The first 200 lines.
نیکی؟
نیکولا؟
نیکولا؟
نیکولا؟
آلچا؟
- چی شده؟ - نیکولا رو ندیدی؟
- نیکی؟ - نیکولا؟
- نیکی؟ - نیکولا؟
نیکولا؟
- سلام. - سلام.
- نیکولای ما رو ندیدی؟ - نه.
نیکی؟
جایی رفته؟
نمیدونم. داشت تو حیاط بازی میکرد. ولی الان نیست.
میرم ببینم، شاید خونۀ ونسا پیشتک رفته.
اگه یه وقت دیدیش، بیارش خونه. باشه؟
- باشه. تو راهم نگاه میکنم. - باشه.
نیکی؟
نیکی؟
نیکولا؟
پوستینا
همشهریان محترم،
لطفاً توجه کنید.
از شما میخواهیم که در جستجوی دخترکی ۶ساله به نام نیکولا آبراهامُوا، به ما کمک کنید.
او آخرین بار ساعت ۲ ظهر، در نزدیکی خانۀ پدرش، پاول آبراهام دیده ش...
لطفاً هر کسی خواهان شرکت در این جستجوست،
خود را به مرکز شهر برساند.
تکرار میکنم...
داشت تو حیاط بازی میکرد که غیبش زد.
همه جا رو گشتم. خونۀ ونسا پیشتک هم نبود.
- چی شده؟ - دخترش نیکولا گم شده.
استخر هم نرفته بود. کسی ندیدتش.
- آروم باش، پیدا میشه. - پاول...
چطوری گم شد؟
داشت تو حیاط بازی میکرد، بعد غیبش زد.
- به پلیس زنگ زدین؟ - آره. تو راهن.
ای خدا.
- یاکوب، میشه بارا رو تا خونۀ ما برسونی؟ - باشه.
بارا، با یاکوب برو. مامان خونهست.
راه بیفتین، بریم.
همینجا بمون.
بیا پشت میکروفون حرف بزن. شاید صداتو بشنوه و راضی بشه برگرده. بیا.
اشکال نداره برم؟
- نه. بعداً حرف میزنیم. - باشه.
نیکولا... نی...
- باید اینو نگه داری. - باشه.
نیکولا...
من و بابا خیلی نگرانتیم.
اگه حالت خوبه و صدام رو میشنوی، خواهش میکنم برگرد.
هانکا؟
میتونی بیای پیش من، توی شهرداری.
مرکز شهر، توی شهرداری.
یا هم که میتونی بری پیش خاله ایتکا.
باشه نیکولا؟ اگه صدامو میشنوی، برگرد.
باشه نیکولا؟
برگرد.
هانکا، چند دقه پیش «مشکی» رو برده بودم بیرون.
دور و بر رودخونه که بودم، کارله رو هم دیدم.
نزدیکهای خونۀ پاول آبراهام.
- مطمئنی؟ - یه هفته پیش هم اونجا دیدمش.
- من رو ندید. یه راست برگشت توی جنگل. - یه لحظه...
- به کسی چیزی نگو. - هانکا!
بعداً بهت زنگ میزنم.
کارله؟
کارله؟
هانکا.
- کجا بودی؟ - رفته بودم شنا کنم.
کی برگشتی؟
همین الان.
- نزدیک پوستینا نرفتی؟ - چطور مگه؟
خبر نداری چی شده؟
- نزدیک خونۀ پاول آبراهام دیدنت. - میخواستم میونبر بزنم.
واسه همین از وسط جنگل اومدم.
هفتۀ پیش هم اونجا دیدنت.
- کی دیده؟ - مهم نیست.
اونجا چی کار میکردی کارله؟
این چیه؟
این دیگه چیه؟
۶۷ روز گذشته، هانکا.
همهش منتظرم که یه روز رینار، یا یکی از زیردستهاش...
خبر گرفتن قاتلو بدن.
هر روز منتظر اون روزم.
مردم رو زیر نظر گرفتی؟!
