The first 200 lines.
انسانها آفریدههای عجیبی هستن
تمام حرکاتشون بر پایهی امیال اوناست،
و شخصیتشان بر پایهی درد ساخته میشه
هرچقدر که شاید سعی کنن تا درد رو سرکوب کنن،
تا امیالشون رو فرو بنشانن،
نمیتونن خودشون رو از بندگی ابدی به احساساتشون نجات بدن
تا زمانی که طوفان درونشون در جریان باشه،
نمیتونن هیچ صلحی پیدا کنن
نه در این زندگی،
نه در مرگ
به همین خاطر، هر روز، هر کاری که لازمه رو میکنن
درد کشتی اوناست،
و مِیل هم قطبنمای اونا
تمام چیزی که بشر بهش تواناست
ارائهای از تیم ترجمهی دیباموویز
ترجمه از ناصر اسماعیلی
«۲۶ ژوئن ۱۹۵۴»
«یک روز تا آخرالزمان»
زن فوتشده حدود ۱۶۷ سانت قدش بوده
سفیدپوست
احتمالاً بین ۷۵،
تا هشتاد سال سن
دلیل مرگ، شلیک به قفسهی سینه
چشمای عجیبی داره
یکی آبی، یکی قهوهای
بهش میگن هتروکرومیا
این زن، اون...
تو پاسگاه بود
همون روزی که هلگه ناپدید شد
و؟
گیج بود
حواسش اونجا نبود
بخاطر یه چیزی عذرخواهی کرد، من...
نفهمیدم برای چی
همون روزی که هلگه برگشت؟
شاید همدست اون دیوونهههست
شاید مادرش باشه
و تمام مدت هلگه پیشش بوده
یه چیز دیگهست
اتفاقی دیدمش
جسدش،
خیلی آلودهست
اینجا
تماماً
حتماً برای دورهی طولانیای در معرض تشعشعات رادیواکتیو بوده
عجیبه
شاید تو رادیوگرافی کار میکرده
رادیوگرافی؟
برو سراغ اون پسره داپلر. عکسش رو نشونش بده. شاید بشناسش
اطلاعات تاکید میکنه،
که ذره بطور منظم به دو پروتون تقسیم میشه،
به حجم ۱۲۵ گیگا الکترونولت
اگرچه در یک مورد به چهار میون تقسیم شده
هنوز اینجایین؟
حتماً ساعت از دستم در رفته
امروز چه روزیه؟
امروز...
۲۶ ژوئن هست
تموم شب اینجا بودین؟
سرکارآگاه سابق ویندن، ایگون تیدهمن در 26 ژوئن 1989 جنازهش پیدا شد
۲۶ ژوئن...
مشکلی هست؟
برنامهی دیدار با فرانسویها رو برای امروز چیدم
خانم تیدهمن؟
مامان؟
«داخل نیروگاه برق هستهای چه خبره؟»
همش باید به من مربوط باشه
نوح گفت دنیا فردا به پایان میرسه
و فقط آدمای توی پناهگاه زنده میمونن
و گفت اون زندهست
مادرم
اسناد ادارهی گذرنامهی ماربورگ رو آوردم
همونطور که شک کرده بودین،
در اون بازهی زمانی فقط یه داده برای الکساندر کوهلر ثبت شده
و بعد، چشمان دیدن و گوشها شنیدن و هیچ چیز پنهان باقی نماند
فروید؟
آقای وولر رو صدا کن
باید به یکی بگیم
به کی اونوقت؟ و چی بگیم
حرفی برای گفتن داری؟
فکر میکنم اینجاست
کی؟
یوناس
فکر میکنم بارتوژ درست میگه. اون برگشته
ما تو زمان سفر کردیم و فقط این توجهت رو جلب کرده؟
تو گفتی اون بحشی از ماجراست! برخلاف تو، اون شاید بدونه چیکار کنیم
شاید بدونه بابا یا میکل کجاست، یا کی چی میدونه!
