The first 200 lines.
خُب، این هم از کانترل جوان. عجله کنید، یه روز تأخیر دارـه.
بسیار خوب.
آه، دیکنسون، میشه یه لحظه این رو نگه داری؟ نندازیش.
تمام اسناد پروندهام توی اونه. مدارک، شهادتنامهها، خلاصه همه چیز.
همینطوری نشسته روی صندلی جلو، موقع روندن لباس پوشیدم.
- قیافهام چهطورـه؟ - تعریفی ندارـه.
-برگرد. من دیروز منتظرت بودم. - میدونم.
- در مزرعه جورگنسون چیزی پیدا کردی؟ - نه، هنوز نه.
هایتاور، میشه وسایل رو ببری بخش افسرها، امکاناش هست؟
بله قربان.
- چقدر وقت داریم؟ - هیچی، بریم.
- تمام دکمههام بستهست؟ - بله.
همسران افسرها؟
اوه، اونا که نمیخوان اجازه بدن این خانمها بیان، مگه نه؟
پروندة جالبی مثل پروندة تو، سعی کن ازشون دور باشی، میخوان پوست سرت رو بکنن.
دارن تلاش میکنن از این جلسه یه سیرک رومی بسازن.
تام، اونا میخوان که یه اعدام ببینن.
رئیس دادگاه نظامی سرهنگ «اُتیس تورنتون فاسگیت»ـه.
میدونم، می دونم، همه چی رو دربارهاش میدونم. چهره سنگی اون پیرمرد رو میشناسم.
تام، من به خاطر دفاع از راتلج تحسینت میکنم، ولی
خودت هم شاید بدونی، من فکر میکنم او به اندازة شیطان مقصرـه.
باشه، شاید تو مطمئن باشی، ولی من نیستم.
مری بیچر هم اینجاست؟
خیلی دوستانه نیست.
اما من او رو به عنوان یه آشنا احضار نکردم، به عنوان یه شاهد احضارش کردم.
موفق باشی تام.
مری، میدونم که برات تجربة سختیـه
اما باید احضارت میکردم. راتلج به هر جور کمکی که دستش بهش برسه نیاز دارـه.
حالا تقصیر کی ـه؟
کاریـه که شده.
ما الان تابع دادگاه هستیم هر احساسی که نسبت بهش ...
اما تو داری ازش دفاع میکنی.
تو. تو و همة آدم هات.
خُب، اگه از ماجرا خبر داری...
خبردار!
ساکت. ساکت! آروم باشید!
با شما غیرنظامیها هستم، کلاههاتون رو بردارید! اون سیگارها رو هم خاموش کنید!
گروهبان، ببین همه دستور اجرا کرده باشن، هر کی رعایت نکرد، بندازش بیرون.
بله قربان.
اوتیس امروز صبح حالش زیاد خوب نیست.
- دیشب یه لیوان کوچک شراب خورده. - بله.
میخوام یه سری چیزها همین الان روشن بشه!
این یه دادگاه نظامیـه! نه یه مراسم لحافدوزی برای فقرا.
این یه مراسم لحافدوزی نیست.
از این به بعد اگه دوباره بینظمی و صحبت بیجا باشه،
فورن همه رو بیرون میکنم!
کُردِلیا، شوهرت که ما رو بیرون نمیاندازـه، میاندازـه؟
جرأتاش رو ندارـه. فقط میخوام که اشاره کنـه.
- دادگاه آمادهاست قربان. - بسیار خوب، کاپیتان.
الان به من گزارش دادن که وکیل مدافع در جایگاهاش حضور ندارـه.
- خُب، اگه درست باشه ... - ستوان کانترل حضور دارن، قربان.
عذرخواهی میکنم اگه حضورم در دقایق آخر باعث مزاحمت برای دادگاه شده باشه.
بسیار خُب، کانترل.
حالا، دادستان حاضرـه تا این پرونده رو به عهده بگیرـه؟
کاپیتان شَتیک هستم قربان. برای دادستانی در این دادگاه حاضرم.
اوه، بله. آره.
شما همون افسری هستید که ژنرال نلسن مایلز از طرف مرکز فرستادـه، درسته؟
میبینم که یونیفرم دستة چهاردهم رو پوشیدید.
من قبلن از هنگ کناره گرفتم، آقا
برای ده سال در دادگاه نظامی مرکزی به عنوان وکیل مأموریت داشتم.
اوه بله، وکیل هان؟ وکیل.
حتمن فرستادنت اینجا تا مراقب عدالت دستة سربازا باشی، درسته؟
اتفاقن برعکس قربان، وقتی شما به عنوان قاضی این دادگاه انتخاب شدید
عدالت برای متهم تضمین شده است.
