The first 197 lines.
گادوینک
کلمهای جدید برای اون تصادفهای کوچیک
که تصادف نیستن، بلکه منشأ الهی دارن
گادوینکها همیشه نشونههای امیدن
نگو که همین الان تو دفتر کارتی
نگو که نتونستی جلوی خودتو بگیری که نری
به فروشگاه خیابان اوک
مچمو گرفتی
خب، کجایی؟
دارم میام سمت دفترت با یه کادو از ویلا
تو چهار، سه، دو
مارجی: (پشت تلفن) اوه، امیدوارم شکلات داغ معروفش باشه
خب، چه خبر؟
کِلی: (پشت تلفن) میخواستی کارتهای تبلیغاتی "سال نو، تویی نو"
تو دستور کار جلسه مدیران منطقهای امروز صبح باشه؟
مارجی: آره، میخوام
و امم، اوه، میشه یه یادداشت بذاری
که در مورد میزهای بانک غذا تو فروشگاه هم باهام ارتباط بگیریم؟
این هفته قبل کریسمس بیشترین کمکهای مالی رو میگیریم
حله
آه، هی، امم، ویلا گفت میخواد ببینتت
بعد جلسه مدیرانت
مرسی، کِل. من فقط میرم خونه که لباس عوض کنم
و سریع میام
به زودی میبینمت. خداحافظ
جان: خیلی سرده!
پَت: امم، بالای صفره
پیجِی: همیشه اینقدر سرده؟
تو دسامبر؟ آره.
ژانویه، فوریه، خیلی
سردتره
اما تو مارس عملاً گرمسیریه
مثل هاوایی؟
اصلاً نه
بیشتر مردم برای زمستون میرن هاوایی
ما قراره خاصش کنیم، آره؟
باشه، یه تاکسی اینجاست. کیفهاتونو بردارید
بیا، من میگیرمشون و میذارمشون صندوق عقب
خب، وسایلم، گوشی، کلید، کیف، گوشوارهها
آه، گوشواره
مارجی: فقط... هیچ جا پیداش نمیکردم
زیر بالشتکهای مبل رو چک کردم
روی یخچال، توی فریزرم
آخه، میدونی اون دفعه رو...
و هنوز هم لنگه دیگهاش پیدا نشده بود
پس... لطفاً هیچوقت تنهام نذار
کجا بودن؟
در واقع نه، نه نگو
کِلی: یکیش تو فیلتر قهوه
آه! لطفاً اون یکی رو نگو
کنار تونر دستگاه فتوکپی
مارجی: نه!
برای زنی به منظم بودن تو
من یه نفرین دارم وقتی پای جواهرات وسط میاد
فقط از بدنم میافتن
جلسه مدیران ده دقیقه دیگه است، من قهوه میگیرم
مرسی، کِل
باشه. باشه
لوئیس: پسرای من اینان!
پَت: سلام مامان
لوئیس: اوه!
اجازه بده یه نگاهی بهت بندازم! اوه!
میدونستم. قد کشیدید. هردوتون
خب، بغل میکنید یا دیگه این کاری نیست
که نوههای باحال انجام بدن؟
آه، جان!
آه، دلم برات تنگ شده بود
و پیجِی
میدونی چی تو خونه دارم، پیجِی؟
چند تا پنکیک
حدس بزن چه رنگی
قرمز
به شکل بابا نوئل
و فردا قراره سبزاشو داشته باشیم
به شکل درخت کریسمس. و میشه راضیم کرد که یه کم خامه هم بزنم
نظرت چیه؟
باشه
آه، هی، پیجِی، نمیخوای...
نه، اشکال نداره. نگران نباش
معذرت میخوام. واقعاً روزهای سختی رو میگذرونه
آه عزیزم، اونا همین الان دو تا پرواز شبونه داشتن
و تنها خونهای رو که تا حالا میشناختن ترک کردن
من تعجب میکنم که همهتون یه کم بهم ریخته نیستید
مامان... منم میتونم خامه بخورم؟
این پسر منه. خوش اومدی خونه، عزیزم
بیا تو
پَت: اینجا عالی به نظر میاد
لوئیس: خیلی خوشحالم که برگشتید خونه. (میخندد)
پَت: تزئینات از قبل آمادهاس؟
هی! بیاید تو. بیاید تو
تماس تصویریت چطور پیش رفت؟
عالی بود.
همونطور که قول داده بودم، فرمهای پروژه کاغذ کادوی مونته.
عالیه. من برای دخترا بیشتر از حد لازم خریده بودم.
منم برای دخترای تو زیاد خریده بودم.
خب، پس خیلی خوشحال میشن که تو رو سر شام کریسمس ببینن.
راستش، تو هر سال بهترین میزبان بودی.
اوه، ممنون.
