارکترهای داستان امشب، خیلی مهمـه.
یکی از اونها دارـه بر اساس زمان اقدام میکنه.
برای دیگری به نظر میرسه، زمان در حال تموم شدنـه.
زمان همچنین توی تلویزیون هم خیلی مهمـه.
ما پرش میکنیم.
باید سر وقت شروع کنیم.
و سر وقت تموم کنیم.
و هر موقع نیاز بشه وقتکشی کنیم.
البته منظورم تلاشهای ناشیانة خودمـه.
مطمئنن منظورم سرگرمی درخشانی که در ادامه میبینیم، نیست.
نشریه عقابـه.
الان نمیتونم باهاشون صحبت کنم.
اما سردبیرـه.
میگه اصلن بد نمیشه
اگه شما یه جور اطلاعیه منتشر کنید که چطوری فرار کرده.
- مگه میدونن کیـه؟ - آره، میدونن که کابتـه.
اونهای توی زندان آدم دارن. برای اخبار محرمانه پول میدن.
باشه.
رئیس جاکوبس هستم.
بله
درسته.
نه.
نه.
معلومه که نه.
میخواستن بدونن ما سم کابت رو سرپرست قرار داده بودیم.
ببین میتونیم با ویلیس توی هلیکوپتر تماس بگیریم.
بارت، با ویلیس تماس بگیر، هلیکوپتر رو میگم.
بله قربان.
از این فاصله نمیتونیم چیزی ببینیم.
از جایی که اون از کامیون پیاده شده ۳۰ کیلومتر جاده است
و مانع دید هم زیادـه.
اگه بتونه لباس گیر بیاره گرفتنش خیلی سخت میشه.
بله قربان، اطاعت میشه.
تمام.
رئیس مشخصات این آدم رو منتشر نکردـه...
قبل از اینکه روزنامهها خبردار بشن مجبورـه که منتشر کنـه.
آره، دارـه میگه.
تمام مشخصات از این قرارـه:
سم کابت، ۲۶ ساله
وزن ۷۰ کیلوگرم
قد ۱۷۵ سانتیمتر
رنگ مو: قهوهای ابرو: مشکی پرپشت
رنگ چهره: زرد
فرار از زندان ایالتی حدود سات ۳:۱۳ بعد از ظهر.
احتمالن داره پیاده به سمت جنوب میره.
کابت در حال سپری کردن ۴ دورة متوالی محکومیت ۹۹ ساله
به خاطر حملة مسلحانه، تجاوز مجرمانه، و قتل بوده.
او بسیار خطرناکـه
حروف ام و اِی رو پشت دست راستش خالکوبی شده.
هیچ علامت مشخص دیگهای ندارـه.
- چطوری فرار کرده؟ - رفته توی سبد لباسشویی.
میخوای بیای بیرون؟ میذارم بیای بیرون، یالا مایک.
سگ خوب.
- بیا. - بذار ببینم.
شیر، کره،
برنج سبو...
- برنج سبو؟ - برنج سبوسدار، دیوونه.
اوه! آره، فکر کردم برنج سوخته منظورته.
سبزی، اینو میدونم چیـه.
باید یه باغچه برای خودمون داشته باشیم.
منم میگم واقعن باید داشته باشیم.
دیگه چی هست ...
مربای ترب کوهی!
وایسا بینم، این دیگه چیـه؟
حالا نمیخواد بامزهبازی دربیاری.
اوه، الان فهمیدم، مربا و ترب کوهی، ببخشید، فکر کردم سر همـه.
حلـه.
بهتر راه بیفتم.
خیلی دیر شده.
- امروز عصر ساعت ۸ برمی گردم. - باشه، دیر نکن.
اصلن نگران نباش.
- خیلی بدم میآد اینطوری تنها بذارمت. - چرا، مگه قرار چی بشه؟
نمیدونم، فقط نگرانم.
بهترـه مایک رو بذارم پیشت بمونه.
فقط یه دقیقه است که فرستادیش بیرون.
احتمالن رفته دنبال خرگوشها.
یالا پسر.
هی مایک.
بیا مایک، بیا مایک.
یعنی کجا رفته؟
رفته بالای تپهها.
به خیال خودش یه سگ شکاری قویـه.
یالا مایک.
- فکر میکنی چیزی هم شکار کنه؟ - شک دارم.
- ببین، مراقب باش، باشه؟ - مراقبم.
خداحافظ عزیزم.
خُب، چکار میکنی؟ میدونستم امروز روزمـه.
چی میخوای؟
خُب، یه سوال آسون پرسیدی.
حیف که یه خورده عجله دارم.
یه کمی سرم شلوغه.
- تو همون زندانیـه هستی. - بودم، الان دیگه زدم بیرون.
قصد دارم بیرون بمونم و تو هم قرارـه بهم کمک کنی.
بهترـه از اینجا بری. شوهرم چند دقیقه دیگه برمیگردـه.
دیدی حالا، کارت تمومه، بد شروع کردی.
شوهرت تا دیروقت برنمیگردـه. از حالا دیگه نباید بهم دروغ بگی، دختر جون.
