The first 200 lines.
حتما باید بری؟
قول دادم
بهش گفتم میرم پیشش
ولی هیچوقت نمیتونی برگردی
ممنونم
نرو! خواهش میکنم
من همیشه... بهت علاقه داشتم
!زلزله
خوبی، رئیس؟
اره - آمادهایم. ماشین رو پر کردیم -
الان میام
،باعث تاسفـه که استادیوی جینی
،اعلام کرده که امکاناتشون قدیمی شده و میخوان ببندن
،این پروژه، از بهترین ستارهـشون یعنی «فوجیوارا چیوکو»، قدردنی میکنه
،کسی که تو هفتاد سال تاریخ اینجا این مکان رو حفظ کرده بود
!این که فقط صداگذاریـه !نمیتونم تو فیلم باشم
،اکه زودتر اجازه گرفته بودین ...که باهاش مصاحبه کنین
!مجبور نمیشدیم جعلش کنیم
!دختره دیگه بازیگر نیست
پس باید سی سال پیش، این فیلم رو میگرفتی
،پیرزن دیوونه... خودش رو مثل راهبهها از همه پنهان کرده
دفعهی بعدی که توهین کنی، میکشمت
،ولی دیگه مهم نیست چه ستارهی بزرگی بوده الان دیگه بالای هفتاد سالشـه
منظورم اینـه... پیر شده
نگاه کن
اونجاست
...بیا انتظار زیادی نداشته باشیم! نمیدونیم
که حتی الان، چه شکلی شده
!هیچوقت، قرار نیس پیر بشه
!خانم
خانم فوجیوارا، تنهایی اینجا زندگی میکنن؟
،بله، چندین سالـه. دوستانشون کتابها و باغشونـه
این چای گیاهی هم، خودشون درست کردن
خیلی خوش شانس هستین
که خانم با مصاحبهـتون، موافقت کردن
واسه پیدا کردن ایشون، خیلی سختی کشیدیم
افتخار بزرگیـه
گفتین میخواین یه چیزی، به خانم بدین؟
...بله
،معمولا، قبل این که آدم جدیدی رو ببینن زمین باید حرکت کنه
چی باید حرکت کنه، «مینو»؟
گفتم: «زمین»، خانم
،زلزلهای که امروز اومد
!یهدونه بزرگش هم بود
فکر کردم وقت مردنم، رسیده
حالتون چطوره؟ فوجیوارا چیوکو هستم
.امروز، روز خیلی بزرگیـه از دیدارتون، خیلی مفتخر شدیم
نیازی به رسمی حرف زدن، نیس
...شما از استادیو میاین
«روتاسو»
به معنای نیلوفر آبیـه
عاشق نیلوفر آبیام
میدونم. برای همین اسم استادیومونـه
گلهاشون اون پشت، به زودی شکوفه میدن
توی شعر هم، نماد هستن
بله. نماد پاکیان
،خب، آقای «تاچیبانا»، گفتین که چیزی برای من آوردین
...البته! ببخشید
...این رو نگه داشتم
تا وقتی پیداتون کنم، براتون نگهش داشته بودم
سالهاست، از فکرم بیرون رفته بود
کلید جای مهمی بود؟
مهمترین چیزی که میتونست، وجود داشته باشه
.ممنونم آقای تاچیبانا ولی از کجا پیداش کردین؟
،سالها پیش، یه نفر تو استادیوی جینی پیداش کرد
،هیچوقت فکر نمیکردم دوباره توی دستهام بگیرمش
،حدس میزنم زمین داره بهمون میگه که شروع کنیم
!قطعاٌ
به نظر میاد سرنوشتم، با زلزله پیوند خورده
در سال 1923، وسط یه زلزله، بهدنیا اومدم
«زلزلهی بزرگ کانتو»
.پدرم خیلی بچه میخواست ولی توی اون زلزله، کشته شد
انگار، زندگیـش با مال من، معامله شده بود
،مغازهای که از خودش، به جا گذاشت
باعث شد من و مادرم، زندگی خوبی داشته باشیم
،توی دنیای خطرناکی بزرگ شدم که آشفتگیهای زیادی رخ میداد
سیاست، به راست، تغییر جهت داده بود
،ولی فکر کنم مجلههای دخترونه برام مهمتر بودن
،به عکسهای مجله زل میزدم ،و رویای روزی رو میدیدم
که شاهزادهام رو ملاقات کنم
...همونموقع بود
که استادیو کشفتون کرد؟
،هیچوقت نخواهم فهمید
،که مدیرعامل استادیوی جینی
،چی توی دختر بینی کوچولویی دید که تو راه مدرسهاش بود
،هیچحرفی نمیتونم بزنم تا نظرتون رو برگردونم؟
هیچی
...مادرم
فکر میکنه بازیگر شدن، حرفهی مشکوکیـه
