The first 200 lines.
...آنچه در "سيلم" گذشت
دوباره درباره ي تصاويري که ديدي بهم بگو
،"اينجا نوشته که اين جسم، اين "مالوم
گفته شده که در تمام
مراسم هاي بزرگ، در طول تاريخ حضور داشته
منو تهديد ميکني، تنها دوستت رو؟
پس بقيه به من پشت کردن
آره
رُز" چي؟"
همه
برام سؤاله
چي سؤاله؟
،اگه اون هيچوقت نميرفت
آيا فرمانده "آلدن" هنوزم انقدر بهت علاقه داشت؟
راز "جان آلدن" رو بهم بگو
ما يه قرار داشتيم
قرارِ ما ديگه منو راضي نميکنه
چي ميخواي؟
ميخوام بشم عين تو
"مالوم"
تو دستاي يکي ديگه ست
اين جسم شيطانيه
اين، زمين رو براي بازگشت شيطان آماده ميکنه
عوضي هاي کثيف
!ترسوها
منتظر چي هستي؟
...زحل
خط کش نجومي جادوگران
مست کردي؟
قطعاً
آخه هرشب اين اتفاق نميفته که بخوام يه جادوگر رو با
يه... چي بود، "تله ي ساده لوح" گير بندازم!؟
که توسط اون جعبه ي شيطانيِ ،تو به اينجا کشيده شده بود
"مالوم"
،هر 17 سال يکبار ...زحل روي خط مستقيم قرار ميگيره
توي خونه ي خودش، واسه چند لحظه ي خيلي کوتاه مي ايسته
اين اتفاق امشب ميفته
و چرا برامون مهمه؟
،اگه يه حادوگر درست در زيرِ زحل آويزون باشه
زماني که زحل در ،توي خونه ي خودش رو خط مستقيم ايستاده
نميتونه دروغ بگه
منابع قابل اطمينان ميگن بخاطر همين بوده
که "اوديسيوس" هم زمان زيادي رو توي جزيره ي "سرسي" گذرونده
پسران نافرمان
...بايد بکشيم ببريمش توي جنگل
شما بايد مجازات بشين
درست زير سياره زحل، جايي که
...تو خط مستقيم قرار ميگيره، آويزونش کنيم
و از اين جادوگر بازجويي کنيم
،من جاي دقيقش رو محاسبه کردم
ولي اول بايد يه جوري تا اونجا ببريمش
چرا خونه ي من يه بويي گرفته
انگار که يه مُشت سگ وحشي توش شاشيدن؟
اين چيه؟
!کانيس يورينام"... شاش سگ"
بعلاوه ي يه سري گياه دارويي
..."خريق سفيد، عنب الثعلب، "ريشه قرمز ريشه قرمز نوعي گياه آمريکايي از خانواده ي خشخاش است که ) گل هاي سفيد رنگ دارد و وقتي از ساقه آنرا جدا ميکنند، صمغي ( به رنگ قرمز دارد
،همه رو که با هم مخلوط کني نتيجه ش ميشه يه داروي فلجي
اينو نگه دار
تزريق
خيلي باهوشم، نه؟
ما الان تو دوران قابل توجهي داريم زندگي ميکنيم، فرمانده
هر روز کشفيات جديد و اختراعات جديد
سلاح هاي جديد... براي جنگيدن با يه دشمن قديمي
،بياين پايين پسرا تاريکي منتظرتونه
بايد اين داروي ترکيبي رو توي رگ هاش تزريق کنيم
آماده شو
بياين نزديک تر
تاريکي ميخواد طعم شما رو بچشه
!ثابت نگهش دار
!"جان"
!پسرم
چرا داري اينکار رو باهام ميکني؟
مادر؟
!خيلي درد داره
اون توي جهنمه، فرمانده
اون فاحشه ي مورد علاقه ي شيطانه
اونجا رو خيلي دوست داره
،نه، فرمانده !اينکار رو نکن! بايد دقيق تزريق کني
اينطوري هم ميشه
ميترسي قاشق چنگالاي نقره رو بدزده؟
اون يه موجوده کوچولو و کثيفه
وقتي منو هم اولين بار آوردي اينجا، همينجوري بودم
کِي ميخواي بکُشيش؟
،تميزش کن يه چيزي بهش بده بپوشه
و تمام وسايلش رو بسوزون
ديگه اونا رو لازم نداره
،راستش رو بخواي
من خيلي دوست دارم توي مغزش رو خوب نگاه کنم
مغزش؟ من به زور ميتونم به صورتش نگاه کنم
من فکر ميکنم که تواناهايي ما
توسط مغزمون تعديل ميشن
خيلي دوست دارم بدونم شيطان اون رو از لحاظ مغزي هم تغيير داده يا نه
شايد بعضي از قسمت هاي مغزش بطور غيرعادي بزرگ تر شده باشه
يا شايدم بعضي از قسمت هاي مغز تو اينطوري شده
عجله کن وگرنه قبل از فردا ميميريم
،نگاه کن، دختر
،و وقف زندگي مشترک شدن رو ياد بگير
اينکه من چقدر با دقت ...صورت شوهر عزيزم رو اصلاح ميکنم
و اون چطور بدون ترس
گلوش رو براي تيغ من باز ميکنه
"بده ش به من، خانم "مرسي
ولش کن
"اونو با خودت ببر، "تيتوبا
