The first 200 lines.
سلام
سلام، بالأخره بيدار شدي
انتظار داشتي کسي ديگه رو ببيني؟
...من - بهم برنخورد -
اين چند روز خيلي بهت سخت گذشته
جفتمون خيالمون راحت شد وقتي ديشب
بالأخره تَبِت پايين اومد
جفتمون؟ - !بابايي -
هي. هي، هنري
پيش پدرت مؤدبانه رفتار کن
هنري؟ تو هنري هستي؟
انتظار داشتي کي باشم؟
،هميشه ميگفتي اگه پسردار شديم
...اسمش رو ميذاريم هنري. به احترام
پدرم، آره
شايد هنوزم گيج هستي
چيزي ميخواي برات بيارم؟
هرچيزي که ميخواستم همينجاست
ساني
illusion مترجم: اميرعلي #Into_The_Badlands_S02E07
بخش سيزدهم قلب سياه، کوه سفيد
هي. تغييري نکرد؟
نه. يه چيزهايي گفتش
فکرکنم اسم هنري رو شنيدم و ديگه چيزي نگفت
ظاهرش خيلي بده، باجي
کاش ميتونستم يه چيز قويتري پيداکنم
البته واسه خودم. نه واسه اون
،نتونستم جاي زخمي پيداکنم
فقط يه نشان عجيب روي سينهاش هست
سينهاش؟
لعنتي
چيه؟
کبوديها
احتمالاً سايان با پنج زهر بهش علامت زده
چي؟
.پنج زهر دستِ پنج زهر
يکي از کشندهترين تکنيکهاي راهبهاست
پس چي بهت ياد دادن؟
پس، چيکار کنيم؟
هيچي. هيچ کاري از دستمون برنمياد
...ببين
اين يکي روي مغزش تأثير گذاشته
کبد، کليه، ششها هم بعدي هستن
بعدش قلب
اگه يه روز زنده بمونه شانس آورده
همين الان مرگ ايوا رو ديدم
نميتونم بذارم اونم بميره
ساني. ساني، بيدار شو
ساني، بيدار شو
ساني
ساني، بيدار شو
ساني
ساني
چيشده، بابا؟
هيچي. فقط باد ـه
،هي، چهار انگشتت رو بازکن
رو خطهاي صاف بريز، همونطور که بهت گفتم
نميخوام وقتي بزرگ شدم کشاورز بشم
ميخوام جنگجو بشم
چرا ميخواي جنگجو بشي؟
چون اينطوري، کسي جرئت نداره سر به سرم بذاره
تازه، دخترها از جنگجوها خوششون مياد
ميخواي دختر خاصي رو تحتتأثير قرار بدي؟
شايد
خوشگله؟
اسمش آرتميس ـه
وقتي تو جنگل بازي ميکردم باهاش آشنا شدم
!آخ
شرمنده، بچهجون. حالت خوبه؟
نظرت دربارهي اين چيه؟ تا آغُل باهات مسابقه ميدم
!آماده؟ يک، دو، برو
!برو، برو، برو
!الان ميگيرمت! الان ميگيرمت
شکستت دادم
چه بلايي سرشون اومده، بابا؟
احتمالاً يه چيزي از توي جنگل اومده
شايد گرگ بوده
برگرد خونه
داره بدتر ميشه
آره. ميشه. روش مردن خيلي بديه
همين؟
ميخواي چي بهت بگم؟ يه ساعت ديگه بيدار ميشه
و يه لبخند بزرگ ميزنه و با قدم زدنش بهار ميشه؟ هان؟
،شرمنده که ميزنم تو ذوقت
دوست من، ولي همچين اتفاقي نميافته
چي، پس ميخواي اجازه بدي بميره؟
اجازه بدم؟
من بودم که دربارهي راهبها بهش هشدار دادم
همون اول کاري
ولي بازم اصرار داشت که بياد
آره، راست ميگي. براي نجات من بود
و قرار نيست بخاطر کارش بميره
،حالا، راهبها اين بلا رو سرش آوردن
پس بايد يه راهي واسه معکوس کردنش بلد باشن
اگه راهي باشه، تنها کسي که ميدونه استاده
و از اون آدمهايي نيست که رازهاش رو به کسي بگه
شايد لازم نباشه
توي تالارش کتيبههاي قديمي داره
شرط ميبندم علاجش توي يکي از اونها باشه
ميخواي برگردي اونجا؟
چرا نرم؟
انتظارش رو که ندارن
،آره، و دليل خوبي هم دارن اگه اينکارو بکنيم ديوونهايم