چی بود که، امم... میخواستی؟
خب، راستش من یه کار جانبی برات دارم و...
اوه، خوبه! تو هم زود رسیدی.
اسکات؟
مارجی.
بیا تو.
لطفاً بشینید. بشینید، بشینید، هر دوتون.
و بذارید توضیح بدم چرا هر دوتون اینجا هستید.
اسکات کار فوقالعادهای انجام داده
توی بخش فروش،
ولی تا حالا وقتش رو تو بخشهای اصلی شرکت ما نگذرونده.
واسه همین فکر کردیم با همه بخشها آشناش کنیم،
که از بخش بازاریابی و مارجی شروع میکنیم.
فکر کردیم تو بهترین نفر باشی
تا اسکات رو با اوضاع آشنا کنی.
آمادهای؟
آره. (میخندد)
ویلا: خوبه.
اسکات، ما مطمئن میشیم که مسکن سازمانی
برات فراهم بشه تا دیگه مجبور نباشی
اون یک ساعت و نیم رفت و برگشت رو طی کنی.
و شما دو تا میتونید کنار هم کار کنید،
تا اول سال جدید.
خوبه؟
آره، عالیه!
عالیه.
فوقالعادهست. باشه.
همین.
باشه.
باشه.
لوئیس: خب، کلاه؟
پَت: داریمشون.
لوئیس: دستکش؟
تو لیسته.
شال گردن؟ گوشبند؟
گوشبند چیه؟
امم، خب...
ایناهاش.
نظرت چیه؟
تا دا!
پَت: قشنگه.
امم، پس فردا میریم خرید.
شاید بتونی بهمون بگی کجا بریم؟
امم، اگه بخواید منم میتونم بیام.
حتماً.
لوئیس: و یه جایگاه فروش درخت کریسمس درست نزدیک یکی از مغازهها هست.
من منتظر بودم یه درخت بزرگ انتخاب کنم،
پس شما میتونید کمکم کنید تزئینش کنیم.
و راستش فردا باید بریم.
یه هفته به کریسمس مونده.
عالیه.
و اگه مادربزرگ هنوز سنتهاشو داره،
خرید درخت فردا یعنی...
شیرینیپزی امشب.
پَت: بله.
لوئیس: چه تو هاوایی باشیم چه اینجا،
سنت، سنته.
پس تزئینات و وسایل مخصوص کریسمس خونوادگیمون چی؟
باید امروز اینجا باشن.
ما همه تزئینات و اون وسایل رو فرستادیم،
که طی این سالها خریده بودیم، با پست ویژه.
سایت شرکت حمل و نقل رو چک میکنم تا مطمئن بشم.
لوئیس: باشه.
نه، نه، پسرا میتونن تو اون کار کمک کنن.
بچهها، میتونید به مادربزرگ کمک کنید جمع کنه، لطفاً؟
نه، نه، نه. شما مهمون منید. بشینید سر جاتون.
مامان. مامان. ما کمک میکنیم جمع کنیم.
اوه، باشه.
و، امم، خامه زده شده با پنکیک بابا نوئل...
که صبحونه هر روز نیست، درسته؟
درسته، درسته. (سرفهای میکند)
شاید یک روز در میون.
شنیدم چی گفتی.
اسکات: عالی میشه، ممنون.
مارجی: خب، این یه چیزی بود.
تو میدونستی؟
مارجی: من حتی نمیدونستم داری میای دفتر.
میخواستم غافلگیرت کنم...
بعد از اینکه بفهمم چی شده.
به تو هم نگفتن؟
مدیرم فقط بهم گفت که ویلا میخواد منو ببینه،
تو شرکت و اینکه خبر خوبی بوده.
خب، خبر خوبیه. دارن آمادهت میکنن.
آره، ولی برای چی؟ تو چیزی شنیدی؟
نه، من چیزی نشنیدم ولی فقط خبرهای خوبه.
یعنی، برای هر چیزی که پیش بیاد آمادهای.
شروع با بازاریابی. و تو...
کنار هم کار کردن تا اول سال.
پس، بعد از شش ماه با هم بودن، اونم با نود مایل فاصله...
این شرکته که ما رو تو یه منطقه پستی جمع میکنه؟
خب، اگه این شرکت نبود...
اصلاً همدیگه رو ملاقات نمیکردیم. پس به سلامتی وقت بیشتری که با هم میگذرونیم.
خیلی چیزا دارم که یادت بدم.
باید بریم. (میخنده)
اسکات: بریم.
مامانبزرگ گفت میتونیم سورتمه بگیریم.
و یه بازاری هست که بازی و غذا داره.
و کلی چیزای کریسمسی.
پت: بعد از این همه کریسمس که تو هاوایی داشتیم...
No comments yet. Be the first to leave one.