The Lowdown

The Lowdown

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

The Lowdown 2025 S01E04 Short on Cowboys 720p DSNP WEB-DL DDP5 1 H 264-RAWR
A Commentary by warez
Translated subtitle from English to Persian فصل 1 قسمت 4 The Lowdown 2025 زیرنویس فارسی سریال

Tags

webdl
Published on: 2025-11-21
Downloads: 19
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

بابا گفتی کتابا رو بهم میدی

میدونم. راست رفتم همونجا. قسم می‌خورم. واقعاً رفتی همونجا؟

به چیزی که توی کتاباست احتیاج دارم.

دونالد ازم خواست اینو بهت برسونم.

ده هزار دلاره. اون داره ملک رو تصاحب می‌کنه.

دونالد بهت وفادار نیست. نه. اون به هیچ‌کس وفادار نیست.

دیگه چه غلطی با کله‌پوست‌ها می‌کنی، ها؟

اونا برات چیکار می‌کنن؟ هی، هی!

یه چیزی داریم که رئیس‌ات عاشقش میشه.

شنیدم یکی سراغ منو می‌گرفت. تو محل کارم.

دفعه دیگه خواستی حرف بزنی، مستقیم به خودم زنگ بزن.

شاید حتی یه دورم ببرمت تا یکی از ملکامون رو ببینی.

ممکنه اونجا گم بشی.

چته؟ تو بشکه رو نگاه نکن.

چرا؟ چی تو بشکه هست؟

کتاباست. ولی اشکال نداره. نگران نباش.

کی همچین کاری می‌کرد؟

بابا، بس کن. گفتی: «اون کتابا نیست که می‌خواستم. اون چیزیه که توی کتاباست.»

«علف هرز گیاهیه که تو جای اشتباهی رشد کرده.»

بذارید تکرار کنم. «علف هرز گیاهیه که تو جای اشتباهی رشد کرده.

اگه یه گل ختمی تو مزرعه ذرت خودم پیدا کنم، علف هرزه.

اگه تو حیاط خودم پیداش کنم، گل محسوب میشه.»

سخنان پندآموز از جیم تامپسون بزرگ.

و خواننده عزیز، اگه احیاناً از استعاره‌های شاعرانه‌ام گیج شدید، منظور منم.

من، دیل واشبرگ، همون علف هرز هستم.

تپه‌های اوسیج.

پدربزرگ پدربزرگم وقتی اولین بار قدم تو این قلمرو گذاشت، این زمین رو به دست آورد.

نسل‌ها از خانواده واشبرگ اینجا بزرگ شدن.

داستان‌های زیادی از نسلی به نسل دیگه رسیده که تعریف کردنشون خیلی قشنگه.

مثلاً اینکه مادربزرگ مادربزرگم چطور یه سنجاب خونگی رو با قلاده به یه درخت می‌بست.

یا اینکه چطور دخترخاله الیزابت جیغ‌زنان رفت تو جنگل.

اولین باری که یه ماشین دید.

داستان خودم وقتی شروع شد که منو از شکم مادرم بیرون کشیدن.

ساعت شش صبح یه سه‌شنبه.

از همون اول وضعیت به ضررم بود.

با سر مخروطی، لب پاره، ترقوه شکسته و چشم کبود به دنیا اومدم.

فورسپس‌ها باهام مهربون نبودن، همونطور که مجرای زایمان مادرم نبود.

اولین حرف‌های پدرم وقتی منو دید اینا بود:

«چشه؟»

ولی برادر بزرگترم منو زیر بال و پر خودش گرفت.

دونالد همیشه کاری می‌کرد حس کنم جزیی از یه ماجرای بزرگم.

وقتی کابوی و سرخپوست بازی می‌کردیم.

یالا، دیل.

همیشه کابوی کم داشتیم.

با نفر دوم بودن مشکلی نداشتم.

متاسفانه، همون یک نقش هم...

برای مامان و بابا زیاد بود.

مامان منو بوبو صدا می‌کرد.

یه اسم واقعاً وحشتناک، که برای توصیف یه احمق هم استفاده میشه.

اما بابا، خب، با ساچمه پرنده به باسنم زد.

هنوز عذرخواهی‌ای دریافت نکردم یا تمام ساچمه‌ها رو از پشتم بیرون نیاوردم.

«فرایند استخراج، سخت و طاقت‌فرسا بود.

که به مهارت زیاد و چشم تیزبین نیاز داره.»

باشه، میدونی که همیشه بهت میگم نوشتن یعنی بیان شخصی.

