The first 200 lines.
بیرون!
به جهنم خوش اومدی
فعلاً همینجا منتظر بمون.
همینجا بمون!
اینا مالِ توئن.
واسیْلِنْکو لیلیا گِنّادییْونا.
و استاری آیدار، همهچی طبق توافق پیش رفت؟
بله، پنج تا جسد براتون میاریم.
پنج تا؟ شش تا صحبت کرده بودیم.
هنوز ششمی رو پیدا نکردیم. - بهتره که پیدا کنید.
همهشون با هم تو اون پمپ بنزین بودن.
ما میگردیم.
بوروژدیانیک. - حاضر.
سِمِنوف. - حاضر.
دائوربکوف. - حاضر.
واشچنکو. - حاضر.
بریم.
برید. برید!
خوشحالم میبینمت.
خوبه که برگشتی.
ببین، حالا بریم پیش دکتر یه معاینه سرپایی انجام بدیم.
بعدش چندتا برگه رو امضا میکنیم، باشه؟ و بعد میریم.
طول نمیکشه. از این طرف.
بفرمایید بشینید.
به خونه خوش اومدی، لیلیا! - ممنون.
الان برمیگردم. - باشه.
زبونت رو بیرون بیار.
خب... بذار مردمک چشمات رو هم معاینه کنم.
لطفاً دستت رو بده به من.
خب، حالا میتونی بری.
خب، این رضایتنامه شما برای انتقال به قلمرو تحت کنترل دولت اوکراینه.
لطفاً اینجا رو امضا کنید.
من رضایت دارم. - خب، اینجا خودش اوکراینه.
بذار ببینم...
اوضاع چطوره؟ کی دیگه آمادهست؟ - من.
اینجا همه چی خوبه.
ممنون.
خانم لیلیا، یه لحظه وقت دارین؟
حرفی برای اوکراینیهایی که منتظر بازگشت شما بودن؟
سلام به همه!
راستش، نمیدونم چی بگم.
ممنون از همه کسایی که جنگیدن برای
یا هنوز دارن برای اوکراین میجنگن.
برامون مهم بود وقتی اونجا بودیم، این حمایت رو حس کنیم.
سپاسگزاریم که این حمایت رو داشتیم.
خب، ظرف چند ساعت آینده یه پرواز ویژه وزارت دفاع، لیلیا رو
و سایر زندانیهای آزاد شده رو به کییف میاره.
اونجا میتونید نظرات جزئیتر رو بشنوید...
ما دیگه باید بریم.
ممنون. - ممنون. مراقب خودتون باشین!
ممنون. - بریم.
بذار من حملش کنم. - مشکلی نیست.
دلت برای پرواز تنگ شده بود؟
من؟ - آره.
من تا حالا پرواز نکردم. این اولین باره.
واقعاً؟ - با هواپیما.
خب، لازمه دیگه.
اولین پرواز پروانه، آره؟
و چه حسی داره؟ متفاوته؟
آره! یه کم حس متفاوتی داره.
به خونه خوش آمدید
افتخار برای اوکراین!
خدایا، چقدر دیگه باید صبر کنیم؟!
بزن بریم دیگه!
باورم نمیشه این داره اتفاق میافته.
هزینه این تبادل چقدره؟
ما در فرودگاه بوریسپیل هستیم،
جایی که پروازی از کراماتورسک تازه فرود اومده.
۲۵ سرباز از نیروهای مسلح و گردانهای داوطلب در اون هواپیما هستن.
که در مناطق اشغالی دونتسک و لوهانسک اسیر بودن.
همونطور که میبینید، بعد از دو ساعت تأخیر،
هواپیما بالاخره رسید،
و به نظر میاد که مراسم رسمی بازگشت قراره شروع بشه.
خانوادههای اسیران سابق با دلواپسی منتظرشون هستن.
مثل همسر ولادیسلاو چرپووتس، کهنهسرباز جنگ با روسیه.
بستگان نگران لیلیا واسیْلِنْکو هم اینجا حضور دارن.
او تنها زن در بین اسرای جنگی آزادشدهست.
کارشناس شناسایی هوایی با نام مستعار پروانه
دو ماه پیش زخمی و توسط جداییطلبها اسیر شد.
همراه با هموطنان مشتاق و بستگانشون،
وزیر دفاع اوکراین، آناتولی بولبوچان
برای دیدار با اسرا اومده.
به هر حال کارتون تمومه، باندراسها!
برید به جهنم!
هورا!
خدایا، دارم گریه میکنم!!!
ببینید، ولادیسلاو چرپووتس همین حالا همسر محبوبش رو در آغوش گرفته.
و افسر اطلاعاتی افسانهای، ستوان آنتون ویشْنِوِتسکی.
دارم اشک میریزم! - مدتهاست منتظر این لحظه بودیم!
برادر رزمندهام بالاخره برگشت خونه! - مرگ بر دشمنان!
و بالاخره، خانم واسیْلِنْکو.
زن شکستناپذیر!!!
سخته تصور کنیم چی کشیده...
شیرزن!
دختر بیچاره!