به نظرت کسی که همچین کاری رو میکنه، چجور آدمی میتونه باشه؟
تا به حال بهش فکر کردی؟
نمیشه بهش فکر نکرد.
شاید یه آدمِ قاطیِ جمع باشه.
یکی مثل... آبراهام.
- شایدم کروشینا. - داشتی پاول آبراهام رو تعقیب میکردی؟
واسه همین امروز اونجا بودی؟
هانکا، من تا نفهمم دست برنمیدارم.
دخترشون گم شده.
ساعت ۲ ظهر.
داشته تو حیاط بازی میکرده که یهو غیبش میزنه. همه دارن دنبالش میگردن.
توندا تو رو کنار خونۀ آبراهام دیده.
باید کمکشون کنیم.
باید بریم کمکشون.
کارله.
هنوز پیدا نشده؟
- نیکولا کجاست؟ نیکولا کجاست؟! - پاول!
- نمیدونم. - دروغ نگو!
کنار خونۀ ما دیدنت. اونجا چی کار میکردی، مرتیکۀ مریض؟
اومده بود خونۀ ما.
بعدشم از راه وسط جنگل برگشت به کلبهش. جرمی که نکرده.
کارله با دخترت، نیکولا، کاری نکرده.
چه ساعتی نزدیک خونهشون بودی؟
فکر کنم... نزدیکهای ۲ بود.
- متوجه چیز خاصی نشدی؟ - نیکولا؟
- نیکولا! نیکولا! - نیکی! نیکی!
نیکولا، حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟
- نیکولا. - کجا رفته بودی بابا؟
حالت خوبه؟ چی شد که رفتی؟
حالت خوبه؟ چیزیت نشده؟
رفته بود پارک. داشت با این پیشی کوچولو بازی میکرد.
گشت شمارۀ ۲۱۳ صحبت میکنه. عملیات جستجو به پایان رسیده.
فرد گمشده رو صحیح و سالم توی پوستینا پیدا کردیم.
بهتره بیشتر مواظبش باشین. شاید یه وقت کار دست خودش داد.
چی؟
ببرش خونه.
- چی؟ - گفتم ببرش خونه!
آقای آبراهام، شما و خانومتون باید یه سر بیاین ادارۀ پلیس.
- فقط یه کم کاغذبازیه. - باشه.
میشه یه لحظه با شما صحبت کنم؟ باید اطلاعات تماستون رو بگیرم.
- باشه. - دنبالم بیاین.
ممنون که اومدین. خدا رو شکر به خیر و خوشی تموم شد.
مطمئنی که همه چیز به خیر و خوشی تموم شده؟!
دختره پیدا شد. دیگه باید چی کار کنیم؟
همین که دختره پیدا شد، دیگه میذارین و میرین؟!
هنوز که هنوزه معلوم نیست کار کیه.
- زیاد سخت نگیر، مارکتا. - چی رو سخت نگیرم؟!
تحقیقات اون پرونده به عهدۀ پلیس جناییه.
باید با خودشون صحبت کنین.
فکر کردی به حرف ما گوش میدن؟
دیگه حتی جرئت نمیکنیم بچههامونو از خونه بفرستیم بیرون.
چرا تا الان توی شهر، گشت راه ننداختین؟
حتماً باید یه کس دیگهای بمیره؟
واقعاً متأسفم. ولی در حال حاضر کاری از دست ما بر نمیاد.
آره! راهتو بکش و برو!
خدانگهدار.
سلام.
- سلام. - سلام.
- بابا اینجاست؟ - اینجا میبینیش؟!
- بیشتر از دو ماه گذشته. - دیانای اون حرومزاده رو که دارن؛
پس چرا نمیان از همه تست بگیرن؟ اون موقع میفهمیم کار اهالی شهر بوده یا نه.
دقیقاً. خیالمون هم راحت میشد.
حتماً اینقدرها هم آسون نیست.
