The first 200 lines.
چهارشنبه سی ام ژوئن پنج شنبه اول جولای
گوش کنین رفقا!
بالاخره روز تولد پرشیا فرا رسیده!
بله!
جشن بعد کلاس ها برگزار میشه. هر گونه شکستی در برنامه ها غیرقابل بخششه.
بله! بله آقا!
اول پرشیا سوار بر ننویی که دور وبرش پر دوده میاد پائین!
بعدش گروه نوازندگی پرشیا وارد صحنه میشن!
و بعد هم مجسمه پرشیا رو تقدیمش می کنیم!
ولی اگه اون گربه های سیاه بخوان دخالت کنن چی؟
آره، هر سال اونا گند میزنن به تولد پرشیا.
-لعنتی! -آروم باشین!
اون سگ های سیاه وحشی اصلا قابل مقایسه با ما نیستن!
اگه سر و کله اینوزوکا پیدا بشه، می نشونیمش سر جاش!
تازه امسال...
-اینوزکا! -چه غلطی می کنی!
هی! بیا پائین ببینم!
ای وحشی!
هی!
پرشیا.
اینوزوکا؟ اون اینجا چیکار می کنه؟
متاسفم چار.
یه چیزی رو فراموش کردم.
-صبر کن! -هی!
چیکار داری می کنی؟
خیلی منتظر تولد پرشیا موندم.
نتونستم باهاش جشن بگیرم.
فقط باعث نگرانیش شدم.
ولی هنوز تولدش تموم نشده!
دوستت دارم
اعتراف می کنم دوستت دارم، قسم می خورم
فقط من و تو
نشونت می دم عشق واقعی چه حسی داره
با احساسات مخفیم از دور تماشات می کنم
می بینم که می درخشی
باد رو احساس کردم
و همون لحظه
تمام احساساتم رو بهت ابراز کردم
می تونم صدای تپش قلبم رو بشنوم
نمی تونم چشم بردارم
تصمیم گرفتم قوی تر بشم و دنیا رو عوض کنم
بنابراین می تونم ازت محافظت کنم
فراتر از دوران های درخشش
یک برخورد معجزه آسا هست
که ما دوتا رو به هم میرسونه
رویاهامون محدودیتی نداره
ما می تونیم بر این موانع با شجاعتمون غلبه کنیم
بی اینکه کسی بفهمه دل هامون با عزم راسخ به هم پیوند خورده
مدرسه شبانه روزی ژولیت
رومئو و ژولیت و تولد
چی؟ اون ازم دوری می کنه.
هی، صبر کن!
نمی تونم.
نمی کشمت که فقط وایستا.
لعنتی!
گوش کن چی می گم!
حالا گرفتمت.
دیگه نمی تونی فرار کنی.
عقلت رو از دست دادی؟
اگه برادرت ببینتمون چی؟
برادرم تو کلاسه.
حالا فرصت داریم.
ممکنه کس دیگه ای ببینتمون.
می دونم ریسک داره.
اگه بگیرنت ممکنه از مدرسه اخراج بشی!
این که چیز جدیدی نیست.
مشکلی با این قضیه داری؟
نمی تونیم همدیگه رو ببینیم.
معلومه که مشکل دارم.
ولی...
پرشیا...
متاسفم.
نمی خوام الان ببینمت.
واقعا؟
آره، واقعا.
واسه همین منم گفتم...
یه چیزی افتاده...
اون مرده!
صبر کن اینوزوکا؟ چی شده؟
باید ببریمش پیش پرستار!
که اینطور. گمونم می فهمم تو چه وضعی هستی.
وای، ببین چه ریختی شده.
تو یه خل و چل واقعی هستی.
واسه همین سعی می کردم جلوت رو بگیرم.
بی فایده اس. گوش نمی ده اصلا.
ولم کن به حال خودم.
بقیه روزام رو اینجا تو این بیمارستان سر می کنم.
وقتی سر کلاس باشی تمرکزت برمی گرده.
نمی خوام برم مدرسه.
نمی خوام هیچ کاری کنم.
ولی همین الانشم توی مدرسه ای...
حتی نتونستم باهاش بحثش رو کنم.
