The first 200 lines.
قبلاً دیدید
کار درستی نیست که دزدکی سوار کشتی شدی، ونتورا.
ما بهت یه کابین میدیم.
وقتی دزدکی سوار کشتی شدی، پیش خودت چی فکر کردی؟
چند هفته پیش فهمیدم که اولیس بهم دروغ میگفته.
متاسفم که باعث جدایی شما شدم. نه، تو ما رو جدا نکردی.
این دفتر وقایع روزانه است. مال اولین کاپیتان کشتیه.
کاپیتان خاویر آیارا د زونیگا. ۲۹ آوریل ۱۹۴۱.
اون مرد لیورپولی یه چمدون داد که وقتی مریضه، من ازش نگهداری کنم.
یه جعبه عجیب داخلشه. همین جعبه است.
اونا نقشههای دریانوردین.
من باید یک پروتکل امنیتی به اسم "پروژه اسکندریه" طراحی کنم.
شما وارد یک طرح امنیت حداکثری شدید، خانم ویلسون.
بیش از ۱۳ کشور در "پروژه اسکندریه" همکاری میکنند.
به اِساِندی خوش آمدید، خانم ویلسون.
مایلم آقای گامبوآ رو بهتون معرفی کنم.
من روبرتو اشنایدر هستم.
من اولیس هستم. گارمندیا.
خولین د لا کوآدرا. این مزخرفات دیگه چیه؟
تو بخشی از پروژهای به اسم اسکندریه هستی.
من شخصاً تو رو انتخاب کردم.
حالا برو. همین الان! پروفسور داره از کنترل خارج میشه.
روبرتو! کجا بودی؟
هی! داری چیکار میکنی؟ ولم کن!
تو کشتیش.
حباب، میخوام بدونم این پوشه چیه.
به خاطر همین نزدیک بود بمیریم.
آینوا، من تو این جزیره یه مأموریت دارم. اینکه کشته نشم.
میخوایم چیکار کنیم؟ نگهبانی میدیم. من این کارو میکنم.
مکس گُم شده.
کاپیتان، رادار ساختمون رو نشون میده.
اولیس. هیچکس اونجا نیست، کاپیتان.
امیدوارم با دوستات خداحافظی کرده باشی.
ما همین الان حرکت میکنیم. نه، شما هیچ جا نمیرید.
چطور باید به یه پدر بگی پسرش گم شده؟
ما نمیدونیم زنده است یا مرده.
شبیه یه خونه امنه.
یه روزی، همه پدرای دنیا یه سوال براشون پیش میاد.
بابا، میشه چرخای کمکی دوچرخهام رو باز کنی؟
دیگه بهش احتیاج ندارم. دیگه اینور اونور نمیافتم.
بچههای ما کِی بزرگ میشن؟
البته، شاهزاده خانوم من.
خداحافظ. خداحافظ خوشگلم.
حرفی نمیزنی؟
مکس، تو از اردو فرار کردی.
یه منور شلیک کردی.
ما به خاطر تو خودمون رو به خطر انداختیم. به ما شلیک شد.
ویلما نزدیک بود پاش رو توی یه تله از دست بده.
لطفاً. ممنونم.
اما نمیتونم چیزی بگم که باور نمیکنید.
نمیدونم از کجا شروع کنم. مواظب باش، دارم میام!
این لباسا رو از کجا آوردی؟
تو کمد بود. لباسای خودم بو میداد.
یه سطل دیگه و تمومه.
اونا این لباسا رو پوشیده بودن.
"اونا" کین؟
یه کشتی دیگه از پروژه اسکندریه قبل از اِستِرِیا به این جزیره اومده بود.
وقتی از کشتی پیاده شدیم، من یه پیام برای ما پیدا کردم.
اون آدما دوستای ما نیستن.
ما باید قبل از اینکه اونا برگردن دور هم جمع بشیم و سازماندهی کنیم.
آینوا، عزیزم، اونجایی؟
بابامه. من هیچ چیز در مورد این قضیه بهش نمیگم.
نمیخوام تا وقتی که اونا برسن نگران باشه.
الان برمیگردم.
بابا، کی میآی به جزیره؟
سلام، عزیزم.