نگران نیستی که چرا شرکت تورکوو، خرید خونهها رو به تعویق انداخته؟
قیمتها سر جاشه. فرقی نکرده.
- درسته، ولی... - نگران نباش.
ولی آخه کِی دیگه؟ ۶ ماه بعد؟
گفتن تا وقتی اون حرومزاده پیدا نشه، از هیچکس خونه نمیخرن.
چرا نمیان از ما هم مثل بچههای کانون، تست بگیرن؟
- بد میگم؟ - نه.
سلام.
میشه بشینم؟
چی میخوری؟
- آب. - آب معدنی؟
نه، معمولی.
نگرانیتون بابت امنیت بچههاتون رو درک میکنم.
مطمئن باشین که ما با تمام تلاشمون دنبال گرفتن اون قاتلیم.
به نظرتون قاتل از اهالی شهره؟
ما سعی میکنیم تمام احتمالات رو در نظر بگیریم. پس امکانش هست که از اهالی پوستینا باشه.
- پس چرا دست رو دست گذاشتین؟ - اگه یکی دیگه رو بکشه، چی؟
همونطور که سربازرس گفت، هنوز چیزی دقیقاً مشخص نیست. قاتل میتونه هم از اهالی شهر باشه، هم نه.
چه فرقی داره؟
اگه امکانش هست که از خودمون باشه، پس باید یه کاری بکنین.
- بچههامون مدرسه میرن! - من کاملاً نگرانیتون رو درک میکنم.
اما در حال حاضر اطمینان داریم که هیچ خطری، امنیت شما و بچههاتون رو تهدید نمیکنه.
- از کجا اینقدر مطمئنی؟ - از کدوم امنیت حرف میزنی؟
خواهش میکنم. لطفاً آروم باشین.
- بذارین سربازرس حرفشو ادامه بده. - ساکت!
ممنون.
تصمیم گرفتیم که از امروز...
تا روزی که قاتل رو پیدا میکنیم، گشت ۲۴ساعته توی شهر راه بندازیم.
مطمئن باشین امنیت شما در اولویته.
چرا از همهمون تست نمیگیرین؟
شما که دیانای قاتل رو دارین!
اگه قاتل از اهالی شهر باشه، راحت پیدا میشه.
در حال حاضر تصمیمی برای گرفتن تست دیانای از کل اهالی شهر نداریم.
هر تحقیقاتی، قواعد خاص خودشو داره.
- مطمئنی دلیل دیگهای نداره؟ - ببخشید، منظورتونو نمیفهمم.
شاید دلتون نمیاد واسه تست گرفتن یه کم خرج کنین.
لطفاً هر چیزی که توی روزنامه نوشته شده رو باور نکنین.
- پس حقیقت نداره؟ - نه.
به قیافهش خوب توجه کردی؟
دیدی چجوری نگاه میکرد؟
از یه چیزی میترسه، هانکا. ترسیده!
چند ساعت قبل، دخترش گم شده بود. احتمالاً به خاطر همین عصبی بوده.
کی بود که دخترشو پیدا کرد؟
یه کم عجیب نیست که یهو وسط ماجرا، دخترش با اون پسرۀ نخاله از کانون پیداش میشه؟
به نظر من که عجیبه.
یعنی همینجوری پیداش میشه؟ یهویی؟
پسره اومده بوده که یکی از رفیقهای کانونشو ببینه.
نه، نه. اون و پاول آبراهام همدیگه رو میشناسن. متوجه نشدی؟
متوجه چی بشم؟
متوجه نگاهشون؛ وقتی پسره، دختر پاول رو اورد.
- معلوم بود همدیگه رو میشناسن. - کارله...
به نظرت عجیب نیست که بین این همه آدم، اون پسره میاد دختر پاول رو پیدا میکنه؟
این دیگه کجاش عجیبه؟
کجای این که یه پسری بعد از دو ماه برمیگرده کانون، تا رفیقهای قدیمیش رو ببینه، واسه تو عجیبه؟
No comments yet. Be the first to leave one.