The first 200 lines.
نُه-یک-یک کنوشا، بفرمایید، چه اضطراری پیش اومده؟
کی به آمبولانس احتیاج داره؟
هوشیاره؟
باشه، به نظرت نفس میکشه؟
و حالا خون روی دستای منه
مثل سیلی تو بیابون
اینقدر زیاده که نمیتونی تو شن دفنش کنی
**
نمیدونم چند تا تماس تلفنی
که از مردم میگیرید،
خبرنگارها و اینجور آدما، ولی اونا همیشه به من زنگ میزنن
و درباره پروندههای حلنشده ازم میپرسن.
خب، حدود شش ماه پیش تلفنم زنگ زد،
بهم گفت: "این پرونده تو کنوشا چی میشه؟"
گفت: "این پرونده باید زودتر حل میشد."
یه خبرنگار؟ نه پلیس؟ - یه خبرنگار.
Okay. - A reporter.
I remember the case, reading about it,
so I made a few phone calls,
and I knew the sheriff here.
کلی سیگلر: من و استیو اینجا هستیم
در ایالت خودش، ویسکانسین
برای بررسی یک پرونده راکد
که کارآگاهان رو بیش از دو دهه گیج کرده بود--
قتل دیوید وندرزِی در سال ۲۰۰۳.
اون یه کهنهسرباز بود.
راننده کامیون بود، اما بعدش از کار افتاده بود.
از یه اسکله افتاده بود و کمرش آسیب دیده بود.
اینجا یه منطقه کوچیک و تقریباً خلوت و آرومه،
یه جامعه تابستونی. - کلی: پس امنه.
استیو: امنه، واقعاً امنه.
آخه آدم رو که تو سرش چندین بار تیر نمیزنن
تو خونت.
کمی بعد از ساعت هشت شب،
روکسانا، همسر جدید دیوید، رسید خونه و دیوید رو پیدا کرد
رو به شکم، کف اتاق نشیمن.
پنج بار از پشت سر هدف گلوله قرار گرفته بود.
هیچ ورودی اجباری نبود، که نشون میده قاتل
کسی بوده که خودش به خونه راه داده بود.
دیوید وندرزِی تازگیها با روکسانا ازدواج کرده بود.
فقط دو ماهی میشد که ازدواج کرده بودند.
استیو: رابطهشون خیلی سریع پیش رفته، اینطور به نظر میاد.
آنلاین آشنا میشن، دختره میاد پیشش زندگی میکنه،
ازدواج میکنن، بعد پسره کشته میشه، و حالا ناگهان...
زنش با بهترین دوستش سر و سر پیدا میکنه.
همسر دیوید، روکسانا، مظنون شد،
همچنین دوستش، جان ویسکوسیل،
که روکسانا کمی بعد از قتل باهاش زندگی میکرد.
بعد معلوم شد که دیوید توی جامعه زیاد محبوب نبوده
که باعث شد حتی بعضی از
همسایهها هم مظنون به حساب بیان.
ما با یه آدمی طرفیم که توی نگهداری وسایلش خیلی دقیقه،
خونهش، اموالش، در مورد اسلحه هم اطلاعات داره،
و اون از اون آدمها نیست که
آقای مهربونی باشه و بذاره هر کسی
بیاد تو خونهش. - دقیقاً.
و بعدش هم روی زمین اتاق نشیمنش مرده پیدا میشه.
اینجا اصلاً خیلی منطقی به نظر نمیرسید.
کِلی: قبلاً به این ساختمون اومده بودی؟
استیو: آره، فقط میخواستم یه نفر رو از زندون بکشم بیرون.
سلام. حالتون چطوره؟ - شما چطورین؟
من کِلی هستم. - من نیل هستم.
از آشناییتون خوشبختم، خیلی ممنون که اومدین.
استیو اسپینگولا، حالتون چطوره؟ - نیل، خیلی خوبم.
من جیسون سیلِسکی هستم. - از آشناییتون خوشبختم.
