The first 200 lines.
***شـــــاهزاده ســـــبز***
.گونن ابن اسحاق : رابین به قتل رسیده بود
منم مثل همه شکه شده بودم.
احساس میکردم که باید کاری واس کشورم انجام دهم.
(وقتی که من به شین بت پیوستم ,(شین بت : سازمان اطلاعات امنیت داخلی اسرائیل
پدرم به من گفت : گوش کن این یه سازمان با اهداف سیاهه
این کارو نکن ! اونجا نرو !
مصعب حسن یوسف(پسر یکی از بنیانگزاران حماس به نام شیخ یوسف که یکی از فرماندهان کرانه ی باختری است بود که بعد ها معلوم شد به مسیحیت گرویده و جاسوس اسرائیل شده) :هدف ما کشتن اسرائیلی ها بود
ما حقمون بود که طرف مقابل دردی رو
که میکشیم رو احساس کنن
و من فک میکردم این فرصتیه واسه من که به یه قهرمان تبدیل شم,
به یک مجاهد که برای ملتش میجنگه
اما خدا واسه من نقشه های دیگه ای داشت.
,گونن : استختام افراد یه هنره
یه هنر خیلی سخت
مسئله ی مهم اینه که
بفهمی چه کسی جلو ی شما نشسته است
شما باید دیدگاهش رو درک کنین
(شما باید پس زمینه اش رو درک کنید(انچه در ذهنش دارد
خانواده اش کیست ؟
په اتفاقی باهاش افتاده ؟
تو باید بفهمی که چی نیاز داره.
اون وقته که میدونی که
چطوری باهاش بازی کنی
....وقتی بخاین اداره اش کنین
باید مجبورش کنین که کاری انجام بده که هیچ وقت انجام نداده.
اون مال شما نیست
اون مال دولته
شما این کار رو فقط واسه پیدا کردن ضعف هاش انجام میدین
و ازش استفاده میکنین.
....اولین باری که من درباره ی شاهزاده ی سبز شنیدم
زمانی بود که من تو اموزش بودم
....این یه راز بزرگ بود
....اما به ما گفته شده بود که استخدام جدیدی وجود داره
که اسم مستعارش شاهزاده ی سبز بود
اون خیلی خیلی خطرناک در نظر گرفته شده بود
اولین روزی که باهاش ملاقات کردم
اولین روز پایان زندگیم بود
....مصعب : همکاری با اسرائیل
شرم اور ترینه کار ها در کشور من بود
.....اگه کسی به مادرش تجاوز کنه. خیلی شرم اوره
اما اگه با اسرائیل کار کنه ...
کارش شرم اور تره.
**حماس**
مترجم : Hadi & Muhammad
کرانه باختریمصعب : پدرم تمام عمرش رو
در راه اسلام سپری کرده
....فک میکرد که فلسفه و ایدولوژیه اسلامی
تمام مشکلات بشریت رو حل میکنه
....من فهمیدم که
مهم ترین چیز واسه پدرم
....مسافرت مردم
....از سراسر کشور برای
گوش کردن به خطبه های روز جمعه اش .
در مسجد رام الله بود.
دیدن شخصی که
....با وضعیتی که داشت
به مردم خدمت میکرد
و فروتنانه زندگی میکرد و
به فقیرا کمک میکرد.
....و از مزیت های سمتش هیچ استفاده ای نمیکرد
به من چیز های زیادی اموخت.
Hadi & Muhammad
من همیشه خیلی خیلی بهش افتخار میکردم.
من اونو به عنوان بزرگترین اولگوم میدیدم
....اگه خدایی باشه
در اون زمان میتونستم در وجودش ببینم
و یک امتیاز و قدرت بزرگ در زندگیم این بود که اون شخص پدرم بود
.
***شیخ حسن یوسف در حال سخنرانی***
الله اکبر,این قانون اساسی ماست ,قرآن ماست,این کتاب مقدس قانون ماست
ما اینو با خواستمون , ایمانمون و خونمون به دست میاریم
....پدرم میخاس که من
هر جایی که میره پیشش باشم
....او فکر میکرد که اینطوری میتونه
ازمن یک نسخه از خودش بسازه
....چون از پنج برادرام و
سه خواهرام بزرگتر بودم.
اوقات زیادی بود که من پوشک اونا رو عوض میکردم
براشون غذا میپختم و دوسشون داشتم
.....ازشون نگهداری میکردم وقتی که مادرم نبود و
پدرم زندانی بود
.....دقیقا یادمه دوتا از اونا که از بقیه بزرگتر بودن
منو بابا صدا میکردن.
ما یه رابطه ی محکم باهم داشتیم
.....که
غیر ممکن بود
غیر ممکن بود که رابطه بینمون از بین بره
مثل اوراق قرضه ای که بر هم زدنشون فیر ممکنه.
....هماس فقط یه جنبش واسه ما نبود
بلکه کسب و کار خانوادگیمون بود.
حماس هویتمون بود.