حالا که وکیل و دادستان حاضرند و معرفی شدند،
این دادگاه نظامی طبق بند 104 قانون ویژة ایالتی
مصوبة 8 آگوست 1881 رسمی و علنی ست
بسیار خب گروهبان، متهم، گروهبان راتلج رو احضار کنید.
بله قربان.
گروهبان یکم، برکستون راتلج، عضو دستة سی سواره نظام نهم ایالات متحده.
از سقف همینجا دارش بزنید. دارش بزنید.
ساکت! ساکت!
- جناب قاضی. - نظم رعایت کنید.
جناب قاضی، تقاضا دارم این دادگاه از تمامی حضار خالی بشه.
این که یه نمایش عمومی نیست.
این دادگاه سربازی ـه که باید برای جانش تصمیم گرفته بشه.
همچنین با وجود ماهیت اتهامات واردـه
قطعن این جا مکان مناسبی برای خانم ها نیست.
با درخواست موافقت می شه. دیکنسون.
همة کسانی رو که با این پرونده در ارتباط نیستند رو بیرون کن.
بیرونشون کن.
همه.
بیرون.
اوتیس، اوتیس، بهشون بگو که منظورت من نیست.
بیرون کوردیلیا.
کاپیتان دیکنسون، خانم فاسگیت و دوستانش رو تا در خروجی مشایعت کن.
اِ، این جوری ـه.
این ناپسندترین حرفی بود که توی عمرم شنیدم.
اوتیس فاسگیت، صبر کن وقتی برگشتی خونه حالیت می کنم.
آقایون، اینجا می خوام به وکلای دو طرف دادگاه اعلام کنم تا متوجه باشند دلیل برگزاری این دادگاه نظامی
پشت درهای بسته، به خاطر تبعیض علیه متهم نیست،
و فقط به دلیل ماهیت شرم آمیز جرم
و دوری از تشویش اذهان عمومی ـه.
- مالکوئین، برگه اتهام رو بخون. - قربان.
همون طور که دادگاه هم به غیر قابل بیان بودن اتهام اذعان دارـه
به دلیل اینکه حضور این خانم جوان به عنوان شاهد، ضروری است،
پیشنهاد می دهم که
دادگاه از خواندن جزئیات اتهام و مشخصات صرف نظر کن ـه
و صرفاً برای اتهام وارد شده به متهم
از عنوان نقض مادة نود و دوم قانون جنگ، استفاده کن ـه.
وکیل مدافع، اعتراضی ندارید؟
تا زمانی که دادگاه مراقب اقدامات تحریک آمیز کاپیتان شاتاک باشه
تا منجر به تبعیض علیه متهم نشه، اعتراضی ندارم.
این شخص متهم به نقض مادة نود و دوم قانون جنگ است.
گروهبان راتلج، در دفاع از خودتون چی دارید؟
- گناهکار هستید یا بی گناه؟ - خودم رو بی گناه به هر دو اتهام می دونم، قربان.
بی گناه؟
ستوان کانترل، آیا درخواست زندانی طبق مشاورة وکیل بودـه؟
بله قربان، بی گناه به هر دو اتهام واردـه و همچنین بی گناه به تمامی جزئیات اتهامی، قربان.
بسیار خُب، بفرمایید.
بسیار خُب، کاپیتان شاتاک، اولین شاهد خودتون رو احضار کنید.
- من خانم مری بیچر رو به جایگاه دعوت می کنم. - قربان، من اعتراض دارم.
کاپیتان شاتاک خیلی خوب می دونند که خانم بیچر به عنوان شاهد برای دفاع از متهم، اینجا هستند.
قربان، من قانونی نمی شناسم
که بگه، دادستان نمی تونه شاهدِ متهم رو به جایگاه فراخوانی کن ـه
مادامی که قبلاً برای شهادت احضار نشده باشه.
خانم بیچر، بفرمایید.
آیا سوگند می خورید تمام گفته ها و شهادتتان بر مبنای حقیقت باشد،
و چیزی به غیر از حقیقت نباشد؟ در این صورت خداوند یاور شما باشد، خانم.
- سوگند می خورم. - متشکرم خانم.
حالا خانم بیچر، با زبان خودتون
می شه لطف کنید و دادگاه رو با جزئیات نحوة
اولین دیدارتون با متهم، گروهبان راتلج، آشنا کنید؟
و تمام وقایع پس از اون دیدار رو.
خُب، من پس از 12 سال اقامت در شرق
در حال بازگشت به آریزونا بودم.
و وقتی به شهر جانکشن رسیدم،
متوجه شدم دیگه قطار مسافربری ای
از ایستگاه اسپیندل به فورتلینتون نیست.
و با لطف یک بلیط فروش، آقای اونز،
که از وقتی یه دختر بچه بودم او رو می شناختم
تونستم سوار واگن خدمة یه قطار باری بشم
به قصد رسیدن به پدرم در ایستگاه اسپیندل.