یک روز راه دریاییه، ولی فردا بغلت میکنم.
اوضاع اونجا چطوره؟
عالیه. داریم میوههای تازه چیده شده از درختا میخوریم.
حمام گِل زیر نور خورشید.
انگار توی "ریویرا مایا" هستیم با نوشیدنی رایگان.
تو چطوری؟ خواهرم، والری، چطوره؟
ازم خواست چرخهای کمکی دوچرخهاش رو باز کنم.
الان دیگه بهش احتیاج نداره. واقعاً؟
داره بزرگ میشه.
میدونی مرحله بعد چیه، بابا.
باید یه سخنرانی درباره زنبور و گرده گل آماده کنی.
به زودی در مورد سکس ازت میپرسه.
سکس؟ محاله.
وقتی اون لحظه، سالها بعد از الان، فرا برسه،
تو در موردش باهاش حرف میزنی. تو خواهر بزرگتری، مگه نه؟
نه، خودت این کارو میکنی. تو پدرشی.
حالا میبینیم.
عزیزم، خیلی دلم برات تنگ شده.
منم دلم برات تنگ شده، بابا.
واقعاً میخوام ببینمت. ما هم همینطور.
مراقب خودت باش. به زودی میبینمت.
بچهها زود بزرگ میشن. یه دفعهای.
هیچ بیهوشی یا دفترچه راهنمای تطبیقی برای ما پدر و مادرا وجود نداره.
هرچند سرگیجهآوره، اما زندگی همینه.
و باید همینطور باشه.
آخرین کاسه. بفرمایید.
مکس، کف رو کنار بزن. الآن دوربینت بیرون میاد.
مکس، تو خیلی تابلوئی.
چی داری میگی؟
تو آینوا رو دوست داری.
به علاوه، تو خیلی خوش شانسی چون اونم تو رو دوست داره.
باشه، پیتی. اما ما بهتره...
باور نمیکنی؟ امتحان کن!
فقط یه راه وجود داره که بفهمی یه دختر حسی بهت داره یا نه.
تو داری به من نصیحت عشقی میکنی؟ آره. قبلاً واسه اولیسس هم این کارو کردم.
فکر کنم خیلی هم بد نبود
ببین. میخوای بدونی آینهوا بهت اهمیت میده یا نه؟
یه جوک بد واسش تعریف کن
جدی میگم. اگه یه جوک واسش تعریف کنی
و اون نادیدهات بگیره، یا به یه طرف دیگه نگاه کنه، هیچی بینتون نیست
ولی به من نگاه کن. اگه یه دختر عاشقت باشه
میخنده، مکس. واقعاً. این از نظر ریاضی ثابت شده
مهم نیست جوکه چقدر بده. واقعاً
من میرم کمپ تا بقیه رو پیدا کنم.
باید به دلا کوادرا خبر بدیم و بقیه رو بیاریم.
اگه در خطریم، همونطور که گفتی، باید کنار هم باشیم.
صبر کن. من میرم کمپ تا بهشون اطلاع بدم.
جدی میگم، آینهوا، مشکلی نیست
توی این جزیره تله هست.
آدمهایی که ماسک ضد گاز زدن، حتی یه گاو با یه دوربین روی سرش.
این از وارنر هم بامزهتره. واقعاً آینهوا، من میرم.
اسلحه رو بده به من.
پیتی. آینهوا، اسلحه رو بده به من.
مطمئنی؟
بیسیم
یه شام استقبال آماده کن، باشه؟ حقّمونه.
آخرین باری که دیدم اینجوری خیره شدی، داشتی آخرین سیگارتو میکشیدی.
و فرض کردی ترک سیگار کردی.
چی تو ذهنته؟
به اولیسس فکر میکنم.
اون چش شده؟
فردا همینجا به آغوشش میگیری. اون با کشتی میاد.
اون سوار کشتی نیست.
سوار کشتی نیست؟ چرت و پرت نگو، خولین.
فقط چون بهت زنگ نزده؟ مردا همینطورین. بابا.
اگه اتفاقی افتاده بود، ریکاردو تا حالا بهت گفته بود.
نه، اون همچین چیزی رو از طریق بیسیم نمیگه.