حماس همه چیمون بود
....پدرم فداکاری های زیادی واسه حماس کرده و
زندگیش رو واسه حماس اختصاص داده بود
.
....او 16 سال رو
تو زندان های اسرائیل گزراند یا شایدم بیشتر.
....پدرم بینمون بود
وداشتیم شام میخوردیم.
یکی در رو زد.
....اونا اومدن
و پدرم رو از بینمون بردن
و قول دادن که پنج دقیقه بعد برش میگردونن
.
.
بیرون منتظر بودم.
....واسه ساعت ها منتظر موندم اما
اونا برش نگرداندن
اون پس از یه سالو نیم برگشت.
عصر بود که به خونه اومد
و شیش ساعت بعد
دوباره بازداشتش کردن
...من از سربازای اسرائیلی
....و کسانی که یونیفرم اسرائیلی هارو
برای این کار پوشیده بودن متنفر بودم.
...پدرم به من یاد نداده بود که چطوری متنفر باشم
.اما من فقط 17 سال داشتم نمی دونستم چطور این احساس رو کنار بزارم
....پسرعموم ابراهیم همیشه میگف که
که با اسلحه فروشا ارتباط داره
....واسه همین وقتی تصمیم گرفتم که تفنگ بخرم
.ازش کمک خواستم
....دروسط کوه
....اونا اسلحه ها رو تو
تو چیزی مثل یه کیسه
که پودر فلفل سیاه روشون بود گذاشته بودن
.... و در محل بازرسی
هیچ سگی وجود نداشت
من اسلحه هارو تو درِ ماشین جاسازی کردم
.
....تو راه برگشتمون یه بازرسی بود
.و ما توقف کردیم
....اونا ای دی های ما رو چک کردن و
.صندق عقب ماشین رو گشتن
خیلی ترسناک بود
.... و لحظه هایی خطرناک واسم بود چون که
.من فقط یه نوجوون بودم
بالاخره ما موفق شدیم تا به سوی رام الله بریم
.با گذشتن از همه ی بازرسی ها
.... یه فکری ذهنم رو مشغول خودش کرده بود که
انتقام گرفتن بود
.
.... چون او پسر حسن یوسفه
تحت نظر شین بت بود
او به خاطر دو دلیل یه هدف مهم واسه مابود
اول اینکه مطمئن باشیم که هیچ غلطی نمیکنه
و دوم اینکه میخواستیم از افرادی مثل اون استفاده کنیم
.... مصعب : وقتی که رفتم مامانمو ببینم
.... مامانم به من گفت که
اسرائیلی ها به زور وارد خونمون شدن.
گفت : کار اشتباهی کردی؟
.منم بهش گفتم نه من هیچ کاری نکردم
معلومه که نمیتونستم کاری رو که کردم رو باهاش در میون بزارم
.
....بعد اینکه از خانه بیرون اومدم
....من مامورای ویژه رو دیدم که
....از میان بوته ها بیرون اومدن و
و اسلحه هاشونو به سمت من نشانه گرفتن و
من رو از ماشین انداختن بیرون
و وقتی که بلند شدم
دیدم که دارن ازهمه اطلاعات جمع میکنن
بعد از یه لحظه شروع کردن به رانندگی
....با پشت تفنگ محکم
به سرم ضربه زدن
.
.
....من فریاد مردم رو میشنیدم
میشنیدم که دارن درد میکشن
و یه صدای بلند موزیکم می اومد
.
با راه رفتن تو اونجا خیلی احساس
وحشتناکی بهت دست میداد
....گونن : وقتی که مصعب دستگیر شد 17 سال داشت و
و این اولین بازداشتش بود
....او هیچ وقت مورد بازجویی قرار نگرفته بود و
نمیدونست که چه خبره
و اینم از هر چیزی بدتره
و این ترس از هر ترسی بزرگتره
(فکر به این که (چه خبره؟
چی باید بهشون بگم؟
ایا باید دروغ بگم؟؟
ایا اونا منو میزنن؟
ایا شکنجه ام میکنن؟
.... مصعب : یه افسر اومد داخل و
ازم پرسید کی بهت سفارش کرد (گفت) که اسلحه بخری؟
کی اسلحه ها رو بهت داد؟
تلاش میکردم که نشون ندم که ترسیدم
اما توی عمق قلبم واقعا ترسیده بودم
....او در حالی که خنده بر لب داشت گفت که
.ما میدونیم
و گفت که پدرت اینجاس
و پدرت مرد سرسختیه. تو هم سرسختی؟
حالا میخای حرف بزنی ؟ یا میخای قضیه رو برات سختش کنم؟
و مثل این که هیچ چیزی واسه گفتن نداشتم
و او شروع کرد به خندیدن
.....او به من گفت : مصعب
به کشتارگاه خوش اومدی
....مصعب : در اوایل خواب خوبی نداشتم
چه در شب و چه در طول روز
بلکه در طی 24 ساعت فقط نشسته بودم
No comments yet. Be the first to leave one.