هيچکدوممون ديگه موهبتمون رو نداريم
مثل اين ميمونه که دست به خايه وارد اونجا بشيم
و شرمنده، متأسفم ولي حاضر نيستم خايههام رو توي چنين شرايطي قرار بدم
اصلاً چيشد که ساني با يه آشغالي مثل تو رفيق شد؟
"...اوه، چيشد که ساني"
تو هيچي دربارهي من نميدوني، پسر
پس حالا عصبي شدي؟
آره، شايدم باشم. ميدوني چيه؟
شايد منم نفلهات کنم کنار اون
چطوره؟ - نه، نميکني -
فقط عصبي هستي چون ميدوني
اين کار درستيه
،هربار که ميخوام کار درست رو انجام بدم
تا خرخره تو گوه فرو ميرم
و نميخوام تو گوه فرو برم
تا صومعه حداقل يه روز راهه
راستش رو بخواي شکدارم تا اون موقع ...زنده بمونه، ولي
خب، پس خفهشو و بيا ببريمش توي ماشين
ساني؟
!ساني
خوبي؟
آره
من، داشتم فکرميکردم
،فکرکنم بعد از اتفاقي که براي خوکها افتاد
شايد بهترباشه از اينجا بريم
يه حصار بلندتر ميسازم
ديگه اون گرگها داخلش نميشن
هي. جامون اينجا امنه
ازت محافظت ميکنم، قول ميدم
شام آمادهاست
باشه
هنري؟
ميشه گوشش رو بگيري بياري؟
هنري؟ شام آمادهاست
يه لحظه
چيکار ميکني؟
هيچي
بذار دستهاتو ببينم
چيشده؟
وقتي ميخواستم گاوآهن رو جابجا کنم دستم بريد
.تو حتي نميتوني بلندش کني چيشده؟
اين رو از کجا آوردي؟
،دوستم که توي جنگل بود آرتميس، بهم دادش
واقعيت رو بهم بگو
.راست ميگم. ولم کن داري اذيتم ميکني
ببين، متأسفم
.ديگه نميخوام با اون دختره توي جنگل بازي کني فهميدي؟
ماماني
باشه. قبول. سؤالت رو جواب ميدم
،غير از اون دوستت که اون پشته چي تو ذهنت داري؟
چرا از صومعه رفتي؟
خودت چرا رفتي؟
يه چيز وحشتناک دربارهي خودم فهميدم
همون موقع يه چيز وحشتناک هم
دربارهي صومعه فهميدم
نوبت توئه
بخاطر يه دختره رفتم، باشه؟
اون موقع نوآموزم بود
يه کسخل دهنگشاد بود، مثل تو
وقتي پيداش کردم، اينقد کوچيک بود
که لقبش رو گذاشتم فلي
تمرين کردنش استثنايي بود
ميدوني چه وضعي ميشه وقتي
يه دختر 12 ساله دهنت رو سرويس کنه؟
خدايا! خيلي پتانسيل داشت
چه بلايي سرش اومد؟
،يه روز، من و سايان
داشتيم يه سياه رو دنبال ميکرديم
توي منطقههاي بيروني
،و وقتي پيداش کرديم تاجرهاي برده دست و پاش رو بسته بودن
و انداخته بودنش توي قفس
و بعدش صداي فلي رو شنيدم
حمله کرده بود به مرکز کمپشون
و داشت سر بردهدارها داد ميزد
که گروگانهاشون رو آزاد کنن
اونها به فلي ميخنديدن
،و چيز بعدي که فهميدم اين بود که
دستش رو بريد و چشمهاش سياه شدن
و يه حمامخون مطلق راه افتاد
کسي زنده نموند
حتي افرادي که ميخواست آزاد کنه
فکرکنم ميتوني حدس بزني چه اتفاقي افتاد وقتي برگشتيم به صومعه
متأسفم
ماريان؟
آب داره سرد ميشه
ماريان؟
ماريان
!اون چيزها رو بذار زمين
ديگه از تو دستور نميگيرم، بارونس
بارونس
بيوه تو مسير جنگيه
نيروهاش به دروازههامون رسيدن و کارگرهامون دارن فرار ميکنن
کليپرها چي؟
اونهايي که نمردن به بيوه اعلام وفاداري کردن
.بايد بريم، همين الان ،هرچي تونستم جمع ميکنم
تو دوتا اسب خوب رو زين کن
ردگيري ماشينها خيلي آسونه
No comments yet. Be the first to leave one.