Бриллианты для диктатуры пролетариата
The first 200 lines.
الماسهایی برای دیکتاتوری پرولتاریا
بخش دوم
فیلمنامه از یولیان سمیونوف
کارگردان: گریگوری کرومانوو
مدیر فیلمبرداری: یوری سیلارت
طراحان تولید: الکساندر بویم، لیندا ورنیک
موسیقی از آروو پارت
فقط به این نگاه کن!
ببین از بهترین کتابخانه سیبری چی ساختن!
میدونم. همه رو میدونم.
کتابها رو زمین افتادن، دارن میپوسن.
به عنوان هیزم ازشون استفاده میشه، دارن دزدیده میشن.
لعنتی. اگه هیزم نباشه، آدم دیگه چیکار میتونه بکنه؟
چی؟!
به عنوان یه بلشویک، چی میتونی پیشنهاد بدی؟
من یه آدم غیر حزبیام.
منظورت چیه؟
مگه میشه؟
تا حالا آدم غیر حزبی ندیدی؟
پس، لطفاً ببین. من یکی از اونهام.
پس چطور میتونن تو رو درگیر آموزش سیاسی کنن؟
با حکم.
من یه آدم غیر حزبیام، اما تحمل نخواهم کرد
که دستنوشتههای تبتیها و مغولها
و همینطور سایر متون بزرگ ادبی، باید بیرون بپوسن.
چیزی رو که تو تحمل میکنی، من تحمل نمیکنم.
کافیه. من این مکالمه رو ادامه نمیدم.
و من تازه شروعش کردم.
گوش کن، رفیق شلخس
تو هرگز نمیتونی دیکتاتوری پرولتاریا رو برقرار کنی
اگه از چشمه فرهنگ جهانی سیراب نشی.
نمیفهمی؟
که اول باید برای بچهها کتابهای درسی چاپ کنم؟
میفهمی؟ کتاب درسی چاپ کنم!
بعدش از چشمه فرهنگ جهانی سیراب شم.
بیا نزدیکتر، نیکاندروف.
نزدیکتر، نزدیکتر.
بشین.
لطفاً آروم باش. ممنونم، من آرومم.
مطمئنی این کابوس به زودی تموم میشه؟
به زودی تموم میشه اگه به خودت کمک کنی.
چطور میتونم به خودم کمک کنم وقتی شما منو اینجا تبدیل به حیوون کردی
یه حیوون ترسو.
داری بهمون حرفای بیاساس میزنی.
آدم باید همیشه خودش رو یه انسان بدونه
در هر شرایطی.
انسان... این کلمه غرور آفرینه، مگه نه؟
سعی کن منو درست بفهمی، نیکاندروف.
میبریمت به یه سلول دیگه.
همسلولیات هموطنت میشه، اونم روسه.
ممنون برای این.
وگرنه من داشتم، میدونی، با دیوارا و تختها حرف میزدم.
خب، میبینی؟
تو رو هم با بقیه بازداشت شدهها برای قدم زدن میبرن.
اونا بلشویک هستن ولی باهاشون دعوا نکن.
اونا آدمای باهوشیان، گرچه گمراه شدن.
همسایه آیندهات
اجازه پیادهروی نداره.
احتمالاً ازت میپرسه با کی قدم میزنی.
شاید ازت بخواد براش لطفی بکنی.
ردش نکن.
تو درباره درخواستهاش به من گزارش میدی.
میخوای منو مخبر کنی؟
نه، این حرفو نزن.
اگه نمیتونی درباره حرفای یه مامور چکا به من بگی
یه بلشویک، یکی از اونایی که قبلاً بهشون انگ میزدی
اونوقت گفتگوی ما هیچ فایدهای نداره.
من فقط میتونم بهت ابراز همدردی کنم.
چرا همهتون اینقدر ظالمید؟
چرا؟
نینا، تو اهل این مناطق هستی؟
من اهل چالدونکا هستم.
و همسر من اهل سیبری بود.
وقتی تو مینوسینسک تبعید بودم، ازدواج کردم.
اینجا.
او زیباست.
و اینم پسرمه.
اونم خیلی خوشقیافهست. آره.
اون داره...
اون یه چهره خیلی مصمم داره. آره.
اسم اون چیه؟ وسوولود.
اون توی مسکوئه؟
ما در سال ۱۹۱۸ از سوئیس برگشتیم.
اون از اون موقع در مسکو بوده ولی اغلب سفرهای طولانی میره.
نینا، میرسونمت خونه، داره دیر میشه.
نه، نه، من از اینجا زیاد دور نیستم.
خب، هر طور راحتی.
اما کتابها!
دختری رو دیدی از اینجا رد بشه؟ رفت توی این خونه.
کارت عبورت.
یه دختر، نینا، اینجاست.
کریووشینا؟ بله.
اون تو رو احضار کرده؟ نه، نکرده.
کمیسیون فوقالعاده سیبری برای مبارزه با ضدانقلاب
سودجویی و سوءاستفاده از مقام.
پسرش، من اون رو شناختم.
یه کاپیتان از گروه مطبوعاتی کولچاک.
ماکسیم ماکسیموویچ ایسایف
من اون موقع تو تشکیلات زیرزمینی کومسومول کار میکردم.
رفقای ما تصمیم گرفتن اون و وانیوشین رو بکشن.
اما اون بدون هیچ ردی ناپدید شد.
من پیرمرد رو حبس میکردم.
تو چکا، اون پستفطرت روشنفکر رو.
صبر کن. فقط برای احتیاط.
