Specials

Release info

Arang and the Magistrate E14 720p-KOR Forum KoreanDream in srt
A Commentary by shohreh
ترجمه و زیرنویس : شهـــــره

Tags

720p
720
Published on: 2012-09-30
Downloads: 30
Hearing Impaired: Yes

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

خواهش مي کنم ، مي توني يه مقدار از وقتت رو در اختيار من قرار بدي ؟

. فقط چند لحظه نياز دارم

. فکر نمي کنم ، که امکان داشته باشه

. دادرس

.... من با بانو کار دارم ... نشنيدي

نشنيدي که بهت گفتم امکان نداره ؟

من با اينکار موافقت نمي کنم بنابراين

! برو گمشو

! بيا بريم

قسمت 14 سريال آرانگ و دادرس

? اگه بخوام فقط براي يه لحظه بزارم بري ، فقط براي يه لحظه خيلي سخت مي شه که جلوي اشکامو بگيرم

? ، چون با عشق ما موافقت نشده

?به همين خاطره که اين عشق باعث درد گرفتن قلبم و ديوونه شدنم ميشه

? لبخندات در مقابل من مني که الانم آماده مردن هستم

? برام جاي تعجبه که چقدر ديگه مي تونم در کنارت بمونم ؟

? تعجب زده ام که بدونم تو بالاخره مي فهمي چه احساسي بهت دارم

? عشق ما انقدر بزرگ شده که حتي نمي تونيم با کلمه هايي مثل دوست دارم هم پرش کنيم ؟

? يه عشق حتي از سرنوشتي که برامون رقم مي خوره هم بهتره

. دادرس

. هنوزم نمي تونه اينطوري باشه

واقعا نمي تونه ؟

در برگشت ، من هيچ چيزو برات سخت .نمي کنم ، اين تنها کاري اه که مي تونم برات بکنم

. همه چيز اين دفعه خيلي متفاوته

به خاطر اينکه من از روي ريا نمي گم " باشه ، من با تصميمت موافقت مي کنم "

مي دونم که اون چيزي که داري ميگي . احساس واقعي ات نيست

نمي خوام تظاهر کنم که مي فهمم .بپذيرم و با بي علاقگي بهت رفتار کنم

دقيقا چي مي خواي ؟

. خودت گفتي که خيلي پيچيده است

. اما اينطوري نيست خيلي ساده هم هست

. من دارم ميرم و تو اينجا مي موني

. چيز ساده تري از اين نيست

اين همون چيزي هست که قراره اتفاق بيوفته اما

دقيقا از چي مي خواي ؟

. اين دقيقا همين کاري هست که ميخوام بکنم

اگه بشه مي خوام بغلت کنم و نگهت .دارم ، دقيقا مي خوام همينکارو بکنم

اگه بخوام ببينمت اينکارو مي کنم و اگه بخوام .بهت چيزي بگم تصميم دارم که بدون ترديد بگم

