The first 200 lines.
گزارش دکتر اِنرایت خیلی برام جالبه.
منظورتون رابطه بیوشیمی با موارد روانیئه؟
بله. اون یکی از نوابغ جوون ماست. آره، بامزه هم هست.
اون روز گفت روانیهای واقعی تو خیابونا پرسه میزنن.
هر وقت بیمار به خودش اومد و رفت کلینیک روانکاوی، خب خوب شده دیگه!
منطقی به نظر میرسه.
خب، بیلینگزلی. چطوری؟
دکتر اِلسوُرث – آقای بیلینگزلی. حالتون چطوره؟
نمیشینید؟
چیزی شده که اومدید اینجا؟ خیلی نگران جِین پالمرم.
بیماره؟
اسرافهاش یقهشو گرفته. ورشکست شده.
میترسم وقتی بفهمه یه کار از سر استیصال بکنه.
چه کمکی از دست ما برمیاد؟
پالمر کلهشقِ پیر دوست خوب من بود.
اون برای بنیاد خیلی کارا کرد.
فکر میکنم وظیفه بنیاد اینه که کاری برای نوهاش بکنه.
بیمار روانیه؟
فکر میکنم زده به سرش.
چرا نمیگید بیاد اینجا برای مشاوره؟
راحتتره که بنیادو با یه تور پروانه دنبالش بفرستیم.
از اون تیپ هیستریکه؟ اون که خودِ کتابشه!
قبل از اینکه بیشتر از این جلو بریم، فکر کنم بهتره دکتر اِنرایت رو اینجا داشته باشیم.
دکتر اِنرایت رو فوراً صدا کنید. ببخشید. دکتر اِنرایت در حال مشاوره است.
شما خودتون حسابی عصبی به نظر میرسید.
یه لیوان آب براتون بریزم؟
نه، ولی به یه چیز قویتر قانعم.
فکر کنم اونم بتونیم ترتیبشو بدیم.
پس، رویدادهای ناخودآگاه ما باید از دروازههای حواس ما عبور کنن.
حالا، مورد معروف رابرت براونینگ رو در نظر بگیرید.
حس برجستهاش 'لامسه' بود.
اون قبل از اینکه خطوط شعرای قشنگش رو بنویسه، یه سیب رو نوازش میکرد.
مطمئنم یه خاطره ناخودآگاه از اوایل جوونیش، نبوغش رو آزاد میکرد.
همینطور با شنیدن، بوییدن. حق با شماست، دکتر اِنرایت.
بوی برگای سوزونده شده برای من مثل مواد مخدّره.
احساس میکنم کاملاً عاجزم و به طرز عجیبی تحت تأثیر قرار میگیرم.
تحریکپذیر و دمدمیمزاج میشم.
مطمئنم این با گذشته شما رابطه داره.
حالا، اولین خاطرهای که از این حس دارید چیه؟
شانزده سالم که بود، رفته بودم سفر کوهستان.
شب رو اونجا چادر زدیم.
پاییز بود... یه پسری اونجا بود.
بدیهیه که ناخودآگاهتون برای رهایی فریاد میزنه.
میدونم از برگای سوزونده شده تا یه کلاه نو خیلی فاصله است.
اما دفعه بعد که این حس بهتون دست داد، چرا یه ولخرجی برای خرید نمیکنید؟
تنها کسی که ممکنه به این اعتراض داشته باشه، شوهره.
بله، البته. خب، داشتم میگفتم.
لیبیدوی ما اغلب با حس چشاییمون در ارتباطه.
اغلب اوقات میبینیم...
این چیزی رو به ذهنتون آورد؟
بله.
یه رژ لب عجیب تو ماشین شوهرم پیدا کردم و...
وقتی خواب بود یه کم ازش رو لباش مالیدم و... شروع کرد به حرف زدن.
بعدش چی شد؟
طلاق گرفتیم.
بوی دود سیگار روی شما هم تأثیری داره، دکتر اِنرایت؟
نه به اون صورت. با سیگار کشیدن مشکلی ندارم.
دکتر اِنرایت، بعد از سخنرانیتون تو باشگاه، خیلیا میخواستن سؤال بپرسن.
ولی جرأت نکردن.
به خاطر همین اومدیم دیدنتون.
به همه چیزایی که میدونید و میگید خیلی علاقهمندیم.
روانپزشکی یک علم دقیقه، خانم.
اگر مواد تشکیلدهنده رو بدونیم، میتونیم نتایج رو محاسبه کنیم.
ما کلی سؤال خصوصی داریم که دوست داریم ازتون بپرسیم، دکتر اِنرایت.
