The first 200 lines.
فیلمی از ویلیام ای لوی
موش رو گاز گرفت
اوه، چاک، تو خیلی بدجنسی
باشه ، بازوشو گاز گرفت
تو هنوز آدم نشدی
زبونش رو گاز گرفت
قبل از اون قلبشو از سینه اش آورد بیرون و خورد
ول کن بابا
هی
بعد هیولاها وارد نور شدن
خدایا خیلی بد بود
همه جا لجن سبز
تکه های گوشت پوسیده
اوه .. بس کن چاک
تازه داریم وارد قسمت خوبش میشیم ، پم
میدیدی که چیزای مشمئز کننده همراه جسد بود
که از دهنش میخزیدن بیرون
چاک
استخوانهاش سبزو کپک زده بود
چاک، گفتم خفه شو
باشه، باشه، داشتم سعی میکردم بهمون خوش بگذره
من فقط منظور بالا آمدن را نمی فهمم
در یه کلبه کوهستانی دورافتاده
اگه نشه دور آتش نشست و داستانهای ترسناک گفت
اینها ترسناک نیستن
فقط منزجر کننده هستن
واقعاً؟
بذار یه چیزی بگم
اگه اون چیز از جنگل می آمد بیرون ولجن سبز به اطراف می پراکند
تو اولین کسی بودی که میزدی به چاک
هی، من و پم سالهاست که میایم اینجا
هیچ لزج سبزی تو این جنگل وجود نداره
مگه اینکه خودت بخوای لجن پراکنی کنی
عجب شیطونی هستی
تنها داستان های واقعاً ترسناک
اونائی هستن که واقعاً اتفاق افتاده باشن
اوه، بله، البته
مثل داستان پرستار بچه با دیوانه ای در خانه، ها؟
بچه ها رو چک کردی؟
اوه، بله،پس یه قاتل اینجا وجود داره
چه کسی عروس ها را در ماه عسل می کشد.
یا سوار بر ماشین بسوی دروازه جهنم
چی؟
یه دختر جوان و زیبا در جاده کوهستانی سرگردانه
منتهی به شهر قدیمی ارواح بنام دروازه جهنم
یعنی اینجا شهر ارواحه؟
نه لعنتی ، نه ساکت باش چاک
من این یکی رو تا به حال نشنیدم
آره خیلی وقت پیش اتفاق افتاد
خیلی وقت پیش در دهه پنجاه
دروازه جهنم
فیلمنامه : مایکا او رونکر
کارگردان : ویلیام ای لوی
خب بچه ها ، چی میخورین؟
من میخوام تورو بخورم ، مامان
میدونم که منو دوست داری
اوه، بیخیال
فکر کنم در مورد شما من یه گوسفند رو ترجیح میدم
بچه های زرنگ یا چیزی سفارش بدید ، یا بزنین به چاک
باشه ، من چایی میخورم
مشکلی هست؟
چای؟
تو چه جور کسخلی هستی ؟
هی زونک
آروم باشین بچه ها
هی ، عزیزم، اون شراب سیب رو که واسه بابام سفارش دادم ، آماده کردی؟
آره، جوزی
الان برات آماده میکنم
ممنون
یه پنی برای دستگاه آدامس بهم میدی؟
البته
اینم یه سکه برو آهنگ مورد علاقه ات رو پخش کن
و اینم پنی برای آدامس
ممنون
ببینم خوشگل نمیخوای بیای پیش ما؟
نه ممنون
بیا اینجا نه
بشین یه چیزی بنوش
نه نه بیا دیگه
هی، اینجا از این کارها خبری نیست
کی میخواد جلومون بگیره؟
من میگرم
به پدرم زنگ بزن
نه بابا
جوزی
کثافتهای لعنتی
ادامه بده بابی
بعد چی شد؟
خب، همه چی به شهر ارواح ختم شد
شهری بنام هلگیت شهر لوکاس کارلیسل
هیچوقت نمیتونی حدس بزنی بعدش چی شد