همونطور که من بهش نگفتم آینهوا درگیر تیراندازی بوده.
اینجور چیزا رو رو در رو باید گفت.
نمیدونم توی اون ساختمون چی شد.
ولی مطمئنم اولیسس اونجا نبود.
گامبوا کجاست؟ خولین!
تکرار نمیکنم. گامبوا کجاست؟
گامبوا تو جزیره نیست.
اون روی کشتی مونده. مشکلی هست؟ جواب اشتباهه.
خولین!
عصر بخیر، ونتورا.
چرخهای کمکی دوچرخه والِریو. بچهها چقدر زود بزرگ میشن، نه؟
بیشتر از چیزی که والدین دلشون بخواد.
دو روز پیش پاهاش به پدال نمیرسید، ولی حالا داره خودش سوار میشه.
اونو از کتابخونه گرفتم. امیدوارم ناراحت نشی.
نه، اصلاً. بچهها تصادفی پیداش کردن.
پشت یه دریچه تهویه مخفی شده بود.
این دفتر خاطرات زونیگائه. همون ناخدایی که دهه ۴۰ با این کشتی دریانوردی میکرد.
بله، شناختمش.
شناختیش؟ منظورت چیه؟
همیشه روی میز کنار تخت پدرم بود.
شبها توی کابین مینوشت.
بله، ناخدا.
زونیگا پدر من بود.
کی بزرگ میشم بابا؟ کی مرد میشم؟
برای اینکه مرد بشی، اولین کاری که باید بکنی اینه که صورتت رو اصلاح کنی.
حاضری؟
بیا اینجا. بشین
بابا، اون مردی که چند روز پیش سوار کشتی شد کیه؟
مرد لیورپولی.
خیلی عجیبه.
نمیدونم و برام اهمیتی هم نداره.
نمیخوام دنبال این چیزا بگردی و پرس و جو کنی.
اینا کارای بچهگونست و ما گفتیم تو دیگه مرد شدی، نه؟
آره، ولی خیلی عجیبه.
همهجا یه کیف دستی با خودشه.
حتی باهاش میخوابه، دیدمش.
میدونی چیه توشه؟ پسرم، کل دنیا درگیر جنگه.
یه جنگ جهانی علیه آلمانیها.
بهتره محتاط باشی و زیاد سؤال نپرسی.
این شامل حال تو هم میشه، درسته؟
میتونم خودم این کارو بکنم؟
پسرم، مرد شدن همیشه راحت نیست.
آینهوا، دارم به کمپ میرسم. دو تا خبر دارم.
خبر خوب اینه که تخمهام هنوز سر جاشونن
و روی هیچ تلهای نرفتم.
خبر بد اینه که این شلوار از کشاله رانم میکشه
و دوختش داره میره توی کونم.
ممنون بابت توصیف جزئیات.
به دلا کوادرا بگو مکس رو پیدا کردیم و ازش بپرس حالا چی کار کنیم.
باشه، ازش میپرسم. راستی،
از غیبت من سوء استفاده نکنین تا تخت دو نفره رو امتحان کنین.
و بهش بگو که قبلاً دوتایی حمام کردیم. قطع.
پیتی، پسرا وقتی در مورد ماشین حرف نمیزنن اینقدر کسل میشن؟ واقعاً؟
باشه، دیگه مزاحمت نمیشم.
گوش کن، اگه به چیزی نیاز داشتی، من اینجام. باشه؟
و به مکس بگو که
اعتراف کردی که منو میبوسی. تمام و قطع.
تمام و قطع.
نمیدونستم با پیتی حمام کردی. حمام نکردم.
نه؟ نه
خب، از نظر فنی، این کارو کردم.
ولی لباس زیر تنمون بود و کف بود و...
همین. جزئیات بیشتر نه. همین؟
این داستان رو تو دادگاه تعریف کنی، به جرم خیانت دو سال میری زندان.
اگه قراره برم زندان، ترجیح میدم بخاطر عشق برم تا هر چیز دیگهای.
چرا زنا همیشه فکر میکنن عشق واقعی باید مثل رومئو و ژولیت دراماتیک باشه؟
و چرا پسرا ترجیح میدن دو روز تو صف وایسن...
No comments yet. Be the first to leave one.