The first 200 lines.
خوابت نمیبره؟
یعنی چی؟!
چطوری اومدید تو؟
بشین
وقتی پامو توی این کشور گذاشتم، یه قول به خودم دادم
اینکه دیگه هیچ احدی نتونه من رو بخره یا بفروشه،
که تا عمر دارم نوکرِ هیچ مردی نباشم،
که حاضر باشم بمیرم
ولی جندهی کسی نباشم
اونوقت تو با یه حرفِ نسنجیده اون هم از رویِ غرض
همه رو ازم گرفتی،
تمام چیزهایی که واسهشون خون دادم و جنگیدم
تو ازم یه جنده ساختی
- متأسفم - بس کن
- من ناراحت بودم… - قرار نیست بحث کنیم
من اولین زنی نیستم که شوهرت میخواسته باهاش بخوابه
خودت هم خیلی وقتـه خبر داری
فقط اَنگِ جندگی به من واسهات از قبولِ واقعیت راحتتر بود
البته تو بهخاطر مال و منالش نمیتونی اونو ول کنی…
همهاش مال اونـه
واسه همین وقتی شوهرت میاد خونه،
و سر تا پاش بوی گَندِ ویسکی
و کُسِ یه زن دیگه رو میده،
تو بازم به هر سازی که بزنه میرقصی،
چون اگه نرقصی کارت زاره
وقتی هم با کیرش که فقط دنبال سوراخـه
باغچهات رو بیل زد،
دیگه روی تخت خوابت نمیبره؛ از خودت متنفر میشی
البته بیشتر حالت از اون بهم میخوره، چون
شوهرت رفته هزار تا زن رو کَرده و
اینطوری از تو یه جنده ساخته
ولی یهجایی آخرهاش
دیگه تاب تحمل این همه خشم و رنج رو نداری
اون شب که رسید…
میخوام این دستت باشه
« زیرنویس از علی اکبر دوست دار و آریـن » :. Ali99 & Cardinal .:
خب، این یکی که بهتره کسی جسدش رو هم نبینه
عجب کثافتکاریای شده
هیچکدوم از این حرومزادهها رو نمیشناسی؟
گمونم این کالین هیوز باشه
تا چند سال پیش پلیس بود
یا خدا، راست میگی
شنیده بودم نگهبان یکی از کلهگندههای شهر شده،
به اسمِ استریکلند
همون سلطانِ راهآهن؟
مگه اخیراً یکی از محلهای ساختوسازش منفجر نشده بود؟
چرا، خبرش تو روزنامهها بود
گوه توش
کسی لیری رو ندیده؟
شب بهخیر، داگلاس
نِلی
خونهی قشنگی داریها
بله
توی خونهام چیکار میکنی؟
روزها به این فکر میکردم که
امثال تو خودشون رو مشمول قانون نمیدونن
و اینکه متأسفانه، انگار دنیا هم باهاتون همنظره
واسه همین…
من هم گفتم راه خودت رو در پیش بگیرم
یادت رفته که من تو رو میشناسم، نِلی
این همه قیافه میگیری، ولی تهش
هیچ فرقی با اون جندههایی که
دلت اینقدر برای نجاتشون پَر میزنه نداری
همهتون یه مشت دخترک بیچارهاید که ترس وجودتون رو گرفته
بهنظرت ترس وجود منو گرفته؟
بهتره بگیره
لیری!
تو اینجا چه گوهی میخوری؟
دیگ به دیگ میگه روت سیاه
نمیتونم بذارم این کارو بکنی
طرف عوضیـه، بیل
عوضی تو دنیا زیاده
زندون رو برای همین گذاشتن
استریکلند عمراً رنگ میلههای زندون رو ببینه،
- خودت هم خوب میدونی - تصمیمش با هیئتمنصفهست، نه تو
برو کنار
بیل، گوه توش
خودت میخواستی من رئیسپلیس بشم
اون دیگه چه کوفتیـه؟
پشت سرم بمون
بیا. تمومـه دیگه
بگو، بدبخت
آهای!
وایسا!
