The first 200 lines.
"قسمت سيزدهم"
! فقط مساله رو حل کن چطوري مي تونم چيزي رو که بلد نيستم حل کنم ؟
برادرت که در سن 17 سالگي مُرد در وضع بدتري نسبت به اون بود،چرا بايد براش تاسف خورد ؟
اميدوارم اون ازم متنفر باشه
تا زماني که اون از من متنفر باشه ،اشکالي نداره
تا وقتي که اون اوقات سختي نداشته باشه آرزو مي کنم اينطور زندگي کنه
براي من ،برادر مُردت تاسف بار تره اون آدم حداقل زنده است
بورا
تو مي دوني من کي هستم
فقط ازم متنفر باش
اينطوري رنج نکش ،فقط ازم متنفر باش
! بورا
متاسفم ،منظورم اين نبود ....فقط
براي چي اينجايي؟
گفتم چرا اينجايي؟
..بورا
اينجا منتظرم بودي؟
همينطوره ؟
ابله ! براي چي اينجا منتظرم بودي
براي چي اينجا منتظرم بودي ؟
چي شده ؟
اون مدتيه منتظرته
! پدر
چي باعث شده بياين اينجا ؟
تو مي دوني ،نه ؟ چي رو ؟
مي دوني هان تي وونگ کي بوده ،درسته ؟
متاسفم
يه چيز ديگه مي پرسم ،لطفا حقيقت رو بهم بگو
اون آدم ..چه رابطه اي با بورا داره ؟
چيزي نيست که نگرانش باشم ،نه ؟
..پدر ..مطمئن نيستم که بايد اينو بگم يا نه ،اما
هر دوي اونا .... واقعا همديگرو دوست دارن
مي دونم قبولش سخته ،اما با اينحال
! پدر ! پدر
نمي دونستم مي تونم اينجا ببينمت
اما ..مي خواستم ببينمت
من ...مي خواستم تو رو ببينم
ديدن صورت تو اينطوري ...منو خوشحال مي کنه
مي دونم نبايد اينطوري باشم
اگه به فکر پدر باشم ،مي دونم که نبايد اينطوري باشم
اما باز هم از ديدنت خوشحالم
براي همين از خودم متنفرم
من واقعا خيلي خيلي از خودم به خاطر اينکه وقتي مي بينمت خوشحال مي شم ،متنفرم
واقعا متنفرم و خودم و حقير مي دونم
بورا
بورا ،به من نگاه کن
بورا ...
بهت قول مي دم
..از حالا به بعد ،من
..سعي کنم بهت فکر نکنم
اينطوري منتظرت نباشم ..دوستت نداشته باشم
متاسفم که اولين قولي که بهت دادم
فراموش کردم ..اما سعي مي کنم که اين قول رو نگاه دارم
مهم نيست چطور ،،قولمو نگه مي دارم
پس ،اينطوري گريه نکن
از خودت متنفر نباش
بيا بريم باهات تا خونه ميام
من هان تي وونگ رو ديدم
شما هم نمي خوايد اون دوست رو ببينيد ؟
من براي اون شخص احساس تاسف مي کنم
اون دوتا ..واقعا همديگه رو دوست دارن
من خونه ام
کجا رفته بودي ؟
رفته بودم بيرون هوا بخورم
تنها ؟
بله
...پدر
تو ..گفتي هان تي وونگ رو ديدي ،درسته ؟
بيارش پيش من ،بزار منم ببينمش
براي چي مي خوايد ببينيدش ؟
شما گفتيد که خوب نيست ببينيدش
اونو نبينش ،پدر
چرا ؟
چون اون آقاي هانه ؟
! پدر
شما همديگه رو دوست داريد ،نه ؟
براي همين جلوي من گريه کردي ؟
گفتي اون بيچاره است ،براي همين اونطوري گريه مي کردي ؟
! پدر ..پدر
تقصير منه ،پدر
متاسفم که حقيقت رو بهتون نگفتم اما نمي تونستم حقيقت رو بهتون بگم
لطفا منو ببخشيد پدر
يه چيز ازت مي پرسم
اون حتي بعد از اينکه فهميد تو خواهر جونگ گيوني گفت که دوست داره ؟
هان دوک گو تقصيري نداره ،پدر
من دوستش دارم ...من اول اونو دوست داشتم پدر
من ديگه اونو نمي بينم ..پس خواهش مي کنم فقط اينبار فراموش کن
چطور مي تونم فراموش کنم ؟
باشه
اون آقاي هان ،هان تي وونگه ..من مي تونم کاري کنم که ديگه نبينيمش ،اما
چطور مي تونم از اينکه همديگه رو دوست دارين چشم پوشي کنم ؟
ديگه نمي بينيش ؟
مي خواي باور کنم ؟
نمي تونم به هر دوتون اعتماد کنم
از فردا فکر بيرون رفتن رو نکن
مادر دوک نام ،براي بورا قدغنه که بره بيرون
و دوک نام ،فکر کمک به بورا رو هم نکن فهميدي ؟
بله
بوي الکله ! چرا اينقدر مشروب خوردي ؟
چرا دوک گو هنوز نيومده اينجا ؟
.....فقط صبر کن تا اون بياد
داداش ،تو خيلي عجيبي چرا به داداش دوک گو ناسزا مي گي ؟
داداش دوک گو کار اشتباهي کرده ؟
! اوه ،داداش