نمی تونم بگم پرشیا تو فکر چیه.
حالا که اینطوره...
می خوای کلاس رو بپیچونی؟
کسی تو اتاق بازی نیست.
دربست در اختیارمونه.
اونقدرام بد نیست، میشه چند وقتی یه بار توش ورجه وورجه کرد.
مطمئنی؟
یعنی دختر باهوشی مثل تو هم می پره اینور اونور؟
چه اشکال داره.
هاسوکی...
اون دختر چشم و گوش بسته ای که فکر می کنی نیست.
اوه، سنسی.
سنسی! ما از کلاس نمی زنیم.
فقط داریم زندگی رو مطالعه می کنیم.
برو بابا تو هم.
حرصم رو در نیار!
لعنتی، اینوزوکا.
ولی به عنوان دوستش
نمی خوام ناراحت ببینمش.
باید شادش کنم.
اون خیلی مشکل پسنده.
بیا یکم بیلیارد بازی کنیم!
متاسفم ولی دل و د ماغش رو ندارم.
دقیقا واسه همینه می خوایم بازی کنیم.
بیا
ولی هیچ وقت بازیش نکردم.
اینجوری می گیریش...
بعد می زنیش! این شکلی.
اینجا نگه می داریش...
آره. بعد توپ رو هدف می گیری.
پرتاب!
اون که توپ نیست!
ببخشید!
آقا خودشون پریدن جلو چشمم!
آب شدم از خجالت!
خب دیگه بیلیارد بسه!
بازی بعدی!
حالا می تونیم تا دلمون می خواد گوسفندا رو نگه داریم.
اونا فرار می کنن.
سعی کن از یکم خوراک استفاده کنی.
کمک!
هاسوکی!
این خیلی خطرناکه! بعدی!
باشه.
این منظره رو باش اینوزوکا!
با دیدن این جور مناظر هر چی اضطراب داری از یادت نمی ره؟
چرا گمونم.
هی، اون چیه دیگه؟
هی، اونقدر خم نشو.
نزدیک بودا!
ممنون...
چرا قلبم به تپش افتاده؟
من باید امروز اونو خوشحال می کردم.
ولی دست اینوزوکا...
خیلی قویه.
خودت رو کنترل کن!
هاسوکی!
خونریزی داری!
اوه، اینکه چیزی نیست.
اینجا نوشته که دیوار شکننده اس، لطفا ازش فاصله بگیرین.
بیا بریم.
باشه.
بیا یه وقت دیگه برگردیم.
بیا بازم با هم قرار بذاریم!
باشه...
کلاسا تموم شد! برین به کاراتون برسین!
بله آقا!
پر.
پر؟
پر؟
پر.
پر!
چار!
خدا رو شکر.
جشن تولدت داره شروع میشه.
تولد که بدون مهمون افتخاری تولد نمیشه.
ببخشید.
قرار بود این کوکی ها رو دیشب بدی به اینوزوکا؟
همونایی که به عنوان تشکر واسه هدیه های تولدت درست کرده بودی.
چرا هنوز اینجان؟
اشتباه می کنی.
این کوکی ها...
در واقع واسه تو بودن.
بخورشون.
می دونستم یه اتفاقی افتاده.
چی داری می گی؟
بگذریم.
خیلی نگران به نظر میای.
به اینوزوکا صدمه زدم.
چون می خواستم کنار هم باشیم.
فکر می کردم واسه این مسیر خیانت بار آماده ام.
ولی...
وقتی فهمیدم فقط دارم بهش لطمه میزنم، ترسیدم.
نمی دونستم باید چیکار کنم.
حتی نمی تونستم با اینوزوکا روبرو بشم.
نمی خواستم از هم جدا باشیم...
می خوام همیشه کنارش باشم.
خیلی خب عزیزم.
طوری نیست.
روز عجیبی بود!
باحال بود که!
ممنون هاسوکی!
به لطفت الان پر از انرژی شدم!
خالی می بندی.
چی؟
من واقعا...
ای اسکول! خیال می کنی چند ساله ما با هم رفیقیم؟
من می تونم خیلی چیزا رو از پیشونیت بخونم.
No comments yet. Be the first to leave one.