The first 165 lines.
• ترس •
ترس توي چشماش ...و چاقو وسط سينهش
.اين آخرين تصويريه که از مادرم تو ذهنم دارم
.براي همين باعث شد 4 سال بيفتم تو زندان
.حتي با اينکه مادرم جون سالم بدر برد
...بعد از اين قضيه، تا مدتي اوضاع خوب بود
.تا اينکه با اون پيرزن 70 ساله روبرو شدم
،"واي، خداي من" .آخرين حرفي بود که به زبون آورد
.بعدش کلکش رو کندم
...من نميشناختمش، چيزي هم ندزديده بودم
.اين فکر لعنتي يهو افتاد تو سرم
.فقط اينکه مجبور بودم
.توضيحي هم براش نداشتم
.براي همين 10 سال ديگه افتادم تو زندان
،بعدش زندگي شخصيم .بنظر روانشناسها جالب اومد
،وقتي اونا راجع به خوابهام ازم پرسيدن .من از گلها براشون تعريف کردم
.گلها
.هميشه فقط گلها
گذشته از اين، من ميتونستم .هر جور تخيلي که ميخواستم رو تصور کنم
اين بهم کمک ميکرد ...که اميالم رو کنترل کنم
.و قشنگ بُروزشون بدم
.زندان رو ساختن که يه نفر خودش رو اصلاح کنه
،ولي چيزي که هيچوقت نتونستم ازش خلاص شم .ميلي بود که به شکنجة يه آدم داشتم
...اگه درست حساب کرده باشم
من بيشتر از نصف عمرم رو .پشت ميلههاي زندان بودم
،و اينکه، من هر وقت جرمي رو مرتکب شدم .با لذت ناب همراه بوده
هميشه اون لذته، يه ذره هم که شده .آخر بهش اضافه شده
.ميدونستم که ماجرا دوباره اتفاق ميفته
.بايد ميفتاد
.اما اين دفعه نميتونن گيرم بندازن
.هيچکس سراغم نمياد
.نه خونوادهاي، هيچکس
.بهرحال خيلي هيجانزده شدم
.کلِ ديشب رو نخوابيدم
.بالاخره آزاد شدم
.يه نقشة توپ تدارک ديدم
.جزئياتش همه تثبيت شدهست
.حالا فقط لازم بود يه نفر (طعمه) رو پيدا کنم
.ولي نميدونستم اينجا کجا هست
.من 10 سال تمام تو اين شهر زندگي کردم
ولي از پشت ميلههاي زندان که .نميدوني توي شهر چه خبره
:اولين سوالِ پيشِ روم اين بود کجا برم؟
:با خودم فکر کردم کجا ميشه يه آدم رو پيدا کرد؟
براي همين، رفتم توي .اولين کافي شاپي که باز بود
.دو تا دختر جذاب نشسته بودن اونجا
.اونا هنوز کاملاً جوون بودن
.اما جوابِ کار منو ميدادن
،از طرز لباس خودم .يه کم ناراحت و خجل بودم
اما آخه بعد از 10 سال حبس که .نميشد بهروز لباس پوشيد
.بهم خيره شده بودن
.منم فوراً رفتم تو کارشون
.جداً تحريکـم کرده بودن
فوراً تخيلـم .وحشي و سرکش شد
داشتم فکر ميکردم .که چطور بهشون نزديک شم
.همين خودش بشدت هيجانزدهم کرده بود
فوراً عاليترين چيزها .توي خيالم جولان ميدادن
،اما اون کارا، توي يه کافي شاپ .حسابي جلب توجه ميکرد
.همه صدامون رو ميشنيدن
.فرصت چندان جالبي نبود
بيترديد، لازم بود که ...يه جاي خيلي آروم پيدا کنم
اونوقت همه چيز .قشنگ پيش ميرفت
.بعد، يه چيز اتفاقي خودش به کمکم اومد
کجا ميرين؟
.مستقيم، لطفاً
.يه فرصت توي تاکسي، ديگه محشر بود
.من دنبال دزدي نبودم .پول هم برام اهميتي نداشت
اون زن، منو ياد اولين ."دوست دخترم مينداخت، "آنا-ماري
.يه فاحشة تمام عيار
.من 14 سالم بود و اون خيلي بزرگتر از من بود
.همسن مادرم نشون ميداد
.روي نيمکت تو پارک ميشستيم
.مجبور بودم يه لنگه کفشم رو در بيارم
...اون کفشم رو برميداشت - چيکار داري ميکني؟ -
...و فقط وقتي بهم پس ميداد
.که يه بوس بهش ميدادم - اونجا داري چيکار ميکني؟ -
.بعدش "آنا-ماري" منو ميبرد خونهشون
.حسابي حشريم کرد
اون موقع، دفعه اولي بود .که ميخواستم از اين کارا بکنم
،اول دست و پاشو بستم ...بعد هم دهنش رو
...بعد ميگرفتمش زير کتک