آره راست میگی
نمیتونم حدس بزنم
خب ، اونا وارد شهر شدن
هی، دختره اینجاست
برگرد اونجا
لعنتی به چی نگاه می کنی؟
هی
بالاخره میگیرمت
پیرهنشو در بیار
پیرهنشو در بیار
میخواد فرار کنه
حالا بهش نگاه کن
برو
هی برگرد اینجا
بیا دیگه
اجازه نده کسی بهش برسه
برگرد اینجا
کمکم کن ، کمکم کن
عجب الاغ شیرینی
کمکم کن
از اونطرف برو
سلام عزیزم
گرفتیمش
برگرد اینجا
شرتت رو در بیار
زودباش دیگه
پدر ، پدر
هی شما ، دست از سر دخترم بردارید
پدر ، پدر
بعد از آن شب، لوکاس عوض شد
از همه غریبه ها متنفر شد
" باز" دیگه هرگز دیده نشد
دختر چطور شد؟
یعنی مُرد؟
بعضیها همچین میگن
بعضی هم میگن هنوز در جاده هلگیت منتظره
منتظر چی؟
منتظر یه راننده بی خبر
که اونارو را به یک تله هدایت کنه
لرزم گرفتم
کاش مت میرسید اینجا
چاک، دبیرستان دیر تعطیل میشه؟
بله، دبیرستان UCLA همیشه دیرتر تعطیل میشه
فکر میکنی میتونه تو تاریکی اینجارو پیدا کنه؟
مشکلی نیست
من شخصاً راهنمائیش کردم
اوه نه، مطمئناً گم نمیشه
بله گم نمیشه
گاهی اوقات فقط کمی بیشتر طول میکشه
بالاخره میرسه
پسره عوضی
نمیتونم اینو بخونم
لعنتی
چیزی میخواستی؟
جنگل سییرا از کدوم طرفه؟
فکر میکنی اینجا کجاست؟ بورلی هیلز؟
ببخشید؟ اون کوه ها همون جنگل سییراست
اوه.. باشه
میخوام یه فنجون قهوه بخورم
به اندازه ده دلار هم بنزین بزن
آره حتماً
سلام عزیزم
داغ و تلخ میخوای؟
ببخشید؟
منظورم قهوه است؟
اوه، اوه، قهوه
عالیه
تو هم از این قدیمی ها خوشت میاد؟
اوه، آره
از اون بزرگهاش
منظورم اینه شاید بتونی بهم کمک کنی
میدونی اینجا کجاست؟
آره حتماً
از جاده سمت راست برو
سر دوراهی به سمت راست
میرسی به هلگیت
اما هرکسی بره اونجا ، دیوانه است
چرا اینطوره؟
چون هر کی اونجاست دیوانه است
درسته ، کلانتر؟
درست میگی بچه
اگه جای تو بودم نزدیک اونجا نمیشدم
من هیچوت نمیرم اونجا مگه اینکه مجبور باشم
متشکرم
میشه یک لطفی در حقم بکنی؟
هر چی باشه
اینو میدی به همسایه مون کینگ کنگ؟
همسایه مون کینگ کنگ؟
حتماً
پسره عوضی
حالا میخواید بقیه داستان رو بشنوید یا نه؟
خب یه جورایی امیدوار بودم تموم شده باشه
ولی اینطور نیست
ادامه بده بابی
خب، این مرد جوناس برای لوکاس کار می کرد؟
یه جورایی شبیه سرایدار
رسیدگی به مکان
جوناس سعی کرد تمام تلاشش را بکنه
اما شهر در مسیر اصلی بزرگراه نبود
و کارو کاسبی زیاد رونق نداشت
نه تجارتی، نه پول زیادی
بنابراین شهر ارواح خیلی زود ویران شد
به هر حال، یه روز که جوناس مشغول کارش بود
برای انجام تعمیرات
وارد معدن قدیمی طلا شد
وقتی وارد شد
یه چیز بسیار عجیب کشف کرد
جوناس کارمند وفاداریه
بنابراین رفت به سمت عمارت لوکاس
No comments yet. Be the first to leave one.