The first 200 lines.
ارباب جان ...
ارباب جان
کن
کی رسیدی اینجا ؟
خواب بودی من نمی خواستم شما را بیدار کنم
من خواب نبودم
فقط داشتم فکر می کردم
چی تو ذهن شما بود ؟
پیرمردهایی مانند ما فقط می توانند در مورد یه چیز فکر کنند
گذشته
جان دارا هنوز جان داراست
کن هنوز کن هست
ما خیلی پیر شدیم
بله
ما خیلی پیر شدیم
اما قلب من ... قلب من از پیری امتناع می ورزد
من هنوز عشق زندگی ام را به یاد می آورم ، سنبل
من هنوز مادام بونلونگ را به یاد می آورم ، همیشه و خیلی برازنده
من هنوز آن زن منحرف را به یاد می آورم ، خانم کائو
من حتی کسی را به یاد می آورم که هر دوی ما خیلی خوب می شناسیم
آیا شما اسپری می خواهید؟
نه
من هنوز خدمتکار سیاسیو را به یاد میاورم
اولین زنی که باهاش خوابیدی
او اولین شما هم بود
درست است ما در آن زمان بعضی چیزها را به اشتراک گذاشتیم
کن ، اسپری لطفا
آیا تاریخ دقیقی که بانکوک را ترک کردیم به خاطر می آورید
برای خانه مادربزرگم در فیجیت؟
برای خیلی وقت پیش بود چه کسی آن را به یاد می آورد؟
من . من هرگز آن را فراموش نمی کنم
دهم دسامبر 1392 بود
در آن روز پادشاه قانون اساسی را اعطا کرد
ارباب جان مادام در خانه منتظر شماست
خیلی خوب
جان عزیز من
گران قدر من
آیا شما کن ، پسر پوم هستید؟
بله خانم
من همه چیز را می دانم
واد امروز صبح یک تلگراف فرستاد
تا کل داستان را به من بگوید
جان عزیزم...
مرا بخاطر رها کردنت در آن خانه ببخش
بخاطر همه بدبختی ها.
این همه به این دلیل است که من یک مرد اشتباه را انتخاب کردم
در جایی شوهر مادر تو بود
ویسنان در دفتر کاخ مشغول به کار بود
او همچنین یک بازیگر دربار موفق بود
حتی من از بازی تئاتر او فریب خوردم
هرگز برای من اتفاق نیفتاده بود
او یک عملکرد واقع بینانه را به نمایش گذاشت و من گمان کردم او روی صحنه زندگی هم همانگونه است
بنابراین من او را برای ازدواج با دارا ، مادرت انتخاب کردم
فکر کردم می توانم او را با حسم هدایت کنم
لرد ویسنان ، لطفا مرا ببخشید
من چهار ماه باردار هستم
کاری که شما انجام دادید توهین وحشتناک بود به خانواده ام ! یک شورش
لطفا لرد من من به شما ماه و ستاره ها را می دهم
من به شما هر چیزی می دهم
فقط به من قول دهید که این رسوایی هرگز از این خانه بیرون نمیرود
بسیار خوب
خواسته خود را بیان کنید
من مالکیت همه چیز را می خواهم ، خانه ، سرزمین
و همه مشاغل بانکوک که متعلق به خانواده شماست
آن زن و شوهر وحشتناک
در مورد پدرم ، جوم ؟
الان کجاست؟ چه اتفاقی برای او افتاده است؟
خودت را رنج نده
با هیچ نگرانی بزرگی
آنچه از بین رفته است از بین رفته است
حالا شما اینجا هستید ، گرانبهای من
بنابراین بدن و ذهن خود را استراحت دهید
در ضمن تو و من
آیا می توانیم انتقامی شیرین بگیریم
ازکسی که شما یکبار پدر صدایش کردید
نظرتان در موردش چیست گران بهای من ؟
سنبل عزیز ، من و کن با خیال راحت به فیجیت رسیدیم
ما پیش مادربزرگم هستیم
تنها بزرگ خانواده
که همیشه مهربانی خود را نشان داده است نسبت به من
از روزی که به دنیا آمدم
شما باید تعجب کرده باشید که چرا مجبور شدم از خانه خارج شوم
و با چنین عجله به فیجیت آمدم
اما اگر من در بانکوک میماندم
من ممکن بود کشته شوم مانند یک سگ خشمگین
توسط مردی که همیشه فکر می کردم پدرم است
زندگی من در اینجا فوق العاده متفاوت است از روزهای من در بانکوک
هوای تازه
آسمان صاف
و همه چیز خیلی آرام به نظر می رسد
برای اولین بار در زندگی من ، من کاملاً احساس راحتی می کنم
من فقط نگران هستم در مورد دوست باکره من ، کن
زیرا همه خدمتگزاران اینجا خانمهای پیر و چروک هستند
در مورد من نگران نباش
من اینجا کاملاً احساس آرامش می کنم
دلتنگ شما همیشه جان دارا
ارباب جان دیگر نمی توانم تحمل کنم
چرا؟ کار خیلی سختیه
پاهای من سخت کار میکنن
هر روز من گلدان های یاس درست می کنم ، آب حمل میکنم
و با یک دسته از پیرزن ها آشپزی میکنم
ارباب جان ، احساس می کنم قلبم پژمرده می شود
مثل درختی که برای قطره آبی می میرد آب جادوست
پس چه باید بکنیم؟ اینجا مثل بانکوک نیست