و نباید هرگز به خاطر خواننده سازش کنی؟

آره. همه حرفامو پس می‌گیرم.

باشه بابا، ولی آخه، میدونم عالی نیست، ولی یارو که مرده.

آره، که چی؟ این به این معنی نیست که باید دست از صداقت در مورد کارش برداریم.

منظورم اینه، الان تمرکز اصلی ما نیست.

حق با توئه. اوم.

شما دو تا شب‌بیداری کردین؟

خب، به نظر میاد ممکنه کل هفته اینجا باشیم. ممنون.

خب، اگه پنکیک خواستی بهم بگو، فرانسیس.

میگم بابی درستشون کنه.

میتونه به شکل علامت صلح درستشون کنه.

علامت آنارشی، انگشت وسط. خیلی باحاله.

خب، یه قهوه چطوره؟

قبوله.

هی بابا، ببین.

امشب یه تجربه عجیب داشتم.

تازه رفته بودم تو اتاقم تا کار روی شاهکارم، «بچه کاسه خاک» رو ادامه بدم.

صدای پارس سگ از دور شنیدم.

سگ من، سالی، اولین خط دفاعی منه و پیامش واضح بود.

باورم نمیشه شب سفید پوشیدی.

دهنتو ببند، گمشو احمق.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم و قاتل‌ها رو دیدم که از پشت درخت‌ها اومدن بیرون.

مثل یه دسته دیوانه از سرخپوستای لاکوتا در قدیم.

ادامه بده. دارم می‌گم.

میگن شکست سواره‌نظام هفتم تقریباً همونقدر طول کشید که...

یه مرد سالم یه وعده غذای بزرگ بخوره.

اونا قطعاً قصد داشتن کارمو تموم کنن.

منو.

به سمت هفت‌تیرم رفتم و مثل رگبار گلوله روشون باریدم.

برو، برو، برو، برو، برو، برو، برو، برو!

اوه لعنتی! اینا همون کله‌پوست‌ها هستن! همونایی که منو تو صندوق عقب زندانی کردن!

این همون کاریه که تو اسکیاتوک خراب کردن.

چی؟ به خاطر همین کشته شدن؟

کله‌پوست‌ها تو رو تو صندوق عقب گذاشتن؟

نه، نه. به خاطر همینه که اینقدر داغونی؟

نه. این... اینطور نیست که...

منظورم اینه که، آره، از نظر فنی، ولی چیز مهمی نبود.

هر صندوق عقبی یه اهرم کوچیک داره. فقط کافیه بزنیش، باز میشه.

من اومدم بیرون. چیز مهمی نیست. لطفاً به مادرت نگو.

باید نگران باشم؟

نه. نگران چی باشی؟ نه، نه.

کله‌پوست‌ها میان و میرن. میدونی، اینا دارن میرن.

به لطف آلن.

صبر کن، اون یارو مو قرمز که اون شب اومد کتابفروشی؟

اوه خدای من، و من نباید نگران باشم؟

باشه، باشه، اون غریبه مو قرمز هیچ ربطی به ما نداره، باشه؟

هیچی. خوبیم. همه چی خوبه. قول می‌دم.

چی؟ می‌خوای برای امشب بس کنیم؟

نه.

بیا ادامه بدیم.

با عجله رفتم تا این کمین خونین رو به همسرم خبر بدم.

فکر می‌کردم اون باید اولین نفر باشه که خبردار بشه.

اون ادعا کرد که تازه از یه خواب عمیق بیدار شده.

و تمام اون ماجرا رو تو خواب گذرونده.

وقتی بهش گفتم چی اتفاق افتاده، هیچ واکنشی نشون نداد.

و همین بود که من همه چی رو فهمیدم.

اخیراً یه سردی عمیق‌تری رو ازش حس کرده بودم.

یه سردی که خبر از یه اتفاق تاریک و شوم می‌داد.

هی، تاریخ اون نامه کیه؟

پانزدهم سپتامبر. چرا؟

این مال یک هفته قبلشه.

اینجا پای یه بطری وایلد ترکی و یه دست راست دردناک نشستم.

برای اولین بار تو زندگیم، دست روی برادرم بلند کردم.

لعنتی، دِیل، داری درست فکر نمی‌کنی.

من با آرامش رفتم سراغش که قضیه "ایندین هد هیلز" رو حل کنم.

ولی اون گوش نمی‌داد.

عصبانی‌تر و عصبانی‌تر می‌شد.

بالاخره یه حرفی بهم زد که باورنکردنی بود.

یه توهین خیلی کثیف که نمی‌تونستم تحمل کنم.