ما که با هم کنار نمیآیم.
واقعن هم با هم کنار نمیآیم؟ درسته؟
- از من میخوای چه کار کنم؟ - حالا بهتر شد.
حالا، فقط کاری که بهت میگم رو انجام بده اون وقتـه که با خوبی و خوشی با هم میگذرونیم.
یه خورده لباس میخوام.
تلفن رو جواب بده.
حالا طبیعی حرف بزن.
یه لحظه صبر کن، این تلفن که با جایی مشترک نیست؟ شمارتون چیه؟
یه زنگ بلند، دو تا کوتاه و یه بلند.
- تو چی خیال کردی؟ - چت شده؟
ببخشید. خودت گفتی جواب بدم.
بهت گفته بودم کلک نباشه، نگفته بودم؟
من که کاری نکردم. مگه چی ...
خوشگله، اگه کلکی تو کارت باشه ... حالا هر کلکی ...
نظرت دربارة مردی که سه سالـه زندانـه چیـه؟
و حالا اخبار ساعت پنج.
سم کوبت قاتل و سارق بانک
که در حال گذروندن ۳۹۶ سال محکومیتش در زندان ایالتی بوده
این بعد از ظهر فرار کرد و همچنان تحت تعقیبـه.
جست و جو برای یافتن کوبت که ۲ ساعتـه فرار کرده، به سمت شمال ادامه داره
از زمان گزارش تام روبلوس موتور سوار
یه مورد مسافر تو راهی گزارش شده به مشخصات کوبت می خورـه
پیشنهاد سوار شدن کردـه
با تهدید اسلحه به زور اونو از موتورش پیاده و به سمت شمال فرار کرده.
کابت ۱۷۵ سانتی متر قد دارـه،
۷۰ کیلو وزن با ابروهای پرپشت تیره
و چهره ای رنگ پریده. در واشینگتن ...
اینم از این. امروز روز من ـه.
می دونستم. بهت نگفتم؟
من گرسنمه. یه چی برام درست کن.
چیز زیادی نداریم... تخم مرغ ...
- تخم مرغ خوب ـه؟ - باشه، چند تا تخم مرغ برام درست کن.
دو تا. نه سه تا درست کن.
خیلی خُب. حالا باید تکلیف یه چیزایی رو بین من و تو مشخص کنیم.
می دونی اگه من تو یا یه کسی دیگه رو بکشم، اون ها چه بلایی سر من می آرن؟
نه.
هیچی. هیچ کاری نمی کنن. یعنی واقعن هیچی.
می دونی، توی این ایالت برای قتل نقره داغت نمی کنن...
و من قبلن تجربه ش رو دارم.
پس هر کاری باهات بکنم برام بی مجازات تموم می شه.
- فهمیدی؟ - بله.
خیلی خُب، فقط اگه همین رو یادت باشه، تا آخرش باهم مشکلی نداریم.
حالا بذارشون رو گاز.
خُب پس اونا رفتن سمت شمال دنبال من؟ چه بهتر.
سر جون شیرینت می تونی شرط ببندی که اونا این پایین سراغمون نمی آن.
اما این برای من خیلی چیزا رو آسون تر می کنه.
هی، چندتا بیکن(گوشت خوک) هم با اون تخم مرغ ها برام درست کن.
- بیکن دارید؟ - نه تموم شده.
باشه، بی خیال بیکن.
- یه چیز رو می دونی خوشگله؟ - چی؟
باید شانس بیاری.
آره، جدن همین ـه. اگه شانس بیاری، هر کاری می تونی بکنی.
وگرنه مردی.
اما باید این رو بدونی، فهمیدی. نکته مهمی ـه.
وقتی زمانش رسید باید تیز باشی و بپری و شانست رو بگیری.
خیال می کنی فرار از اون زندان آسون ـه؟
نه، نه. حتمن باید خیلی سخت باشه.
خوشگله، درستش اینه که فرار از اونجا غیر ممکن بود.
اما من فرار کردم برای اینکه می دونستم.
می دونی در سبد لباس های چرک بسته بود.
راننده هم سیگارش می افته. خم می شه که برش دارـه.
خیلی وقت می خواست تا فکرم رو آماده کنم.
اما انجام دادمش.
رفتن تو سبد و زدم بیرون.
بعد هم رسیدم اینجا
غذا، لباس، یه خورده زمان
با یه عروسک قشنگی مثل تو.
- اسمت چی ـه؟ - مری.
طرز حرف زدنت رو دوست دارم، مری.
چیه؟ از این مدل ها ایتالیایی هستی؟
والدینم ایتالیایی بودن.
از دستبندت خوشم می آد. این راهی ـه که ...
فکر می کنم که مادرت رو خیلی دوست داری.
آره
به خاطر اینه که همیشه جلوی چشمم باشه.
برات کره می آرم.
- من قهوه می خوام. - چی گفتی؟
یه خورده قهوه درست کن؟ باشه، قبلن درست کردم، الان گرمش می کنم.
یه تازشو دم کن. من عجله ندارم.
برو.
No comments yet. Be the first to leave one.