چونگ شيک ..چونگ شيک ،چي شده ؟
هي ،امروز جذاب شدي
جلوي دانشجوها وايسادي ..سخنراني کردي نمي دونستم که باهوشي
درباره چي حرف مي زني ؟
هي ،لي سونگ ري ،خوب گوش کن دوک گو ما رو فريب داده
اسم اون هان دوک گو نيست هان تي وونگه
و ديگه چي ...توي يه المپيک يا المپيوسي اون مدال طلا برده و نابغه رياضيه
داداش ..اينا يعني چي ؟
..چونگ شيک ،اين نگران نباش
بعد از تمام اين مدت بدون ترحم بهم نگاه کردي ،نه ؟
من حتي نمي دونستم و بهت گفتم بري امتحان دبيرستان رو بدي و بري دانشگاه
بايد بهم خنديده باشي
احمق ! تو حتي دوست هم نيستي ديگه همه چيز تموم شد
! هي ،چونگ شيک
چونگ شيک ،بهت مي گم همه چيزو بهت مي گم
ديگه لازم نيست . من يه ابله بودم که فکر مي کردم دوستتم
چونگ شيک ولم کن
به من گوش کن
من نبايد از اول پنهانش مي کردم بايد همه چيزو بهت مي گفتم
بايد همه چيزو به تو و سونگ ري مي گفتم ....و با ارامش زندگي مي کردم اما
اما چي؟همه اين مدت من همه چيز رو درباره خودم بهت گفتم
چطور مي توني با من اينطوري رفتار کني ؟
برام مهم نيست که چي بوده ،چه يه نابغه رياضي بودي يا نه
اما چطور مي توني براي 5 سال اسم واقعيت رو به دوستت نگي
نبايد حداقل اسم واقعيت رو به من مي گفتي؟
هي ،هان دوک گو ..نه ،هان تي وونگ
بگو ببينم ،يه دوست اينطوريه ؟ اينطوري با يه دوست رفتار مي کني ؟
داداش . همه حرفايي که داداش چونگ شيک مي گه راسته ؟
پس ،هان دوک گويي که ميشناسيم کيه ؟
من ميرم
چونگ شيک
تلفن مشترک مورد نظر خاموش است و تماس ممکن نمي باشد
اقاي هان ..اون براي ديدن آقاي هان اومده
آقاي هان ؟کي ؟دوک گو ؟
! آقاي هان ،اينجاييد
چي باعث شده بياي اينجا ؟
اوه ،رئيس مي خواد شما رو ببينه
رئيس ؟
باشه من بايد تا وقتي که اونو نمي بينمش فراموش کنم که آقاي هان همون هان تي وونگه ،اما
چطور مي تونم از اينکه همديگه رو دوست دارين چشم پوشي کنم ؟
کيه ؟
دوک گو گوشيش رو جا گذاشته
! کي زنگ زده ؟دوشيزه بورا
واقعا ،واقعا ؟ ! صبر کن
ا..لو؟
الو ؟
الو ؟
خيلي وقته دوشيزه
اين تلفنه هان دوک گوئه؟
بله درسته ،و من پارک دونگ پيل هستم يادتون مياد ؟
هان دوک گو اونجا نيست ؟
بله،خانوم ،پدر شما ...با راننده رئيس بيرون رفته
چي ؟واقعا ؟
باشه ..باشه ،ممنونم
پدرت مي خواسته ببينش ..کجا داري مي ري
قطع کردين ؟
اون قطع کرده ؟
بيا دوباره زنگ بزنيم
گون وو ،منم
بله
گون وو معذرت مي خوام ،اما ..لطفا کمکم کن
بورا
گون وو ،معذرت مي خوام که به يه همچين دليلي بهت زنگ زدم
پدر واقعا نمي زاره برم
کجا بايد بريم ؟
شرکت پدر
پدر هان دوک گو رو خواسته نمي دونم چي مي خواد بگه
باشه بيا بريم بيرون
من يه مدت مي رم بيرون
...واي اون داره فرار مي کنه
..يواش
دوشيزه کجا دارين مي رين ؟
من دکتر شم اون حالش خوب نيست براي همين مي برمش بيمارستان
من بايد به رئيس زنگ بزنم
پس بهش زنگ بزن . اون منو خوب مي شناسه براي همين راحت اجازه مي ده
بورا
من خوبم
با اين وجود اجازه نمي دين بره ؟
اگه اتفاقي بيفته ،شما مسئوليتش رو قبول مي کنين ؟
بيا بريم
بورا ..تو خوب بازي مي کني چطور به ذهنت رسيد که توي اين لحظه وانمود کني که مريضي ؟
..اوه
کجا مي خواي بري ؟شرکت پدرت
نه ...تو فقط منو بزار اينجا
تا همينجا هم خيلي کمک کردي ..خيلي ازت ممنونم و معذرت مي خوام
من فقط آوردمت اينجا
اين تنها راهه که احساس راحتي کني ؟
بله
بورا . تو امروز به عنوان به دوست بهم زنگ زدي ،نه ؟
ياس آوره ،اما با اينحال خوشحالم
تا وقتي که دوستت باشم مي تونم باهات باشم
..گون وو
چرا بهم زنگ زدي ؟
دوستانت بهت نگفتن ؟
کسي که توي يکي از مغازه هاي فروشگاه ما کار مي کرد
اسم واقعيت رو به من گفت
No comments yet. Be the first to leave one.