آقای اونز از جانکشن یه تلگراف برای پدرم فرستاده بود.
و اونجا در واگن خدمة قطار باری بود که
اولین بار با گروهبان کانترل آشنا شدم.
می گه اسب ها تشنه شون ـه.
- شنیدی اونز؟ - فکر کردی کَرَم؟ کر و لالم؟
از وقتی از جانکشن راه افتادیم برای یه قطره آب، از اون اسب ها
بیشتر جیغ کشیدی.
آقای اونز، چقدر دیگه مونده تا به ایستگاه اسپیندل برسیم؟
خُب، اون جوری که من حساب کردم،
با بار شن و ماسة واگن ها و بادی که مخالف ماست، باید بگم
حداکثر نیم ساعت. حدود نیمه شب می رسیم.
شنیدی خانم بیچر؟
نیم ساعت دیگه، شما ایستگاه اسپندل پیاده می شید من هم می رم سمت فورتلند.
به نظر متعجب می آیین، ستوان کانترل.
فقط می خواستم بگم که شما بسیار جذاب، جوان و
یه خانم یه خورده مرموز هستید،
و من هم یه مجرد غریب در یک سرزمین غریب هستم.
اینو بگم که چیز رازآلودی دربارة من وجود ندارـه.
فقط دارم بعد از 12 سال بر می گردم خونه.
اما انگار اصلن شبیه برگشت به خونه نیست.
یادم رفته که، آریزونا، این سرزمین غریب، اصلن چطوری بوده.
مری، چرا پدرت شما رو فرستاد شرق؟
برای تحصیل یا چی؟
نه این قولی بود که به مادرم داده بود، قبل از فوتش.
من دوست نداشتم برم. اون موقع ها آریزونا رو دوست داشتم، اما الان رو نمی دونم.
نگران نباش مری.
همون طور که گفتی از جانکشن برای پدرت تلگرام رو فرستادم و
او توی ایستگاه اسپیندل منتظرت ـه و حتمن از دیدنت خیلی خوشحال می شه.
معلومه که خوشحال می شه.
می دونی، آریزونا از زمان دستگیری جرومینو کلی تغییر کردـه [جرومینو: رئیس قبیلة سرخپوستان آپاچی در جنگ با امریکا که در سال ۱۸۸۶ خود را تسلیم کرد]
ما دیگه دردسر آپاچی ها رو نداریم، اوه، نمی دونم دو یا سه سالی می شه.
رسیدیم به ایستگاه اسپیندل.
امان از دست تو و اون اسب های لعنتی ت، لاردو.
از بس لفتش دادی.
مری، اگه به این باشه، مجبورم می کرد بدون توقف قطار تو رو پرت کنم توی ایستگاه.
اگه خیلی عجله داری چمدون دیگة خانم رو بیار.
- یه خورده دیگه قهوة داغ می خوای؟ - نه تشکر.
آخه توی این سرما تا اسپانیش ولز کلی راه دیگه داری.
دیگه باید به این راه طولانی آریزونا عادت کنم.
خُب راستش می دونی، فقط حدود یک ساعت
از فورتلینتون تا اسپیندل، راه هست
از اسپیندل تا اسپانیش ولز هم یه نصفه روز راه هست.
- خُب، هنوز خیلی راه مونده. - راهی نیست، اگه آخرش یکی باشه که بهت خوش آمدگویی بگه.
- اسم من تام ـه. - خداحافظ تام.
اونجا برای خوش آمدگویی به تو هم، کسی هست.
خداحافظ مری.
ند، ند هِجِز.
هی ند بیدار شو، ند. ند کجایی؟
همین دور و اطراف باید باشه.
هی ند، ند هجز، بیدار شو.
هی ند!
اوه ند!
کسی اینجا منتظرت نیست، مری.
می دونی، من تلگرام رو برای پدرت فرستادم.
نگران نباش آقای اونز. مطمئنم به زودی می آد.
خُب، ند مراقبت ـه تا پدرت برسه. تو که ند رو یادت ـه، مگه نه؟
- کی ، ند هجز، هنوز اینجا ست؟ - چی شده مری؟
پدرم هنوز نیومده، نمی دونم باید ...
یه لحظه من رو ببخش مری، فکر کنم که ...
ند، اونجایی؟
ند، ند؟
اونجایی؟
حالا ببین اونز.
من دو تا واگن اسب با ارزش توی اون قطار دارم.
دیگه قرار نیست من رو برای این جور بغل ها و بوسیدن های عاشقانه معطل کنی.
- یه دقیقه بی خیال اسب هات شو، لاردو. - اصلن قرار نیست بی خیال اونها بشم.
ند !
No comments yet. Be the first to leave one.