The first 200 lines.
چرا با هویت جعلی زندگی میکنی، لوید؟
من میدونم که اسم اصلیت والتر ادواردزئه.
میدونم که اهل همون منطقه تگزاسی
که ویلیام راجرز اهل اونجاست.
میدونم که با هم دبیرستان میرفتین.
اگه اشتباه میکنم، هر جا خواستی بگو.
میدونی، پرز، همیشه میدونستم که بالاخره یه روزی
یکی میاد سراغم.
و خیلی خوشحالم که تو بودی.
والتر ادواردز اسم اصلیمه که به اسم پدربزرگم بود.
وقتی از آمریکا رفتم، عوضش کردم.
حتماً دلیل خیلی خوبی برای این کار داشتی.
اوه، آره، بهترین دلیل.
برای نجات جونم.
وقتی ۱۷ سالم بود، بستههای ۱۰ دلاری علف میفروختم
سر کوچهمون تا خرج زندگیمو دربیارم.
یه روز به جای پول نقد، یه ساعت گرونقیمت گرفتم
از یه پسری به اسم کارل گوردونز، که از همسایههامون بود.
خلاصه، من نمیدونستم،
ساعت متعلق به قربانی یه قتل و سرقت بود،
یه افسر پلیس که سر کار نبود.
یه تماس ناشناس گرفته شد.
که مستقیم پلیس رو فرستاد در خونهم.
اونا ساعت رو پیدا کردن.
حکم جلب صادر کردن، و وقتی اینو شنیدم،
با یه دست لباس فرار کردم.
چیزی که باید بدونی اینه که تو تگزاس،
اگه به جرم کشتن یه پلیس مجرم شناخته بشی،
حکم اعدام حتمیه، بدون هیچ سؤال و جوابی.
باشه.
بلند شو.
لوید اندرسون، من شما رو در ارتباط با
قتل ویلیام راجرز دستگیر میکنم.
شما مجبور نیستید چیزی بگید.
اما هر چیزی که بگید یادداشت خواهد شد
و ممکنه به عنوان مدرک علیه شما استفاده بشه.
الو؟
کیه؟
گاوین، تویی؟
والی؟
باشه، هر کی هستی، دارم به پلیس زنگ میزنم!
به نظر میاد بار سنگین دنیا رو دوشته
جیمی.
مطمئنی خوبی؟
سه نفر مردن، و متأسفم، من فقط... نمیتونم...
نمیتونم... نمیتونم این رو از ذهنم بیرون کنم.
مرگ کانر تقصیر تو نیست.
خودت میدونی.
اگه یه ذره زودتر پیداش میکردیم،
همه چیز یه کم فرق میکرد.
چرا این شغل رو ادامه میدی
اگه اینقدر بهت درد میده؟
ببین، آخه منم میتونم همین رو در مورد تو بگم
و شغل تو، و اینکه چقدر بهش اهمیت میدی.
نه. متأسفم، فرق میکنه.
خودت میدونی که فرق میکنه.
من خودم رو به خاطر اتفاقاتی که میفته سرزنش نمیکنم.
داشتم به تو فکر میکردم.
به اینکه یاد چی میندازیم.
گناهخوارهای قدیمی.
تو ایرلند، تو مراسم تشییع جنازه، یه گناهخوار میومد
و یه وعده غذا میخورد
تا گناهان مرده رو به خودش جذب کنه.
تو هم همونی.
تو با خودت حمل میکنی
تمام کارهای وحشتناکی رو که مردم انجام میدن،
انگار میتونی اونا رو ببخشی، در حالی که نمیتونی.
منظورم اینه که این کار آدم رو فرسوده میکنه، جیمی.
و حدس میزنم روی آدمای اطرافت هم همینطور.
نمیدونم آیا من این رو تو زندگیم میخوام یا نه.
خب، باشه.
اِم...
میفهمم.
اگه این حسیه که داری.
باشه، من دیگه میرم.
ببخشید، خواب موندم.
اوه، این حرفا چیه. به استراحت نیاز داری.
سلام! صبح بخیر، صبح بخیر.
حالش چطوره؟
اوه، مثل یه نوزاد خوابید، مگه نه؟
آره، تو همینطور بودی.
شاید بعداً بتونیم بریم قدم بزنیم،
میدونی، فقط سه تامون.
اوه، خیلی دوست دارم، اما باید برگردم سر کار.
تاش.
ممکن بود کشته بشی.
باید برای هضم این موضوع زمان داشته باشی.
خوب میشم. حتماً به ذهنت رسیده
که چقدر نزدیک بود لوئیز مامانش رو از دست بده، درسته؟
به هیچی جز این فکر نکردم.
اما باید بهم اعتماد کنی.
اگه فکر نمیکردم میتونم، برنمیگشتم.
من فقط نمیخوام مثل جیمی پرز بشی، همین.
منظورت چیه؟
خب، اون جونش رو پای اون کار میذاره.
بعد میرن و تعلیقش میکنن، و بازم برمیگرده.
چون اون تنها چیزیه که داره.
من نفهمیدم. این چه ربطی به ما داره؟
من نمیخوام این شغل مهمترین چیز باشه
تو زندگیت. خب، این اتفاق نمیافته.
مطمئنی؟
مطمئنم.
خداحافظ. خداحافظ.
به کارول-آن سلام برسون.
اون فقط یکی برای حرف زدنه، تاش.