این چیزیه که اصلاً مال تو نیست!

بتی جو اون فکر وحشتناک رو تو سرش انداخته بود.

می‌دونست که از دهنش می‌پره بیرون.

اون که اصلاً یه واشبرگ واقعی نیست.

پس خنده داره که اون می‌خواد بگه چی مال کیه.

بتی جو همیشه به من می‌گفت حساس.

منظورش این بود که من ضعیفم، ولی در واقع به معنی "باهوش بودن و زود فهمیدن"ئه.

به نظر من، این یه نقطه قوتِ.

خیلی خب، شت.

پس یک هفته قبل از قتل، دو تا برادر یه دعوای حسابی داشتن؟

که تقصیر بتی جو افتاده. یکم به نفعشونه، ولی شاید...

آره، با این حال، اصلاً براش مهم نبود.

وقتی دِیل بهش گفت قاتلا دنبالش بودن.

آره، ولی مگه صدای شلیک‌ها رو نشنیده بود؟

اووم... می‌گن که اون خیلی اهل مشروبه.

با این حال، انگار براش تازگی نداشت.

انگار می‌دونست قراره اتفاق بیفته.

انگار می‌دونست قراره اتفاق بیفته. آره.

خیلی خب، یک. "ایندین هد هیلز"، زمین قدیمی واشبرگ‌ها.

به نظر میاد اخیراً خیلی سر اون دعوا داشتن.

"ایندین هد هیلز."

دو، "یه توهین خیلی کثیف."

دونالد لعنتی چی به دِیل گفت که اینقدر آتیشیش کرد؟

به گفته دِیل، بتی جو می‌دونست.

ما داشتیم از زاویه اشتباهی به این نگاه می‌کردیم. منظورم اینه...

من همیشه فکر می‌کردم این توطئه برای کشتن دِیل توی یه اتاق جلسه شروع شده.

اما اگه یه قضیه شخصی‌تر باشه چی؟

نه، ولی پس این آلن رو چطور توضیح می‌ده؟ مگه اون برای اون شرکت آکرون کار نمی‌کنه؟

آره، ولی دونالد می‌تونست اون رو به عنوان یه پیمانکار خصوصی استخدام کنه، نه؟

اونا تو یه مراسم خیریه شیک همدیگه رو می‌بینن. دونالد اونو می‌بینه، می‌دونی، و می‌گه...

"هی، اون یارو شبیه کسیه که ممکنه واسه هزار دلار یکی رو بکشه."

کی رو به خاطر چی بکشه؟

مامان.

سفرت چطور بود؟

خوب بود. خوش گذشت. اسکوچ.

آره، آره، آره. خب، چه خبر؟

چه خبره؟

من اینجام که ببرمش مدرسه. از دوشنبه تا جمعه.

اوه. آره. ام... تکلیفات رو انجام دادی؟

آهان. اوهوم. آره، آره.

آره، رفتم پایین مغازه و اون یارو ویلن گفت تو اینجا بودی.

اون... اون خوبه، نه؟

فکر کنم اون یه جاگالو باشه، لی.

اون مافیای هندی‌ئه.

اوه. باشه، این بهتره.

داغون به نظر میای. تمام شب بیدار بودی؟

نه. ما زود بیدار می‌شیم.

آره. صبحونه مهم‌ترین وعده غذایی روزه.

درسته.

باشه، تو دانشگاه می‌بینمت، عزیزم.

همین‌طور تو دنیای آزاد خودت بتازون! بوم!

بهم زنگ بزن... بهم پیام بده. دوباره می‌بینمت.

راستش... دوستت دارم.

تو ماشین می‌بینمت. الان می‌آم، باشه؟

باشه.

اون دوباره نشسته.

این مهمه.

خانم، چطور می‌تونم کمکتون کنم؟

چی؟

چی شده؟

بارداری؟

نه، باردار نیستم، کودن.

جانی ازم خواستگاری کرد.

خدایا، این پسره. یعنی، چقدر عجله داره.

بهش گفتی دیگه ازدواج نمی‌کنی، مگه نه؟

گفتم بله.

منظورت چیه؟

چرا همچین چیزی گفتی؟

خوشحالم.

باید ببرمش مدرسه.

اسم من آلنه. من الکلی و معتاد به مواد مخدر هستم.

سلام، آلن.

ام، دارم به دو سالگی پاکیم نزدیک می‌شم.

که باید بهش افتخار کنم.

راستش رو بخوای این اواخر پاک موندن سخت بوده.

یکی هست که براش کار می‌کنم.

کسی که ناامیدش کردم.

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left