The first 200 lines.
پيتر پن
ستاره هاي آسمون
شب ها به خاطر تو مي درخشن
تا بهت بگن آروزهايي که داشتي
داره واقعي مي شه
ستاره هاي آسمون
با نوري کم، مي درخشن
و اگه بخواي بري به ناکجا آباد
نورش تو رو راهنمايي مي کنه
چشمک بزن چشمک بزن ستاره کوچولو
تا ما بدونيم کجا هستي
در آسمون بالاي سرمون سو سو مي زني
ما رو، به سرزميني که
آرزوش رو داريم راهنمايي کن
وقتي سفرمون تموم مي شه
هر بار مي گيم
شب بخير
ما از ستاره اي
که در آسمونا مي درخشه
سپاسگزاري مي کنيم
همه اين ها قبلاً اتفاق افتاده بود
و دو باره اتفاق خواهد افتاد
امّا، اين بار در لندن اتفاق افتاد
اين داستان, در خيابان آرامي به نام بلومبري اتفاق افتاد
خونه اي که اون گوشه است خونه خانواده دارلينگه
و پيتر پن اين خونه خاص رو انتخاب کرده بود
به خاطر اين که در اين خونه کساني بودن که بهش اعتقاد داشتن
خانم دارلينگ اونجاست
جورج، عزيزم، زود باش ما نبايد دير به جشن برسيم
خانم دارلينگ اعتقاد داشت پيترپن، سرچشمه جوانيه
امّا، آقاي دارلينگ مري، تا زماني که دکمه سردستم رو
پيدا نکنم به جشن نمي ريم
و اگه به جشن نريم من نمي تونم دوباره به دفتر کارم برم
و اگه نتونم
آقاي دارلينگ خيلي اهل کار بود
به هر حال، پسرها جورج و مايکل
باور داشتند که پيترپن، واقعيه
و اونو، قهرمان همه بازي هاي بچه گانه شون کرده بودن
لعنت به تو پيتر پن
بگير که آمد، تسليم شو کاپيتان هوک تسليم شو
هرگز
اوه، نه جان دستِ چپ بود
اوه، آره مرسي وندي
بزرگترين شون، وندي نه تنها اعتقاد داشت
بلکه، متخصص
پيترپن و داستان هاي جالبش بود
اوه، نانا ما بايد هميشه از اين بخوريم؟
نانا، پرستار بچه ها سگ بودنش
باعث مي شه تا عقيده اش براي خودش بمونه
و همه مسائل رو با صبر خاص تحمل مي کرد
بگيرش
پسره گستاخ تکه تکه ات مي کنم
تکه تکه ات مي کنم
آها، آخ
مواظب باش مايکل، عينکم ببخشيد جان
تو، اين کشتي رو سالم ترک نمي کني
آره مي تونم بگير
مي کشمت پسر
اوه، نه، تو نمي توني
عقب برو، عقب دزد
توله سگ گستاخ دزد دريايي بدجنس
آها، گرفتمت نه، تو نمي توني
بگير اينو و اينو
پسرا، پسرا آهسته تر لطفاً
اوه، سلام پدر موشِ پيرِ متعفن
آ آ چي؟ منو نگا کن مايکل
اوه، با شما نيستم پدر ببين، اين پيتر پنه
و جان، کاپيتان آره، آره حتماً
اوه، شما دکمه سر دست منو
اوه، نانا به خاطر خدا
اين دکمه ها کجاست؟
دکمه ها پدر؟ آره دکمه هاي طلايي
مايکل گنجينه دفن شده کجاست؟
نمي دونم پس نقشه چي؟
نقشه کجاست؟ گم شده
خداي من، پيرهنم هورا، پيداش کردي
پيداش کردي Yes, so I have
منو نکُش مايکل
اين آخرين نه، نه
جورج، عزيزم، بايد عجله کنيم و گرنه دير مي رسيم
مري نگاه کن جرج
فقط گچه پدر مايکل
تقصير اون نيست داستان اين طوريه
وندي مي گه وندي؟ داستان؟
بايد مي دونستم وندي
وندي، بله پدر؟
مي شه اوه، مادر
شما خيلي عالي به نظر مي رسين مرسي عزيزم
وندي اين لباسي که قبلاً داشتم
ولي، اين خيلي بهت مي آد مري، ا گه مي شه بيا اينجا
من خوشم اومد, چي؟ پدر، با پيرهنت چه کار کردي؟
من چه کار، اوه
جورج، خيلي راحت پاک مي شه اين دليل نمي شه که
وندي، مگه بهت هشدار نداده بودم ذهن بچه ها رو با اين داستان هاي احمقانه پر نکني؟
امّا، داستان ها احمقانه نيستن من گفتم که هستن
کاپيتانِ کلاه بردار پيترِ دزدِ دريايي
پدر، پيتر پن درسته پنِ دزدِ پفِ فيل
اوه، نه پدر، پدر تو اوه، شما درک نمي کنين
Absolute poppycock بذار بهت بگم اين مسخره