و راجع به تمام مسائل ديگه در آينده .براي فکر کردن بهشون ، خيلي وقت دارم

?، ... حتي اگه سرنوشت چشمهاي تو رو بپوشونه

?خواهش مي کنم مراقب عشق عميقي که هردومون نسبت هم داريم باش

?... من فقط به تو نگاه مي کنم به تو که خيلي دوستت دارم نگاه ميکنم

?زيباي من تو از اونچيزي که من توي ذهنم داشتم هم بهتري

?حتي اگه صدا منو فرا بخوانه حتي اگه قلبم با خشونت باهام حرف بزنه

?. تنها اسم تو هست که به زبونم مياد

. مي خوام هر وقت که دوست داشتم ، ببينمت

و اگه چيزي هست که ميخوام بهت بگم بدون ترديد بهت بگم

اگه تو هرکاري که دلت مي خواد رو بکني

. بعدش ... بيشتر و بيشتر صدمه مي بيني

طوري رفتار مي کني که همه چيزو مي دوني

اما با اين همه چرا هنوز از آخر اين ماجرا آگاه نيستي ؟

. مثل يه احمق

. خيلي عجيب و غريبه

چرا اونا اينجا نيستند ؟

چند روز از اون موقع گذشته ؟

اينجا چي کار مي کني ؟

. داشتم از اينجا رد مي شدم

بنابراين

. به خاطر اون شب ازت عذر مي خوام

هيچ دليلي نيست که به خاطر احساسات . دادرس ، احساس تاسف بکني

.در واقع ، چيزايي هست که مي خوام بهت بگم

چي هست ؟

. ارباب جوان

... قلبت

مشکلي نيست که ازت بخوام قلبت رو به من بدي؟

.ار ... ارباب جوان

امکانش هست ؟

... اگه بتوني اينکارو بکني بعدش من ... من

.فکر مي کنم که ميتونم يکم متفاوتر زندگي کنم

چرا ... چرا انقدر اتفاقي ؟

اصلا هول هولکي نيست اما فقط حالاست که فهميدم بيشتر از همه نياز دارم

. چي کار کنم

.طوري رفتار مي کنم که چيزي نشنيدم

. حالا ديگه ميرم

همش به خاطر اينه که من با دختر دادرس قبلي ، نامزده کرده بودم ؟

.فکر مي کردم که در موردش حرف زديم

همه ميگن که بعد از هر فصلي شکوفه هاي . دوباره به زمين زندگي ميدن

اگرچه که من هرگز نتونستم يه زمين . پر از شکوفه به اون بانو بدم

اگه مي دونستم که چنين اتفاقي مي افته هيچ وقت يه جاي ديگه نمي زاشتمش . کجا گذاشتمش؟

. فکر کنم که دفعه آخري اينجا ديده بودمش

. اينجا نيست

. مطمئنم که دفعه آخر اينجا ديده بودمش

،زير کتاب قبلي 8 امين نسل مادر جدم

.يه کتاب واسه 9 نسل قبلم بود

بانگ يو ري ، خونه هستي ؟

چي ؟

چرا هميشه توي همچين وقت هايي ظاهر ميشه ؟

چرا وقتي خونه هستي ، جواب آدم رو نمي دي؟

به چه مناسبتي صبح به اين زودي اومدي ؟

.گوشت خوک بخار پز با کيمچي بخورش

. بهش نيازي ندارم ، با خودت ببرش

هان ؟

چه طور مي تونه يه پسر انقدر پر حرف باشه ؟

دقيقا به اون بانوي شاد چي گفتي که به يه همچين آدمي تبديل شده ؟

...نه ، من فقط به ارباب جوانم فکر مي کردم

فقط ارباب جوان تو هست که مهمه ؟

براي احساسات کس ديگه اي ارزش قائل نيستي ؟

به علاوه ، در مورد جايگاه من چطور ؟

. منم احساس تاسف مي کنم

.بانوي جوان مجبوره که خيلي زود به دنياي اموات برگرده

و من نگرانم که ارباب جوان من تنها .و بي کس در اين دنيا باقي بمونه

قراره برگرده ؟

... قلبت

مشکلي نيست که ازت بخوام قلبت رو به من بدي ؟

پس ، اين سرنوشت تو بوده ، لي سو ريم

مردي که تو با همه وجودت دوست داشتي حالا از من مي خواد که عاشقش باشم . پس اين سرنوشت تو بوده لي سوريم

. من قلبي براي دادن به اون مرد ندارم

. لي سو ريم ، برات متاسفم

... کتاب

... کتاب

به طور تصادفي ، من جاي ديگه ازش استفاده نکردم...؟

. بانو

چرا تنها اومدي ؟

.دفعه آخر هم دادرس تنها اومده بود شما دو تا با هم دعوا کرديد ؟

هنوز چيزي در مورد اون کوزه نفهميدي؟

. دارم به سختي کار مي کنم

بايد کتاب 9 نسل قبل ، مادر جدم رو پيدا .کنم ، اما هر چي مي گردم نمي تونم پيداش کنم

مي دونم که سخته ، اما خواهش مي کنم يکم زودتر اينکارو انجام بده ؟

. به خاطر اينکه من وقت زيادي ندارم

همش برام جاي تعجب بود که چرا ... همش دادرس مي گه که وقت زيادي نداره

. شنيدم که به زودي به دنياي اموات برميگردي

. بله

اگه اونا مي خواستن تو رو به دنيا برگردونن .بايد حداقل شانس يه زندگي دوباره رو بهت ميدادن

ديگه گفتن اين حرفا چه سودي داره ؟

من بايد وقتي اون پيرمردها منو . به دنيا برمي گردوندن ، اينو مي دونستم

من شايد ندونم که دقيقا تو و دادرس ... دنبال چي هستين

پيدا کردن اين ، پيدا کردن اون .اما خواهش مي کنم اينطوري نباش

چي ؟

دادرس داره همه چي رو توي خودش ميريزه . و تو هم اينجوري سرگردان و تنها هستي

فکر نمي کني که اين تلف کردن وقت باقي مونده است؟

احساس ناراحتي نداري که ميزاري به همين راحتي روزات يکي پس از ديگري تموم بشن؟

داري اينکارو ميکني به خاطر اينکه نگراني که بعد از تو اون لحظات سختي رو سپري کنه؟

اين فقط تو و دادرس نيستيد ، که مجبوريد .که سرنوشت رو قبول کنيد ، يک نفر بره و يکي بمونه