مگنوس درست میگه
باید به یکی بگیم
همه چند ماهه تو مشکل خودشون گیر کردن
همه ساکتن
چه فایدهای داشته؟ هیچی
باشه
پس ما باید انجامش بدیم
ما؟
ما در کار نیست
هیچوقت نبوده
- یعنی چی؟ - تو چند ماه میدونستی چه خبره
هیچوقت به هیچکدوممون نگفتی!
هر کاری میخواین بکنین
امیدوارم زیاد طول نکشه
هلگه هنوز خیلی خستهست
این زن رو میشناسین؟
به گروهبان جواب بده
پیشش بودی؟
حبست کرده بود؟
اون مرد دربارهش بهم گفت
شیطان سفید
کی؟
کی دربارهش بهت گفت؟
مردی که این بلا رو سرت آورد؟
شیطان سفید
بهم دربارهی...
این شیطان سفید بگو
اون زن میخواد ما رو بکشه
هممون رو
اون مُرده. دیگه نمیتونه به کسی آسیب برسونه
ولی هنوز کارش رو شروع هم نکرده
- کلودیا؟ - سلام بابا
نباید سر کار باشی؟
مرخصی گرفتم
همه چی مرتبه؟
صحبت کردیم که بیای پیش ما زندگی کنی
من...
به همین زودی یادت رفت؟
گفتی باید دربارهش فکر کنم
فقط فکر کردم...
چرا وقت رو تلف کنیم؟
پس میخوای از اینجا بری
من اینجا رو دوست دارم
باید برم
بیمارستان
اولین شیمیدرمانیم
میشه...
باهات بیام؟
اگه دوست داری
خوشحال میشم
اینجا چی میخوای؟ همه چی رو بهت گفتم دیگه
میخوام به یه چیزی نگاه بندازین
آقای وولر؟
چیه؟
یه کُپی از ادارهی ثبت ماربورگ
اطلاعات کارت شناسایی قبلیتون برا قبل از ترک ماربورگ
نمیفهمم چه ربطی داره
هیچ چیز خاصی به یاد نمیارین؟
نه. چی مثلاً؟
من میگم نهایت ۱۶۵ سانت
اون سند میگه ۱۷۰ سانت
پس کجا هستن؟
کیا کجا هستن؟
اون پنج سانت
این مسخرهست
شما رو بازداشت میکنم
به ظن دزدی هویت
نمیتونین
هانا؟
هانا؟
کسی خونه نیست؟
سلام؟
سلام؟
هانا، اگه خونهای لطفاً درو باز کن
منو ببخشید، من...
شما کی هستین؟
لطفاً بفرمایین تو
من...
میخواستم با هانا صحبت کنم
اینجا نیست
یه نوشیدنی میخواین؟
شما رو میترسونم؟
نمیخوام بترسونمتون
فکر کنم فقط یه حس آشناپنداری بهم دست داده
- من میرم - یه اشتباه تو ماتریکس
چی؟
یا یه پیام از دنیای آن سمت
اینو یه جایی خوندی
از کجا اینارو میدونی؟
تو آویز رو پیدا کردی
یوناس؟
فکر میکنی که افسر پلیس خوبی بودم؟
بابا. نمیدونم
مطمئنم تو کارت خوب بودی
راستش، اینطور فکر نمیکنم
تو همیشه متفاوت بودی
از همون اول دنیا رو خیلی متفاوت دیدی
بعضی اوقات فکر میکنم،
که این مشکل منه
که نمیتونم دنیا رو همونطوری که واقعاً هست ببینم
فکر میکنم کار خیلی خیلی احمقانهای کردم
منظورت چیه؟
اون فیلم رو دیدی؟
اونی که توش یه مرد جوون یه ماشین داره،
که میتونه به گذشته ببرش؟
میدونم این بنظر احمقانهست،
ولی...
اتفاقات اون فیلم...
واقعاً وجود داره
سفر در زمان
و یطوری...
مدس و هلگه تو همهی این جریانات نقش اصلی دارن
و اتفاقاتی که،
No comments yet. Be the first to leave one.