جیسون، از آشناییتون خوشبختم آقا، حالتون چطوره؟
ایمیلتون رو دیدم
اولش از طرف رئیس بود. - آره.
وقتی اسمش رو تو ایمیل دیدم، حتی قبل از اینکه بازش کنم،
دقیقاً میدونستم باید چیکار کنم. - چون پرونده رو میشناسی.
بله. - شما روش کار کردین.
آره، من روش کار کردم.
واقعاً از اومدنتون ممنونم.
و اونو کشوندی تو کار؟ - آره، مجبور بودم.
بهش زنگ زدم.
نیل: این پرونده تو کل شهرستان خبرساز شده بود.
بخشهایی از شهرستان کنوشا هست که
جرم تقریباً وجود نداره، چه برسه به قتل.
مادر دیوید آدم فوقالعادهای بود.
هر سال، همیشه شیرینی میپخت،
خوراکی میآورد.
و همیشه داشت درباره قتل پسرش حرف میزد،
و عدالت میخواست.
کلی: حس خونه رو داری، استیو؟ - استیو: آره، همینطوره.
نیل: حتی بعد از اینکه فوت کرد،
احساس میکردم به اون و دیوید مدیونم
که این پرونده رو براش حل کنم.
کلی: دیوید چند ساله بود که این اتفاق افتاد؟
چهل و هفت.
از قرار معلوم، یه جورایی آدم بدقلقی بود.
یه جورایی تندخو بود.
واسه همین تو محله زیاد دوستش نداشتن.
مادرش خانم خیلی خوبی بود.
راستش نمیدونم چی باعث شد اینجوری بشه.
مشکلات مالی زیادی داشت.
فکر کنم این میتونه آدم رو...
کلافه کنه، آره، آره. - کلی: مضطرب، مضطرب.
کلی: اون حتی قبول داشت که اون آدم سختی بود؟
آه، یه جورایی،
با لحن مادرانه. - باشه.
خانواده دیگهش قطعاً این کارو کردن. - باشه.
دیوید یه کهنهسرباز نیروی دریایی بود که مدال افتخار داشت.
همچنین برای خدمتش در خارج از کشور تقدیر شده بود
و در جنگ خلیج فارس.
در اجتماع فعال بود،
در سازمانهای شکار و ماهیگیری.
با "لژیون آمریکایی" همکاری داشت.
ایشون اخیراً فصل جدیدی در زندگیش شروع کرده بود
با ازدواج دومش.
نیل: اون با راکسانا ازدواج کرده بود
دو ماه قبل از مرگش.
خواستگاریشون خیلی کوتاه بود،
و بعد خیلی سریع ازدواج کردن.
باشه، در مورد پروندهتون بهمون بگید.
دیوید واندِرسی توی خونهاش به قتل رسیده پیدا شد.
راکسانا اومد خونه، اونو مرده پیدا کرد.
اون به ۹۱۱ زنگ میزنه.
اپراتور: ازت میخوام یه نفس عمیق بکشی، باشه؟
میدونم ناراحتی. -
اپراتور: باشه، لطفاً؟
اپراتور: همه جا خونه خونیه؟
نشونههای درگیری؟
اصلاً هیچ نشونهای از درگیری نیست.
هیچ مدرکی مبنی بر ورود اجباری وجود نداره.
در واقع یه استیک روی پیشخوان بود
و میگو تو ماهیتابه در حال پختن.
پس داشت شام درست میکرد،
و آماده میشد تا همسرش از راه برسه.
کالبدشکافی انجام شد. از اون چی یاد میگیریم؟
پنج بار تیر خورده بود
به پشت و کنارهی سرش.
استیو: دیوید با یه کلت ۰.۳۸ اسپیشال
یا یه ۰.۳۵۷ مگنوم از فاصلهی نزدیک هدف قرار گرفته بود.