هميشه يه نفر هست که ميره و يه . نفر مجبوره که تنها بمونه

چيزي که دارم بهت ميگم تجربه ي . بيشتر آدمها ست

بايد اونا چيکار کننن وقتي که يه نفر اون يکي ديگه رو با يه عالمه ترس ترک مي کنه ؟

اينطوري نيست که من احساس واقعي ات . رو بفهمم اما اينطوري نباش

اگه تو واقعا به دادرس فکر مي کني پس .بايد براش يه يادگاري قبل از رفتنت باقي بزاري

. بايد براي تو هم همينطور باشه

اگه بخواي تنهايي وارد دنياي اموات بشي با چه نيرويي ميخواي به زندگي ات ادامه بدي ؟

تو فکر مي کني که مي توني بعد از اينکه احساسات رو نشون دادي بهم زدن يه رابطه رو تحمل کني ؟

. بعدشم با همه نيروت به زندگي ات ادامه بدي

تو فکر مي کني که اون بعد از اينکه تو اينجا رو ترک کني قادر به تحمل غم و اندوه دوري از تو نخواهد بود ؟

. يه انسان مي تونه با غم ها زندگي کنه

اين عشقه ، خاطرات ها ، خاطرات

اگه تو تنها کسي باشي که تبديل .به نيرويي براي ادامه حياتش بشي ، چي

حتما الان تو بهشتم ، درسته ؟

. بله شک نداشته باش که اينجا بهشته

... اگه تو حتي يه دونه از اونا رو نداشته باشي . اون موقع هست که حتي قادر به زندگي کردن هم نيستي

. اين امکان نداره

هيچ راهي وجود نداره که يه نفر . بتونه ، وارد اينجا بشه

منظورتون چي هست ؟

! دارم ميگم که يه نفر وارد اينجا شده

يه نفر ... يه نفر وارد اونجا شده ... و روح من

. اين امکان نداره

چه کسي مي تونسته وارد حرم بشه ؟

.شما اونجا رو طوري ساختيد که هيچ کسي نتونه وارد بشه

، حتي من و پدرم هم هرگز وارد اونجا نشديم

و حتي هيچ کدوم از خدمتکار ها هم جرات نزديک شدن به اقامتگاه شمارو ندارن،پس کي ...؟

. بانو

. ارباب جوان

ديگه چي هست ؟ داري به چيزي فکر مي کني؟

. فکر کنم که اون آدم دادرس بوده باشه

دادرس ؟

. امکان نداره . هيچ راهي وجود نداره

. فکر مي کنم درسته ، حتما دادرس بوده

،وقتي که اون آرامگاه استخوان ها رو پيدا کرد . با هاش اون طلسم رو هم پيدا کرده بود

دفعه آخر هم اومده بود که بهمون بگه .مي دونه ما هم يه طلسم مثل همون رو داريم

و بعدش هم اومده بود به ديدن پدرم ... و کلي تهديدش کرده بود

! پيرمرد

! حرومزاده ! بالاخره همه چيز رو خراب کردي ؟

. مي دونم . مي دونم

چي ؟

.من مي دونم اون دختره ، آرانگ کي هست

الان ديگه داري چه مزخرفاتي به هم مي بافي ؟

اون دختره ، همون نبوده ؟

.اون جسم ابدي که هرگز نمي ميره

چطوري فهميدي ؟

. گيج شدم

چرا از من مخفي اش کردي ؟

واقعا فکر کردي که من يه پيرمرد بدون قدرت و بدرد نخورم ؟

منظورت از اينکه گفتي ، ميدوني اون دختره کي هست چي بوده ؟

فکر مي کنم که بدونم . فقط بايد از .چيزي که فکر مي کنم مطمئن بشم

انگيزه هات چي بودن ؟

واقعا کنجکاوم بدونم وقتي که تو بفهمي .هويت واقعي اون دختر چي هست ،چيکار ميکني

داري سعي مي کني باهام مذاکره کني ؟

... يه پيرمرد که مثل يه مار افعي قرمزه

چطوري جرات کرده که با من چونه بزنه ؟

. بريد و کوزه رو پيدا کنيد

، هيچ اغتشاشي راه نندازين

. اما فقط سريعا کوزه رو برگردونيد

... دادرس چطوري تونسته وارد بشه ؟

... اون در رو انسانهاي عادي نمي تونن باز کنن ... چطوري امکان داره تونسته باشه

مشکل کي بوده ؟

وقتي که ما توي بهشت بوديم ، اگه يکم بهم کمک مي کردي مي تونستم تبديل به انسان بشم

. مي دونستي که فرمانرواي بزرگ راهي داره

. اولش چنين راه هايي نبودن

. تو اشتباه کردي

! شوخي رو بس کن

به همين خاطر بود که من راه خودم رو پيدا کردم اما تو همه چيز رو خراب کردي

. مو يئونگ

من سرزنشت نمي کنم . پس فقط به . کارت که گرفتن روح هاست تمرکز کن

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left