میتونی با من حرف بزنی.
ولی تو که اینجا نیستی، هستی؟
آه، ببخشید.
منظورم این نبود که اینجوری به نظر برسه.
راستش، فکر کنم اون بیشتر به تو علاقه داره تا من.
یا اون، یا میخواد کارآگاه بشه.
حق با توئه.
خب، همه گوش کنید.
لوید از همون اول بهمون دروغ گفته.
بیلی، نمونه DNAشو بگیر.
هرچه سریعتر وارد پایگاه داده کن.
میخوام بدونم آیا با نمونههای پیدا شده روی رونان کرک مطابقت داره یا نه.
بعدش هم برای خونش حکم بازرسی میخوایم.
و بفهمیم آیا با هیچ گروهی ارتباط داره...
...محیطزیستی. حتماً. به این نگاه کن.
به انبار مورو دستبرد زده شده.
جون مورو خیلی به هم ریخته بود.
فقط کود شیمیایی برده شده بود.
چی؟ پس، مواد منفجرهای که نگهداری میشد...
...تو کاروان کانر، نیست شده.
آیا این سرقت به این معنیه که ما یه بمبساز دیگه داریم...
...و یه بمب دستساز دیگه؟ ممکنه؟
بیش از حد ممکنه. من عکسهاشو دارم.
از تکههای انفجار کاروان.
خب، بذارشون رو میز تا ببینیم.
اگه ربطی دارن، ولی بعدش هرچیزی که میتونی پیدا کن...
...درباره یه پرونده از تگزاس در سال ۱۹۸۱.
مردی به نام والتر ادواردز.
متهم به قتل یه افسر پلیس بود.
تاش، تو رو تو اتاق بازجویی میخوام.
جیمی، فکر کنم وقتشه یه تیم تحقیقاتی...
...بزرگ رو از سرزمین اصلی بیاریم.
باشه، ولی این کار ما رو عقب میندازه.
من باید بهشون توضیحات بدم، در حالی که باید کار کنم.
خب، من اینو میفهمم ولی خودت میدونی...
...ما نمیتونیم اینو به تنهایی اداره کنیم. خودت اینو میدونی.
ببین، من خیلی نزدیک شدم به اینکه بفهمم...
...همه اینا چطور به هم ربط دارن.
ولی ممکنه یه بمب دستساز دیگه اون بیرون باشه.
پس نمیتونیم پا رو از رو گاز برداریم.
پس برندار. بذار یکی دیگه بهشون توضیحات بده.
چه بخوای چه نخوای، کمک میگیری.
باشه.
بازجویی از لوید اندرسون.
ستوان مکاینتاش و...
...سروان پرس. ساعت ۹:۱۵ دقیقه است.
فقط برای ثبت در پرونده، اسم واقعی شما چیه؟
والتر ادواردز.
چند وقته تو شتلند زندگی میکنید؟
حدود ۱۵ سال.
و اصلاً چطور سر از اینجا درآوردید؟
شما که جوابشو میدونید، بهتون گفتم.
برای ضبط.
من به خاطر یه جرم تو ایالات متحده تحت تعقیبم.
به من ساعتی دادن که به یه قتل ربط داشت.
بهم تهمت زدن.
و ویلیام راجرز؟
نظری ندارید که چطور سر از شتلند درآورد؟
نه.
تنها چیزی که میتونم بهتون بگم اینه که حدود یک ماه پیش...
...تو سوپرمارکت بودم و متوجه شدم یه نفر داره به من خیره میشه.
ولی هیچوقت نزدیک نشد.
حس میکردم میخواد من دور بمونم.
انگار که خودش رازی برای پنهان کردن داشت.
من دیگه هرگز ندیدمش تا اینکه صورتش رو صفحه تلویزیون ظاهر شد.
و فهمیدم همون مردیه که تو "استرومنس ووئه" پیدا کردید.
تاریخ دقیقش رو میدونید؟
من همیشه خرید ماهانهام رو آخر ماه انجام میدم.
پس حدود بیست و پنجم بود.
پس، اون چند روز بعد از اینکه شما اونو تو سوپرمارکت دیدید مرد؟
این چمدون رو میشناسید؟
نه.
ما ویلیام راجرز رو داخلش پیدا کردیم.
ردهایی از رنگ هم بود.
هیچ مسدودکننده اشعه فرابنفشی پیدا نشد.
بر پایه روغن.
رنگ نقاشی.
من رنگ روغن استفاده نمیکنم، اکریلیک استفاده میکنم.
خودکشی کانر صحنهسازی شده بود.
این نقاشی براید رو نزدیک همونجا پیدا کردیم.
قبلاً اینو دیدید؟
یادمه وقتی خونه من بود داشت روش کار میکرد.
اون از گذشته شما خبر داشت، مگه نه؟
شما اون "وولور" هستید تو کتابش؟
هویت واقعیتون رو پنهان میکنید.
گمان میکنم همینطوره، بله.
کس دیگه ای از گذشته شما خبر داره؟
نه.
کانر چطور فهمید؟
حالم گرفته بود، دلتنگ خانوادهام بودم.
داشتم نامههای قدیمیای که نگه داشته بودم رو مرور میکردم.
و اون اونا رو دید.
چارهای نداشتم جز اینکه توضیح بدم.
اون باورم کرد و قول داد که به هیچکس نگه.
میتونست به براید بگه.
No comments yet. Be the first to leave one.