دوروتی، میدونم دکتر اِنرایت فقط با وقت قبلی به سؤالات خصوصی جواب میده.
البته. خانمها، من برای مشاوره در دسترس هستم. اگه با...
...منشی موقع بیرون رفتن صحبت کنید. ممنون، دکتر.
متشکرم.
خدانگهدار. عصر بخیر.
خدانگهدار، دکتر. عصر بخیر.
دنبال اینا میگردید، دوشیزه آلن؟ خانم آلن...
نه، ازدواج نکردم. چی باعث شد اینو بگید؟
واضحه. با وجود اون ژست برتری و تمدنتون...
شما تقریباً گستاخید.
من یه دکترم. رویکرد من به هر مشکلی کاملاً علمیه.
چرا از شر موانع بین آرزوهاتون و نتایجشون خلاص نمیشید؟
نمیدونم منظورتون چیه.
حالا، اجازه ندید یه تجربه ناموفق شما رو از کل دنیا متنفر کنه.
یاسمن.
خونهات کجاست؟ آتلانتا.
18 ساله که بودم از اونجا رفتم. میشناسمش. شبای جنوبی دوستداشتنی.
یه ماه طلایی بزرگ. بوی یاسمن تو هوا.
خودتو عذاب نده. عطرتو عوض کن. برو آتلانتا. اون پسر رو ببین.
برگرد و با مردی که دوستت داره ازدواج کن. ولی اشتباه میکنید، دکتر.
امتحانش کن.
و دستکشات رو سفت بچسب.
ببخشید؟
دکتر اِنرایت؟ بله؟
اسم من بیلینگزلیه. البته، دکتر بیلینگزلی.
من دکتر نیستم، تاجرم. دفتر کارم طبقه بالاست.
کاملاً از این موضوع آگاهم.
دکتر بروستر فکر کرد شما ممکنه کمکی ازتون بربیاد. من به مشکل خوردم.
یه زن؟ یه زن جوون.
البته، خیلی خوشحال میشم در مورد پرونده شما با دکتر بروستر صحبت کنم.
دکتر بروستر و من...
من یک روانپزشک مشاورم، آقا. نه یک پزشک عمومی. پس با عرض پوزش...
شما هم یه کم از اون آدمای خشک و جدی هستید، نه؟
شاید، ولی من واقعاً سرم شلوغه.
حالا، مرد جوون، بیا پایین از اون اسب سرکشِ خودت.
میخوام باهاتون درباره دوشیزه پالمر صحبت کنم.
ببخشید آقای بیلینگزلی. من وسط یه آزمایش مهمم.
ساعت چهار و نیم باید سخنرانی کنم.
گفتین «پالمر»؟ آره.
جین پالمر. اون خانم جوونی که پولش این بنیاد رو سرپا نگه داشته.
و آزمایشات مهم شما رو ممکن میکنه.
چی شده؟
داره بیپول میشه.
میخوای چیکار کنم؟
پول براش بیمعنیه. هیچ حس مسئولیتی نداره.
میخوام ببینین میتونین حالش رو جا بیارین. فکر میکنین میتونین؟
بله، البته. این فقط یه اختلال ذهنیه.
که مطمئنم میشه با آرزوهای سرکوبشدهش توضیح داد.
تعارضات عاطفی و تعامل عقدهها.
همینقدر ساده، ها؟
علت اصلی معمولاً تو ناخودآگاه پیدا میشه.
باید به آگاهی آورده بشه.
که البته، به زمان هم بستگی داره. الان کجاست؟
همین الان تو نیویورکه. نه. منظورم اینه که تو همین لحظه.
همین الان تو کارترز خیابون پنجمه و داره سعی میکنه پول بیشتری هدر بده.
بله، فکر میکنم میتونم برسم.
خانم مارتین، من دارم از ساختمون میرم و ساعت ۴ برمیگردم.
تمام قرارهای بین این مدت رو کنسل کنید. بله، دکتر.
ببخشید.
هی، یه لحظه.
یعنی فکر میکنی میتونی بین الان تا ساعت ۴ حالش رو درست کنی؟
البته.
چیزی برای نوشیدن اینجا ندارین؟ تو قمقمه روی میزه.
چیزی قویتر از آب ندارین؟
قویتر؟
بذار ببینم. بله. یه چیزی تو کشوی پایینه.
بوربن ۲۰ ساله.
این از کریسمس اینجا بوده؟ بله. به درد میخوره؟
باید کمک کنه.
یه ذره نمیخورین؟ نه ممنون. هرگز لب نمیزنم.