یا خدا
اون دیگه کدوم خری بود؟
هر کی که بود، رفت
باید از شر جسدش خلاص بشیم
چرا باید همچین غلطی بکنیم؟
چون اگه از شرش خلاص نشیم،
قبل از اینکه آفتاب بزنه منو میندازن گوشهی زندان
محض رضای سگ، من رئیسپلیسم
من ضامنت میشم، چیزهایی رو که دیدم بهشون میگم
من پل کوفتیش رو فرستادم رو هوا
آدمهاش رو کُشتم
توی خونهی خودت بهت حمله کردن
از خودت دفاع کردی
بیل، متهم منمها
آخه کدوم قاضی شهر همچین چیزی رو باور میکنه؟
باید همین الان ترتیبش رو بدیم
یهجایی رو سراغ دارم
باورم نمیشه اینجا کار میکردی
خودم هم باورم نمیشه
صحیح
خب، وایسا
مگه ارزشی داره؟
فقط واسه من
ولی همچین آدم کلهگندهای گموگور بشه،
سؤالاتی برای مردم پیش میاد
تحقیقاتی انجام میشه
بهنظر من این از اون پروندههاست که
رئیسپلیس شخصاً باید پیگیریش کنه
چیزیت نشده؟
من هیچی حس نمیکنم
من به هر دری زدم که ازشون محافظت کنم، از لای
اون جونم رو نجات داد
من کم گذاشتم
نه، تو هر کاری از دستت برمیومد کردی
تو استریکلند رو کُشتی
اون دیگه نمیتونه بلایی سر بقیه بیاره
امثال اون همیشه هستن
ببین
چیزی نیست
اشکالی نداره
من پیشتم
جایی هم نمیرم
انگار امروز کِیفت حسابی کوکـه
جدی؟
اوهوم
آخه گمونم بعد از عُمری
واسه اولین بار،
حس نمیکنم که یه قلوهسنگ غولپیکر رو از تپه بالا میبرم
انگار که بالای تپه وایسادم و از اونجا پایین رو نگاه میکنم
بهنظر من خیلی هم جا خوش نکن، والتر
واسه مردهای جاهطلبی مثل تو، بالای یه تپه،
کوهپایهی یه کوهِ بزرگتره
منظورت فرمانداریـه
- واسه قدم اول - بهتره جوگیر نشیم
هیچ اشکالی نداره که کشیشها یا اعضای گروه سرود متواضع باشن، منتها
خودکمبینی هیچکس رو دولتمرد بزرگی نکرده
تو هر چی که برای بزرگی لازمـه رو داری، والتر
از این بابت مطمئنم
من با آدمهای بیبخار کم برخورد نداشتم
کاترین،
اطمینانت به من منو آدم بهتری میکنه
میخوام بدونم
حاضری با من ازدواج کنی؟
رأیدهندهها عاشق یه مرد خانوادهدارن
سیاست به کنار،
از آخرین باری که با جون و دل میخواستم
یه نفر رو شریک زندگیم کنم، مدتها میگذره
چشمم هم آب نمیخورد دیگه همچین میلی داشته باشم، ولی از زمان آشناییمون،
همهچیز عوض شده
خودم عوض شدم
تا حالا مثلِ تو رو ندیده بودم،
و بهنظرم میتونم خوشبختت کنم
البته…
اگه بهم اجازه بدی
والتر…
معلومـه که باهات ازدواج میکنم
فهمیدیم کلیشهها کجان
کجا میبردتون؟
یه کارخونهی یخسازی توی محدودهی لانگ زی
محدودهی لانگ زی؟
انگار سر این قضیه انجمنها همدستن
باکلی عمراً استقبال کنه
اونوقت چرا؟
فقط میدونم که خوش نداره به اون قسمت شهر سرکِشی کنیم
نیازی به استقبال اون یا تو نداریم
مأمور فدرال بودن همین چیزهاش قشنگـه
باز هم باید به شهردار خبر بدم،
وگرنه بهخاطر یورشتون به اونجا یقهی من رو میچسبه
میتونی الان بهش خبر بدی؟
از دست تو، لی
تو دیگه پلیس نیستی،
ولی بازم رو اعصابمی
رئیسپلیس کار سختی داره، بیل
شاید دلت بخواد بدونی،
هنوز هیچی نشده بیشتر از رئیس قبلی باهات حال میکنم
لانگ زی توی چاپ اسکناس جعلی دست داره
بله
نه
دیگه نه
همین الان، مأمورهای سرویس مخفی
سرازیر شدن سمت محل چاپتون
چی؟
کاری از دست من برنمیومد
اونها اسکناسهاتون رو مصادره و هر کسی توی محل چاپ باشه رو
دستگیر و دیپورت میکنن
بهت گفتم بیای اینجا تا تو رو نگیرن
قابلت رو هم نداره
درست به موقع
شک داشتم رفیقت سر حرفش بمونه
جوجه رو آخر پاییز میشمارن
هنوزم باید کلیشهها رو گیر بیاریم
استون، چند نفر رو با خودت ببر
تمام خروجیهای اینجا رو ببند
روحمون هم خبر نداره
چه قائلهای در انتظارمونـه
قائله مائله برام مهم نیست، بهشرطی که کلیشهها رو گیر بیارم
No comments yet. Be the first to leave one.