مادرتون گفت: «مشکوک»ـه؟
!خانم
.فیلم جدیدمون توی «مانچوریا»»ـس ...سربازان اونجا رو خوشحال میکنه
و کل مردم کشورمون رو دلگرم میکنه
...مطمئنم
چیکیو میخواد، به کشورش خدمت کنه
درسته؟
،احتمالا اره، ولی این بچه برای بازیگر شدن استعدادی نداره
قراره شوهر کنه و مغازه رو به ارث ببره
درست نمیگم؟
یه مغازهی شیرینی فروشی، مهمتر یه کشورـه؟
،مگه یه زن، با خونه موندن و بچهدار شدن به کشورش خدمت نمیکنه؟
دقیقا داریم از چی فیلم میگیریم؟
!خانم چیوکو
حس بهپا بودن، بهم دست داده
ببخشید
عجله داشتم
یه خبرهاییـه
دخالت نکن
اینجا نیست - اون سمتی برو -
،ندیدین مردی که یه چیزی تو لباسش مخفی کرده باشه، از اینجا بگذره؟
به اون سمت دووید
!برین
خیلی جرأت داره، همینطوری به یکی پناه داده
اصلا پسرـه کی هست؟
میتونم ببینم؟
فقط یه نقاشیـه
وقتی برسم خونه، تمومش میکنم
تو زمستون، هرجا رو نگاه میکنی، سفیده
...میخوام سه پایهام رو توی برف بذارم
،و درحالی که از سرما، بدنم درد گرفته نقاشی رو تموم کنم
...توی اون منظرهی تماماٌ سفید
حس میکنی تو یه دنیای عجیب و ناآشنایی هستی
چقدر دوست دارم برم اونجا
...درسته
،برای تشکر کردن ازت، وقتی همهچی آروم شه دعوتت میکنم
...ماه کاملـه
تا فردا دیگه نیست
ولی این ماه رو از همه بیشتر دوست دارم
ولی بعد کامل شدن، کمکم کمرنگ میشه
ولی در شب چهاردهم، هنوز فردا و امیدی هست
دیگه باید برم
!ولی صدمه دیدی
دوستانم دارن تو «مانچونیا» میجنگن
البته یه نقاش، کمک زیادی نمیتونه بکنه
داری به این نگاه میکنی؟ کلید مهمترین چیز توی دنیاست
مهمترین چیز؟
حدس بزن چی؟
نمیدونم. ولی بهم نگو. تا فردا بهم وقت بده
قول؟
بگو ببینم
عاشق شدی، نه؟
!عشق اول
...من
!چقدر دوستداشتنی
حتی افراد پیر هم، روزی جوان بودن
اون کلیدی نیست که واسش آوردی؟
!نمیتونه زیاد دور شده باشه همهجا رو بگردین
!خانم
.خداروشکر که حالتون خوبه !تو انبار یه دزد بوده
حال پسرـه خوبه. به ایستگاه رسیده
حیلی خوشحالام که صدمه ندیدین
!منشی ارشد، اره
چه کار سختیـه
صبر کن
صبر کن
!وایستا، وایستا
!حتما میام
!حتما میام پیشت
!به این میگن درام
پنجاه و سه بار، تو این صحنه گریه کردم
کی از این صحنه فیلم ساختن؟
از اونموقع، شروع به بازیگری کردم
که اینطور
بازیگریـتون، چطوری شروع شد؟
...یادتونه گفتم، مدیرعامل گفت
فیلم بعدیش تو مانچوریاست؟
مانچوریا! درسته
ممنونم، چیوکو
!میدونستم قبول میکنی
...خب باید به کشورم خدمت کنم دیگه
مگه نه مامان؟
...متوجه شدم
فقط داشتین دنبال پسره میرفتین
اره
فیلم برام مهم نبود
نقش اصلی رو چیوکو بازی میکنه
از آشناییتون، خوشبختام
...مطمئنم
،بزرگترین ستارهـمون «شیماو اکو» رو میشناسین
سلام، چیوکو
!چه متفکر
داری چیکار میکنی؟
...اون
برش گردون
انگار پدر، برام یه بازیگر پیدا کرده
خب، «سونی»، میبینم زود دست به کار شدی
اسمت «چیزوکو» بود؟
«چیوکو»
این آقای «اوتاکی»، پسر مدیرعاملـه
یه کارگردان امیدبخش جوانـه
عاشق اینـه که از بازیگرهای زن، تست بگیره
ببخشید. نباید اذیتت میکردم
یکی این رو پیشم جاگذاشته
اگه تو مانچوریا ببینمش، بهش پسش میدم
ما که واسه تفریح، اونجا نمیریم
کی هست؟ اسمش چیه؟
نمیدونم
پس چطور میخوای پیداش کنی؟
نقاشی میکشه
چجور نقاشیای؟ - نمیدونم -
No comments yet. Be the first to leave one.