گفتم صبر کن! همیشه میتونیم بعداً حبسش کنیم.
چی؟
چی میگی؟
من به خاطر کتابخونههای سیبری باهاش راه نمیآم.
باشه.
اون یه پیرمرد مهربونه.
یه حسی بهم میگه...
انگار که من دروغگوم.
چه مزخرفاتی!
خب، فقط به عنوان یه انسان، میتونستی باورش کنی؟
به عنوان یه انسان؟ آره.
به عنوان یه انسان، آره. آره، البته.
اما جواب از مسکو چی میشه؟
اگه اونا جای پسرش رو بدونن چی؟ و اون در این صورت چیزی رو پنهان نکرده باشه؟
کتابها رو یادت رفت.
باید بهت بگم که تو یه آدم بیصداقت...
...و لوسی، با اینکه هنوز خیلی کم تجربهای.
من دیگه عادت ندارم که زیر نظر باشم.
و از اونجایی که پسرم با دزرژینسکی کار میکنه...
ظاهراً بهم اعتماد دارن.
چی؟ چی گفتی؟
بوی عرق میده.
عرق که گه نیست. میشه تحملش کرد.
خب، آشنا بشیم؟
ماکسیم ایسایف.
لئونید ایوانوویچ نیکاندروف.
باورم نمیشه.
همون نیکاندروف؟
چه فرقی میکنه اون باشه یا یه نفر دیگه؟
لئونید ایوانوویچ.
شما باید با من روابط خوبی برقرار کنید، درسته؟
چرا؟ منظورت چیه؟
چرا باید فکر کنی که من باید با تو روابط خوبی برقرار کنم؟
چرا باید فکر کنی که من باید با تو روابط خوبی برقرار کنم؟
چرا باید با تو روابط خوبی برقرار کنم؟
من نیازی نیست برقرار کنم... لئونید ایوانوویچ.
حالتون خوب به نظر نمیآد.
بیا، پیراهنت رو بالا بکش و به شکم بخواب.
دیوونه شدی؟ بله. چرا؟
تنهام بذار. یه ماساژ حسابی بهت میدم.
فقط بذار دراز بکشم!
نه، نمیکنم.
نویمان بهت گفته من یه چکیستم، درسته؟
و ازت خواست چی کار کنی؟
موقع قدم زدن با کسی ملاقات کنی و همه چیز رو گزارش بدی، درسته؟
تو همه چیز رو میدونی؟ اینقدر رو که میتونستم حدس بزنم.
پس داری با من بازی میکنی؟
نویمانه که داره بازی میکنه. و تو باورش کردی که من یه دشمنم.
اگه از چکا باشی، دیگه چی میتونی برام باشی؟ یه دوست؟
تو کی هستی؟ چی میخوای؟
ساکت باش.
تو ماکسیم ایسایف رو دستگیر کردی. اون قراره کشته بشه.
فقط تو میتونی نجاتش بدی.
هیچ راه دیگهای برای کمک به دوستمون نداریم.
باید بدونی که امتناع تو به معنی دو حکم اعدامه.
ایسایف تو زندونه، و حکم تو اینجاست.
خب، بنویس.
من، آرتور یانوویچ نویمان...
...تعهد میکنم که م. م. ایسایف رو زنده نگه دارم.
...کسی که به دلیل تحریک...
...وابسته بازرگانی آلمانی، نولمار، دستگیر شد.
نولمار به عنوان جاسوس آلمانی...
...تلاش میکنه مانع توسعه...
...روابط دوستانه بین استونی و RSFSR بشه.
امضا کن.
نویمان، باید متوجه باشی که تعهدنامهی امضا شدهی تو...
...امروز از مرز عبور میکنه.
اما اگه تصمیم بگیری کثیف بازی کنی...
...من حتی یه کوپک هم برای جونت ارزش قائل نیستم.
برو و خودتو بشور.
بعدش در مورد جزئیات صحبت میکنیم.
مسکو. به بوکی.
نویمان متعهد شد ایسایف رو زنده نگه داره.
وضعیت همچنان خطرناکه.
لطفاً فوراً راههایی برای آزاد کردنش پیدا کنید.
رومان.
اگه زودتر بهم باور کرده بودی، همه چیز رو با ایسایف صحبت میکردم.
ما باهاش تو باغوحش ملاقات کردیم.
دستگیریش تو برنامههای ما نبود.
فکر میکنی دارم بازی دوگانه میکنم، کامل بهم باور نمیکنی.
به رازهای تو نیازی ندارم. از رازهای خودم خسته شدم.
غیر از اینکه یه مامور اطلاعاتی باشم، دیگه چی کار میتونم بکنم؟
یه جاسوس باش.
اوه، بس کن... یه مامور اطلاعاتی، یه جاسوس...
بس کن این تقسیم کردن دنیا رو به جاسوسهای اونا و مامورای اطلاعاتی ما.
الان تو ورشو، من مامور اطلاعاتی شما هستم، آقای بوکی.
میبینم آدم زودرنجی هستید.
همه زودرنج هستند.
و مامور هم آسیبپذیره.
به هر حال، ایسایف کجا اشتباهی کرد؟
هیچ مدرکی نیست.
احتمالاً آلمانیها براش پاپوش دوختن، همونایی که دیپلمات ما باهاشون کار میکرد.
کار میکرد؟
چه سریع. تبریک میگم. براوو.
بدون شما پیداش نمیکردیم.
آدم مهمی بود؟
No comments yet. Be the first to leave one.