به خونه خوش اومدی، لیلیا! چه حسی داری؟
الان سخته بگم.
انگار اینجام، اما هنوزم اونجام. نمیدونم چی بگم.
ممنونم. دوست دارم بگم ممنونم...
خدایا، چه بلایی سر موهای قشنگش اومده؟
خدا حفظشون کنه.
لیلیا، اونجا باهات چطور رفتار کردن؟
فرق داشت. بیشترش خوب بود.
و شکنجهات کردن؟
حرومزاده، من بهت میگم... - بریم سراغ سوال بعدی!
مامانش خیلی شدید گریه میکنه...
توخا، میشه لطفاً پنجره رو ببندی؟
عزیزم،
خیلی زیاد سیگار میکشی.
مامان!
بله؟
درباره مراسم خاکسپاری مادربزرگ ویرا بهم بگو.
مادربزرگ ویرا؟
مراسم خاکسپاری خوبی بود.
روزش خیلی خوب و آفتابی بود.
سرد بود، ولی آفتاب میتابید و برفها برق میزدن.
پدر پاولو یه مراسم یادبود خوب و آرامشبخش برای مادربزرگمون برگزار کرد.
و غذای بعدش هم خوب بود، همه چی به اندازه کافی بود.
هیچکس هم مست نکرد.
تا آخرش فقط از تو حرف میزد.
نمیخواست بدون دیدن تو بره.
همین بود.
همین.
رسیدیم.
مامان کجاست؟
رفت بیرون. یادش رفت یه چیزی رو بگیره.
تو مغازه.
لیلیا... - توخا.
چی شده؟ منظورم اونطوری نبود.
ببخشید.
فقط دست بهم نزن.
ببخشید.
باشه.
میفهمم. باید کمی استراحت کنی.
فکر نکنم بفهمی.
چرا، میفهمم.
فکر میکنی باهام تماس نگرفتن؟
فکر میکنی صدای کتک زدنشون رو نشنیدم؟
یادم نمیاد. - ولی من یادمه.
یادمه که داشتی جیغ میکشیدی.
فقط یک بار جیغ کشیدم.
لعنتی!
حرومزادهها!
حرومزادههای عوضی! باید بمیرن!
بهت قول میدم، لیلیا، نابودشون میکنم!
میتونم یه دونه بگیرم؟
بفرما.
لعنتی!
گه خودشونو به خوردشون میدم...
باید شکرگزار باشی که آزادم کردن.
کلی آدم بودن...
با علائم آشکار اینچنینی...
الان دیگه زنده نیستن.
این به خاطر مگپای بود.
و احتمالا تو هم.
لیلیا، اون موقع کاری از دستم برنمیاومد.
میدونم. - نه، نمیدونی.
لعنتی، داشتم اون جیپ رو از تو دوربین نشونهگیری میکردم...
مامان برگشت.
ماست میخوای؟
ماست آلو خشک و تخمهدار خریدم.
نمیدونم دوست داری یا نه.
الان دیگه همه چی رو دوست دارم.
پس میخوریش؟
اینم پنیر و آب، کلوچه.
خب، اینو میذارم تو کابینت، اینم میره تو یخچال.
لیلیچکا، بفرما اینم یه حوله حمام و دمپایی و یه سری لباس زیر، جوراب.
لیلیا عزیزم، اینو دیدی؟ اینجا رو چطور؟ آره، لوازم آرایش.
مامان، خودم حواسم هست. شما دو تا چرا نمیرید خونه استراحت کنید؟
ولی من فکر کردم ما...
جدی میگم. لطفاً مامان رو ببر خونه. من میخوام بخوابم.
هرچی تو بخوای.
باشه عزیزم. باید کمی استراحت کنی.
استراحت کن عزیزم. همه چی درست میشه.
مامان، آروم باش. همه چی درست میشه.
من فقط میخوام بخوابم.
آروم باش.
مامان. - باشه، باشه، درست میشه.
همه چی درست میشه.
الو؟
بله، خودمم.
شما کی هستید؟
باشه، حدود ده دقیقه زمان نیاز دارم.
بله، درست متوجه شدید. من سینیتسین هستم. والری آندریوویچ.
قهوهتون رو با شکر میخورید؟ - نه.
حدس میزنم اشتباه کردم. همینجا صحبت کنیم؟
بله، مشکلی نیست.
یا بریم قدم بزنیم؟
زیاد طول میکشه؟
خب، ببینید. این جلسه فقط یه تشریفاته.
ولی باید چندتا سوال ازتون بپرسم.
اول، یادتون میاد چطور توسط گروه مسلح غیرقانونی اسیر شدید؟
بله، البته که یادمه. یه انفجار شد.
واحدمون منفجر شد، من پرت شدم هوا و بعد بیهوش شدم.
متوجهام.
تو یه جا نگه داشته شدید یا منتقل شدید؟
اگه منتقل شدید، میدونید کی و به کجا؟
اولش یه زیرزمین مدرسه بود.
ولی شماره مدرسه یادم نیست.
بعد منو به یه بازداشتگاه بردن.
No comments yet. Be the first to leave one.