اگر اینجا شیطانی کنیم ، مادربزرگ پوست ما را زنده زنده می کند
از او نمی ترسی؟
میترسم! من شلوارم را خراب میکنم
مادربزرگ شما ترسناک تر از لرد ویسنان است
اما نگاه کن من شنیدم که پسران خدمتکار درباره آن صحبت می کنند
یک موسسه خاص با فانوس های قرمز و سبز
احساس خارش نمی کنی؟
نه
اما من میکنم
بنابراین من می خواهم مرا برای رفتن به آنجا همراهی کنید
به خانه لذت ، فقط برای یک بار
من تا ابد سپاسگزارم
باید اجازه دهم مقداری بخار کم شود
مچ دست من در حال افتادنه
کل کیف را بگیرید
عصر بخیر آقا
خیلی متاسفم اما همه دختران امشب گرفته شده اند
به جز "خواهر پاتوم که" ، خیلی جوان نیست
اما عملکرد او افسانه ای است
مشکل فقط همین است ؟
نه آقا! پاتوم هرگز به معنای واقعی کلمه به مشتریان خود اجازه نمی دهد
یا می توانید منتظر لاسی های جوان باشید ، اما یک ساعت طول میکشد
پاتوم الان هست
آیا تو اهل بانکوک هستی
بله
واسه کسب و کار اینجایی ؟
نه . واسه موندن
کجا اقامت داری ؟
خانه فیجیتوانیچ در حاشیه شهر. تا به حال از آن شنیده اید؟
البته . شنیدم
من آنجا یک دختر خدمتکار بودم.
پس تو داستان دارا را میدانی
بانویی که مورد تجاوز قرار گرفت
بانو دارا مورد تجاوز قرار نگرفت
بلکه دختر خدمتکار دارا که با او بود
مورد تجاوز قرار گرفت
شما در مورد چه چیزی صحبت می کنید؟
هفده سال پیش وقتی مادام با خانم دارا سفر کرد
از طریق جنگل برای بازدید از اقوام خود در یک روستای دور افتاده ,
جوم و دو مرد دیگر
کمین کردند و دارا را ربوداند
و دخترخدمتکار 17 ساله اش هم به مخفیگاهشان در جنگل بردند
آنجا ...
دختر به طرز وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفت توسط مردان جوم
در حالی که خود جوم در کلبه بود
با دارا مثل پرندهای عاشق.
اون دختر خدمتکار من بودم
من در آن زمان خیلی ترسیده بودم.
وقتی آن دو خوابیدند ،
من پیش پلیس فرار کردم.
چه اتفاقی برای آن مرد افتاد ، جوم؟
نمیدانم
بعد آن روز من دیگر هرگز او را ندیده ام
اما او به دارا تجاوز نکرد ، من در مورد آن مطمئن هستم
چرا می خواهید همه اینها را بدانید؟
من هرگز فکر نمی کردم سفر کن به خانه بادی
به نفع من خواهد بود با چنین نکته ای ارزشمند
"خواهر پاتوم" ، که زمانی خدمتکار مادرم بود ،
کن به خانه Wiangchai اشاره کرد
جایی که پدر من ، جوم ، زمانی زندگی می کرد.
مهمترین چیزی که من فهمیدم این بود که
من از یک رابطه متجاوزانه به دنیا نیامدم
as Lord Wisnan had vengefully accused me of.
آنها به شمال شرقی نقل مکان کرده اند! چگونه می توانیم آنها را پیدا کنیم؟
ارباب جان خواهر پاتوم نیز به من گفت درباره یک افسر پلیس ...
کاپیتان روانگ ... یه همچین چیزی ...
آره! کاپیتان Ruangyos. او در آن زمان مسئولیت پرونده را بر عهده داشت.
من همه پرونده های 17 سال پیش و بررسی کردم
هیچ موردی که شما ذکر کردید وجود ندارد.
هیچ چیز در مورد تجاوز جنسی و آدم ربایی خانم دارا وجود نداشت
و هیچ گزارشی وجود ندارد
در مورد شلیک بین پلیس و راهزنان
در مورد کاپیتان Ruangyos چطور؟
کاپیتان 17 سال پیش این نیرو رو ترک کرد
این یعنی من هرگز در این زندگی دوباره او را ملاقات نخواهم کرد.
خواهید کرد
کاپیتان رانگ یوس عموی من است
پس از استعفا ، او زندگی خود را در تنهایی گذراند ،
یک زندگی کشاورزی در جنگل های عمیق
و به سختی از شهر بازدید می کند
فقط من گاهی اوقات به دیدن او می روم
من می توانم شما را برای دیدن او ببرم
اما من مطمئن نیستم که او با شما صحبت کند
ایشان جان دارا است
نوه لیدی فیجیتراکسا
او دوست دارد به شما ادای احترام کند
لطفا برگردید من چیزی برای گفتن به شما ندارم
صبر کنید آقا
لطفا به من رحم کنید
در تمام زندگیم من هرگز پدر و مادرم را ندیده ام
من فقط آرزو می کنم بدانم پدر من کیست
و اگر او خوب است
اگر او هنوز زنده است ،
کاش می توانستم در پاهای او تعظیم کنم حد اقل یک بار.
فقط در این صورت روح من در آرامش خواهد بود
شما جای درست آمده اید
No comments yet. Be the first to leave one.