مشروبنخور، ها؟ نه. روانپزشکم.
من از این کارای روانپزشکی چیزی سر در نمیارم.
اما اگه با جین پالمر اینجوری حرف بزنی که با من حرف میزنی.
اون تو رو مثل یه سیب رسیده راحت برمیداره. بدون حتی یه خراش.
خیلی قشنگه. یه کار عالیه.
اینم قشنگه.
اینی مینی ماینی مو. حس یه پسر بچه رو دارم که کیک تولد جلوشه.
چشمم سیر نمیشه. هیچوقت نمیتونم تصمیم بگیرم.
هردوشون بهتون خیلی میآد.
شاید هردوشون رو بردارم. هرگز بهش فکر نکرده بودم.
مغزم امروز کار نمیکنه.
اگه هردوشون رو بردارم مجبور نیستم تصمیم بگیرم.
منطقی به نظر میاد، نه؟ کاملاً.
این دو تا.
اونا رو بفرستین. و این و این.
و این. ۱، ۲، ۳، ۴، ۵. پنج عدد شانس منه.
همیشه تو مسابقات شرطبندی روی پنج میذارم.
بعضیا به عددشناسی اعتقاد ندارن. من بدون اون نمیتونم زندگی کنم.
خیلی ممنون.
بهم نگین چقدر میشن. میخوام سوپرایز بشم.
ببخشید خانم پالمر. آقای کارتر ما خیلی مشتاقه باهاتون صحبت کنه.
چه جالب. آقای کارتر مرد دوستداشتنیه.
دفترشون اونجاست؟ بله.
ممنون.
سلام. سلام، خانم پالمر عزیزم.
چقدر دلنشینه که سر زدین. چقدر دلنشینه که دعوتم کردین.
مثل همیشه، شما برای هر چیزی جوابی دارین.
یه ضربالمثل قدیمی هست که میگه: «جذابیت به کردار است، نه به گفتار.»
چقدر درسته. نمیشینین؟ ممنون.
شما هر روز جوونتر و زیباتر میشین.
هیچوقت نمیذارم چیزی نگرانم کنه. شما خیلی خوششانسین.
چیزایی که نگرانشون هستین هرگز واقعاً اتفاق نمیافتن.
من الان خیلی نگرانم. شاید بتونین کمکم کنین؟
با کمال میل.
من اینجا یه نامه از آقای بیلینگزلی دارم.
ایشون امین اموالتون هستن، مگه نه؟
مدیر، قیم، و همه کاره.
اون اگه اینقدر ایرادگیر نبود، واقعاً یه مرد دوستداشتنی بود.
این نامه منو تو موقعیت خیلی بدی قرار میده.
اتفاقی برای آقای بیلینگزلی افتاده؟ ایشون...
نمیخوام این رو بگم، اما...
ایشون از ما خواسته که دیگه بهتون اعتباری ندیم.
اصلاً بهش توجه نکنین.
هر بار که یه نامه بیرحمانه بهم میفرسته، من فقط پارهش میکنم. هیچی هم نمیشه.
میخوام بدونین این چقدر برای من خجالتآوره.
چی؟ این موضوع اعتبار.
شما به اون نامه توجه نمیکنین؟
متأسفانه مجبورم.
آقای کارتر.
اگه آقای بیلینگزلی برای شما بیشتر از من اهمیت داره.
دیگه اینجا نمیآم.
احساس نکنین ما قدرنشناسیم. شما اصلاً قدرشناس نیستین.
وقتی گفتم شما «دلنشینین»، فقط داشتم صحبت میکردم.
متأسفم. سعی نکنین عذرخواهی کنین.
فقط به مردتون بگین زحمت نکشه اون چیزایی که امروز سفارش دادم رو بفرسته.
چون اگه اونا رو بفرستین، من قطعاً از پوشیدنشون امتناع میکنم.
حتی اگه سینه خیز هم به سمتم بیاین.
میلتون. بله، خانم؟
شما باید خبردار میایستادین.
ببخشید، خانم. مشکل روشن شدن دارم.
برام مهم نیست. باید برم. محاله این دور و برا پیدام شه.
اگه میخواین مشکل روشن شدن داشته باشین، الان زمان نامناسبیه.
این چیزا گاهی اتفاق میافته، خانم. باید پیشبینیش کنین.
من بهتون خوب حقوق میدم.
پنجشنبهها و یکشنبهها مرخصی دارین. هیچ توجیهی برای مشکل روشن شدن وجود نداره.
مخصوصاً جلوی جایی که همین الان به شدت بهم توهین شد.
No comments yet. Be the first to leave one.