The first 34 lines.
در زندان عشق
قلب در زنجير تيغ ها اسيره
واژه اي کوچک و دردناک
که به پاکي بيان شد
قضاوتي
اشتباه و باطل
اينجا يک عشق پوسيده
باور
عشق
و زندگي
در آغوشم گير
تا درد و فريادم
خاموش شود
ميخواهم
عشقت
شَکم را يقين کند
از اينجا
به آسمان
خيره شدم
در اين تاريکي شب
نوري
سوسو ميزند
ماه پنهان شده است و
قلبم سرنوشت را صدا ميزند
روياهاي
قضاوتي
اشتباه و باطل
در ميان اين طوفان سرد
با قدرت ونجابت
خواهم شکفت
فرياد و درد
در تاريکي شب
ناپديد ميشوند
ميخواهم
No comments yet. Be the first to leave one.