يه نفر کمه، سه نفر زياده
...چشمات
پر از خواستنه
قسمت سخت ماجرا اونجايي نيست که اوني که ميخواي رو بايد بدست بياري
قسمتش سختش اونجاست که بايد بدوني چي ميخواي
ولي من ميدونم چي ميخوام
من ميدونم چي ميخوام
هوم، البته... ميخواي عين من بشي
يه روزي
اميدوارم بشم
خب، اميدوارانه سفر کردن بهتر از رسيدن به مقصده
ميخواي يه داستان برات تعريف کنم؟
چرا، بله، لطفاً
خيلي وقته يه داستان نشنيدم
از وقتي مادرم مُرد
نه
پدرهاي پيوريتان زياد به داستان اهميت نميدن
ما زنهاييم که اونها رو زنده نگه ميداريم
آره
تمام داستان هاي مورد علاقه ي من تو اين کتابه
ميتوني اگه ميخواي، قرض بگيريش
نه
پدر ميگه، دخترا نيازي ندارن خوندن ياد بگيرن
اون تنها کتابي رو ميخونه که ارزش خوندن داره
و خودش برام ميخونه
،و بعدش، يه روز
يه مرد ديگه که واسه اينکار مناسبه پيدا ميکنه
اين خواست خداست
ولي خواست خداي من اين نيست
خداي من ميخواد که ماها خودمون بخونيم
شايد يه روز بايد يادت بدم چطوري بخوني
...توي اين مدت، خودم برات يه داستان ميگم
...از اونايي که تو ذهنم دارم
"درباره ي... "ملکه ي شب
و اينکه چطوري ملکه شد
همه ي ملکه ها اولش شاهزاده نيستن
بعضي ها از خاکستر متولد ميشن
البته
خيلي خب
يکي بود يکي نبود، يه دوشيزه بود
...که موهاش به سياهي شب
و پوستش به سفيدي برف بود
و اون دوشيزه، عاشقِ يه شاهزاده ي خوش قيافه بود
شاهزاده هم عاشق اون بود
بخواب
خيلي خب
،ولي يه پادشاه خيلي ظالمي بود
و شاهزاده رو فرستاد يه جايي تا بميره
و اون دوشيزه ي بيچاره هم قلبش به رنگ خاکستر شد
،يک شب، که در نااميدي به سر ميبرد
يه فرشته اومد پيشش
،و بهش قول داد که تمام دنيا مال اون ميشه
اگه فقط و فقط ته مونده ي عشقش به اون شاهزاده رو
فراموش کنه
ولي با اينکه وقتي تنها قسمتي که از اون شاهزاده هنوز در اعماق وجودش بود
...رو داشت از دست ميداد، اشک ميريخت
...کاري که بهش گفته شده بود رو انجام داد
به اميد اينکه تمام رؤياهاش به حقيقت بپيونده
و بعد از اون فرشته
دوشيزه ي خاکستر رو به قلعه ي پادشاه بُرد
اونجا، اون با يه خدمتکار آشنا شد که اونو به سرعت داخل قلعه برد
و از لاي در آشپزخونه
ديد که لردها و بانو هاي سرزمينش
از يه مهماني بسيار مجلل، به همراهِ
پادشاه و ملکه ش دارن لذت ميبرن
،و توي اين مهماني
،يه شاهزاده ي بد طينت، ملکه ي پير رو
...با يه حرکت نامرئي دستش کُشت
و راه رو باز کرد
تا اون دوشيزه خاکستر خودش بشه ملکه
شد؟
چي شد؟
ملکه؟
آره
ولي ميدوني بدترين قسمت ملکه شدن چيه؟
چي؟
اينکه معمولاً بايد با پادشاه ازدواج کنه
و بنابراين دوشيزه ي خاکستر ،با اون پادشاه ظالم ازدواج کرد و ملکه شد
شب عروسي اون، پُر از شادي و لذت بود
ولي هيچکدوم از اون خوشي ها مال اون نبود
اون شب، دوشيزه احساس کرد که يه هيولا بهمراه يه هيولاي ديگه درونش
روي اون افتاده بود
و اون يک نظر ديد که روحش داشت به چي تبديل ميشد
...و بعنوان يه ملکه، اولين درسش رو ياد گرفته بود
اينکه مراقب باش چي ميخواي
اون بعنوان يه ملکه براي پادشاه ظالم خدمت کرد
مدت دو سال، که براي اون دو هزار سال گذشت
،ولي وقتي که ديگه نتونست تحمل کنه
به اون فرشته التماس کرد که اونو برش گردونه به همون دوشيزه ي خاکستر که قبلاً بود
ولي فرشته درخواستش رو رد کرد
و تمام سرزمين فرمانروايي که روبروش گسترده شده بود رو نشون داد
و گفت که تمام اينها هنوزم مال اونه
"ميدوني چرا "مَتِرها" و "سيبلي ها
و "آلدن" ها و تمام خانواده هاي بنيانگذار اينجا
چرا واقعاً اين منطقه رو انتخاب کردن که بشه "اورشليم" جديدشون؟
اين شهر، ميشه ثروتمندترين جاي روي زمين
No comments yet. Be the first to leave one.