اینکه دیوید از پشت سر هدف گلوله قرار گرفته بود
نشون میده که اون به اون فرد اعتماد داشته
کسی که پشت سرش بوده، اونقدر که بهش پشت کرده.
نیل: معاونین کلانتر شروع میکنن با مردم حرف زدن.
اون مردی که درست اون طرف خیابون زندگی میکرد،
لقبش بود "ریکه عوضی".
یه دعوای قدیمی و شناختهشده بین این دو نفر وجود داشت.
در حالی که اونا داشتن صحنه جرم رو بررسی میکردن،
اون داشت توی حیاط خلوتش آتیش روشن میکرد.
اون از اینکه یه بلایی سر دیوید اومده، هیجانزده بود.
کلی: درسته.
فکر میکنم برای همین این پرونده اینقدر طولانی اینجا مونده،
چون اون محبوب نبود.
ریک بیتسوی، معروف به ریکه عوضی،
فوت کرده.
اما با توجه به شهرت دیوید،
باید بررسی کنیم که آیا ریک یا هر کدوم از
همسایههای دیوید میتونستن
قاتلش باشن.
با این حال، بازرسان دو نفر دیگه رو
به عنوان مظنونین اصلی در نظر میگیرن.
خب، اول میخواین اسم کی رو تو لیست بگذارین؟
نیل: بذارید اول راکسانا رو بررسی کنیم.
کلی: چی در مورد اون
نشون میده که اون تمایل
یا توانایی ارتکاب چنین قتلی رو داره؟
چون فکر نمیکنم یه روز صبح از خواب بیدار شی،
به عنوان یه زن میانسال، و بتونی این کار رو بکنی.
دیوید مشکلات خودش رو داشت، اما اونقدر بد بود؟
اون خیلی کنترلکننده بود.
اساساً، اون هیچ حرفی توی هیچی نداشت.
کلی: شب حادثه که اون کشته میشه،
اون میره خرید.
آیا این، به خودی خود، غیرعادیه؟
بر اساس اعتراف خودش،
اون تمام پول رو کنترل میکرد.
اون اساساً هیچ دسترسی به پول نداشت.
اما شبی که این اتفاق میفته،
یهو اون رفته برای یه خرید حسابی،
میدونی. - کلی: نکتهی خوبیه.
راکسانا یه اَلیبی داشت، چون اون موقع رفته بود خرید
و حتی رسیدهاشم برای اثباتش داره.
اما این به این معنی نیست
که اون نمیتونسته قتل رو برنامهریزی کنه.
بعضیها باور دارن که اون با یه دوستشون به نام جان ویسکوکیل
رابطه داشته،
ولی همه تو محله بهش میگفتن جان لیموزین.
نیل: جان لیموزین یه جورایی تنها دوستش بود،
و بعد از مراسم خاکسپاری دیوید واندِرسی، متوجه میشن
جان لیموزین و راکسانا حالا با هم زندگی میکنن.
اون فقط وسایلشو جمع کرده، از خونهی قدیمیش نقل مکان کرده،
و رفته پیش جان لیموزین.
جان لیموزین اون موقع یه دوستدختر داشت که باهاش زندگی میکرد،
به اسم جینی.
و اون موقع، جان لیموزین و راکسانا
به همه انکار میکردن که با هم رابطه دارن.
اما کمی بعد، جینی از صحنه خارج میشه،
و جان لیموزین و راکسانا با هم زندگی کردن.
از اون موقع، اونا از هم جدا شدن.
اگه اونا برای کشتن دیوید تبانی کرده باشن،
شاید دیگه از همدیگه محافظت نکنن.
شب حادثه، اَلیبی اون...
ماهیگیری.
جینی گفت که ماهیگیری، اون هم تنها، کار اون نبود،
به خصوص اون موقع از سال.
و بعداً، اون میگه، "اصلاً انتظارشو نداشتم."
عجیبه که وقتی جان توسط پلیس بازجویی شد،
No comments yet. Be the first to leave one.