.اول با کمربند، و بعد هم با يه شلاق واقعي
.اما مثل اينکه براش کافي نبود
.جداً کِيف ميداد
،"من شده بودم بَردة "آنا-ماري .و اين منو حسابي به وجد ميآورد
!هي، داري چيکار ميکني؟
.هيچکي دنبالم نبود
.نميدونستم که تا کجا و چه مدت دويده بودم
.اين منطقه رو نميشناختم
.هيچوقت تا حالا اينجا نيومدم
.خونه به نظرم متروکه اومد
.شک داشتم کسي توش زندگي کنه
...خبري از کسي نبود
.هيچ صدايي هم نميومد
.هيچکس نبود
.با خودم فکر کردم که اينجا برا من يه بهشتـه
اون خونه توسط فضاي سبز .و درختها احاطه شده بود
ترس و نگرانياي هم بابت همسايهها .برام وجود نداشت
!اون مکان، حرف نداشت
.هيچ خطري متوجه اينجا نبود
.نفسم بالا نميومد
.شديداً هيجانزده شده بودم
...اين فکر که تو اين مکان به پُستِ يکي بخورم
.داشت ديوونهم ميکرد
با خودم گفتم... که ديگه بيشتر از اين .نميتونم طاقت بيارم
ديگه حتم داشتم .که يکي اينجا زندگي ميکرد
.قربانيانِ من
.ترسيده بودم
بابا؟
.ديگه دستِ قانون در کار نبود
،توي وضعيتي از ذهن بودم .که ديگه هيچ منطقي برام کارساز نبود
.از خودم ترسيدم
قبلاً هم برام پيش اومده بود .که ترس زيادي رو تجربه کنم
،براي مثال، وقتي کوچيک بودم .برام محال بود که بتونم تو يه اتاق تنهايي بمونم
،يه بار مامانبزرگم .تمام شب منو تنها تو يه اتاق تاريک حبس کرد
برام مُسلم شده بود .که ميخواد منو بکشه
اون زمان بود که .داشتم از ترس ميمردم
.تنها چيزي که کمکم کرد، اون صداها بودن
.عجب شانسي آوردم
.عجب شانسي آوردم
.اين خونه براي من ايدهآل بود
.نقشهم جواب ميده
.مامان
.بابا اينجاست
،خنگبازي درنيار .بابات خيلي وقته که مُرده
.وقتي بچه بودم، هميشه با ترس زندگي کردم
.اول مادرم پدرم رو ترک کرد
.بعدش رفت با يه مردِ ديگه زندگي کرد
.نا پدري من
.و بعد مادرم سعي کرد منو بکشه
دست و پام رو ...با چند تا پوشک بچة خيس بست
بعد پنجره رو باز کرد .و منو گذاشت جلوي پنجره
اينکار رو کرد که جلوي پنجره .از سرما يخ بزنم و بميرم
!"سيلويا"
!پناه بر خدا
..."سيلويا"
..."سيلويا"
.هيچوقت کنار مادرم امنيت نداشتم
.اون از پسرها تنفر داشت
براي مادرم، من فقط يه تلاش بودم .براي دختردار شدن
.اون يه پسر مثل منو نميخواست
خودش رو به معناي واقعي .وقفِ توجه به خواهرم کرده بود
.من اصلاً براش وجود خارجي نداشتم
خواهرم هر کاري دلش ميخواست .با من ميکرد
.مادرم فقط هميشه ميخنديد
.اما يه بار، خواهرم رو تنها گير آوردم
...حسابي دِقو دِليم رو خالي کردم، بعد
.ميخواستم تا حد مرگ همينطور بزنمش
.ترس از من رو توي چشماش ديدم
.همين خودش به شدت هيجانزدهم ميکرد
،چونکه مادرم منو نميخواست .من پيش مادربزرگم بزرگ شدم
اما اون هميشه ميگفت .که من باعث شرمساريشام
.که من ماية ننگِ کل خانوادهام
.چون من يه بچة حرومزاده بودم
...مادرم بشدت مذهبي بود
،و براي پاک کردن گناه خودش .منو به يه صومعه فرستاد
.من دوست نداشتم برم
.اما بنا بود من يه کشيش بشم
،ما بعنوان رهجو .تو اون صومعه زندگي کرديم
کشيشها و راهبهها .اونجا يه مزرعه داشتن
.همه جور حيووني اونجا بود
،يه روز بعدازظهر ...من يه سر يواشکي رفتم توي طويله
،طوري از يه چاقو استفاده کردم .که خون فوواره ميزد
.يه خوک بود
طوري از من ترسيده بود که با صداي بلند خرناسه .ميکرد، اونوقت راهبهها اومدن و منو گرفتن
،بعد از اين اتفاق .من بايد صومعه رو ترک ميکردم
No comments yet. Be the first to leave one.