حالا جورج. حالا جورج
حالا جورج
فقط همينو مي توني بگي؟
بس کن عزيزم مري، بچه ها دارن بزرگ مي شن
حالا وقتشه که اتاق خودشو داشته باشه
پدر جورج چي؟
نه جدّي مي گم
خانم جوان اين آخرين روزت در اين اتاقه
اين حرف آخرمه
نه
نه
اوه
نانا بيچاره
نانا بيچاره
اين ديگه آخرشه
بيرون، بيرون
نه، پدر، نه آره
ديگه سگي براي پرستاري به اين خونه نمي آد
خداحافظ نانا
ناناي بيچاره اوه، آره، ناناي بيچاره
امّا، پدر بيچاره نه
لعنتي طناب کجاست؟
خيلي ممنون
اون طور به من نگاه نکن
چيز شخصي نيست فقط به خاطر اينکه
خب، تو يه پرستار واقعي نيستي
تو يه سگي
و بچه ها توله سگ نيستن آدمن
و دير يا زود بزرگ مي شن
مادر، من نمي خوام بزرگ بشم
عزيزم، نگران اين نباش
اون، به پيتر پن گفت پف فيل
مطمئنم منظوري نداشت پدرت ناراحت بود
نانا بيچاره اون بيرون تنهاست
گريه نکن مايکل شب گرميه
چيزيش نمي شه
مادر؟ بله عزيزم؟
گنج مخفي شده بچه ها
در مورد پدرتون بد قضاوت نکنين
جدا از اين مسائل، دوستتون داره
قفلش نکن مادر شايد برگرده
کي؟ پيتر پن
من چيزي پيدا کردم که متعلق به اونه
اوه؟ اون چيه؟ سايه اش
سايه اش؟ امم، نانا داشتش
من بردمش جاي ديگه
اوه؟ بله، البته
شب بخير عزيزم
جورج، فکر مي کني بچه ها بدون نانا امنيت دارن؟
امنيت؟ البته که دارن اونا جاشون امنه چرا که نه؟
وندي چيزي در مورد سايه گفت و من
سايه ؟ سايه کي؟ سايه پيتر پن
اوه، پيتر پن، پيترپن
واي نگو خداي من، ما بايد چه کار کنيم؟
جورج، واقعاً من زنگ رو به صدا در بيآرين
بگين پليس بيآد حتماً چيزي ديدن
مري، اينم يکي از داستان هاي احمقانه بچه هاست
چطور مي تونيم از بچه هامون انتظار بزرگ شدن
داشته باشيم، جورج عزيزم در حالي که تو بدتر از اونا رفتار مي کني
خواهش مي کنم تعجبي نداره که وندي اين فکر هاي احمقانه رو داره
برو اونجا تينک
اينجاست؟
بايد يه جايي همين ورا باشه
تينک، يواشتر
بازي کردن بسه کمکم کن تا پيداش کنم
سايه، اوه سايه
چي؟
ها
پيتر پن، اوه، پيتر
مي دونستم که مي آيي سايه ات رو برات نگه داشته بودم
اوه، اميدوارم مچاله نشده باشه
مي دوني همون طوري هستي که انتظارش رو داشتم
شايد يه کم قد بلند تر امّا
پيتر، نمي توني با صابون بچسبونيش
بايد بدوزيش اين راه درستشه
اگه بخوام بهش فکرکنم تا حالا بهش فکر نکرده بودم
اوه، منظورم دوختن سايه است
همون لحظه که ديدمش مي دونستم سايه توئه
و بعد به خودم گفتم تا موقعي که بيآد نگهش مي دارم
اون بايد برگرده و تو برگشتي مگه نه؟
هيچ کس نمي تونه سايه اش رو ول کنه
و دلش براش تنگ نشه
اوه، موافق نيستي؟ چيزي که من نمي فهمم
اينه که نانا چطوري گرفتش؟
اون واقعاً بنشين زياد طول نمي کشه
اون خيلي بد نيست مي دوني، پرستار خيلي خوبيه
پدر مي گه دخترا خيلي حرف مي زنن
آره دخترا، خيلي ها؟ اوه
خب، ادامه بده دختر اسم من وينديه
Wendy Moira Angela Darl همون ويندي کافيه
اوه، نانا چطوري سايه ات رو گرفت؟
اون شب، کنار پنجره پريد روي من
خب، تو اونجا چه کار مي کردي؟
اومده بودم به داستان گوش بدم داستان هاي من؟
همه اش در مورد تو بود البته به همين خاطر دوسشون دارم
داستان ها رو به پسراي گمشده مي گم
پسراي گم شده اوه، يادم اومد
اونا افراد تو هستن آها، آها
خيلي خوشحالم که امشب برگشتي شايد ديگه نمي تونستم تو رو ببينم
چرا؟ به خاطر اينکه فردا من بايد بزرگ بشم
بزرگ بشي؟ امشب، آخرين شب من در پرورشگاهه
No comments yet. Be the first to leave one.