The first 200 lines.
ولی تو فکر میکنی بهتره مجبورم کنی از کشور فرار کنم
هر چی دارم و هر چی هستم رو ول کنم «...آنچـه گـذشت»
!و بذارمشون برای تو
ماری براشون نامه نوشته گفته تو حرومزادهشی
.بچۀ پدرمون نیستی
گربهای که موش گرفته
و حالا به خودش تبریک میگه که چقدر باهوش بوده
ولی من موش نیستم، جناب و به این سادگیا هم نمیترسم
وای دست بردار ماری، محض رضای خدا بترس
من با شیطانی که این سرزمین رو تصاحب کرده میجنگم
.چون این سرزمین مال منه
پادشاه و اعضای شورا ازت متنفر بودن
آزادت کردم چون قدیمیترین دوستمی
.یه کاری نکن از کارم پشیمون بشم
دوستم داری؟ - !نـه -
!پدر
راب کجاست؟
.نمیدونم - !برو پـیداش کن -
«باید در مقابل مـرگ تسلیم شویم»
«دو مـاه بعـد»
.هنوز وضعیتشون تغییری نکرده .ولی پادشاه خوب میشن
.به زودی
سرورم؟
گفت پادشاه به زودی خوب میشه
پدر؟
گفت پادشاه به زودی خوب میشه
.بله
دربارۀ پادشاه قبلی هم همین رو گفت
.وقتی این رو گفت پادشاه قبلش مُرده بود
.این رو بفرست
به شاهدخت ماری؟ واسه چی؟
.این وضعیت دیگه خیلی طولانی شده
باید قبل از اینکه خیلی دیر بشه صلح برقرار کنم
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما @CinamaSub
مترجم: سـحـر
پروردگارا، از بهشت به پایین بنگر
،بنگر و به ما سر بزن و بندۀ خودت ادوارد ششم انگلستان
پادشاه و فرمانروای ما را را شفا بده
به چشم رحمت خود به او نظری کن
به او آرامش و اطمینان بده
از او در برابر خطرِ دشمن محافظت بفرما
و او را در آرامش و امنیت ابدی نگه دار
به واسطه عیسی مسیح، سرورمان، آمین
.آمین
ای خدای قادر، بخشنده و نجاتدهنده صدای ما را بشنو
شاهدخت ماری، خوشحالیم که پذیرای شما باشیم
.حتی در چنین وضعیتی
.لرد دادلی
میبینم که مصمم هستین که جبران کنید
ولی بهتره با عمل کردن شروع کنید نه صرفا با حرف زدن
میخواین چی کار کنم؟
خب حالا که پرسیدین
سه مورد توی ذهنم هست
میخوام اسقف گاردنیر از برج آزاد بشن
میخوام با کشیشم یه مراسم کاتولیکی بگیرم تا برای بهبود حال برادرم دعا کنم
.و میخوام گورت رو از سر راهم گم کنی
.بالاخره اومدی
.آره
.نه، گریه نکن. تو رو خدا گریه نکن
چرا گریه میکنی؟ چرا جفتمون داریم گریه میکنیم؟
اصلا نیازی به این کارا نیست
.همهچی ناتموم میمونه
چی ناتموم میمونه؟
.کارهام
نه، تو روخدا، تو رو خدا گریه نکن. به خاطر من
...من... من
تغییر مذهب میدی؟
همچین چیزی ازم نخواه
چرا همچین چیزی ازم میخوای وقتی میدونی نمیتونم؟
.ولی تو وارثِ منی
.میدونم
.میدونم
.خواهـر
خواهر؟
.خیال میکردم من خواهرت نیستم
فکر کردی نامههات تاثیری نداشته؟
چرا خیلی هم داشته. تبریک میگم
من فقط به همه یادآوری کردم
مادرت زنی بود که به جرم زنا اعدام شد
گفتم قبل از اینکه بخوان ازت حمایت کنن
.حداقل به خاطر بیارن تو واقعا کی هستی
.ولی بابتش متاسفم
.نمیدونستم این اتفاق میفته
از کجا میدونستم؟
ولی الان فکر میکنم اصلا نیازی به این کارها نبود
.میدونی که اون صندلی به تو نمیرسه
.به خواهرت میرسه
.دوباره یه کاتولیک به سلطنت میرسه
نمیدونم اگه میدونستیم دوباره همهچی برمیگرده سر خونۀ اول
بازم صلاح میدونستیم برای ایجاد تغییرات این همه آدم بمیرن و خون ریخته بشه؟
حس میکنم باید برای حضور در اینجا عذرخواهی کنم
.ولی نمیکنم
.نبایدم بکنی
...متوجه نشدم که اینجایی
.تنهات میذارم
فکر کردی من میخوام اینجوری بشه؟
فکر کردی میخوام ماری به این جایگاه برسه؟
فکر میکنی خوشم میاد که فکر کنم کشورمون
که با تولد من وارد دورۀ جدیدی شده
دوباره برگرده سر خونۀ اولش؟
برادرم همینطور که تو بستر مرگه با این فکر اشک میریزه
.اصلا نباید چیزی میگفتم
پشیمونم که اومدم اینجا و این حرفا رو زدم
اصلا از اینکه اومدم اینجا و امروز صبح از خواب بیدار شدم پشیمونم
اگه در این حد پشیمونید پس خیلی خوششانسید
حداقل الان جفتمون بابت حرفایی که زدیم، پشیمونیم
.اخیرا زیاد این اتفاق برام میفته
میدونی آخرین بار با کی حرف زدم و از حرفام پشیمونم؟
.با پسرم
اخیرا خبری ازش نشنیدی، نه؟
خیلی خیلی از دستم عصبانیه
که در مقابل باعث شده خیلی خیلی
.از دستش عصبانی باشم
.از دستم منم خیلی عصبانیه
اِ، متاسفم
داره اشتباه میکنه؟
شما چی؟
.نه تو فکر
.شاید در عمل
.منم همینطور - .ای خدا -
خب نمیشه به رفتارهای این پسر واکنشی نشون نداد
برای همین نمیدونم چقدرش تقصیر ما دوتاست
.اونجا وایسادن بهت میاد
.کاش دنیا این اجازه رو میداد
الان که بهش نگاه میکنم چیزِ محالیه
ولی از طرفی
من قبلا هم شرایطی که توش خیلی چیزا محال بوده رو پشت سر گذاشتم
منظورتون چیه جناب؟
پدرتون یه بار خواستۀ محالی داشت
.ما هم دنیا رو براش عوض کردیم
موفق هم شدیم برای همینم الان اونجا وایسادی
.من همون کاری رو کردم که پدرت خواست
.و بازم این کار رو میکنم
.دوباره دنیا رو عوض میکنم
.برای تو
این حرفا چیه میزنید، جناب؟
.نباید این حرفا رو بزنم
«خانۀ سامرست»
چیه؟
تو سِر پدرویی؟
دوستِ پدر از اسپانیا؟
چیزی از من گفته؟
.خودشه
میشه چندتا داستان از جنگهایی که با پدرمون رفتی، برامون تعریف کنی؟
.همهش خون و خونریزیه
.پس عالیه
اوضاع پادشاه چطوره؟
.حالا دیگه ادای داییِ دلسوز رو در میارین، جناب
.چه سریع رنگ عوض میکنید
.تغییری نکرده
.به خاطر این نیومدم اینجا
اومدم سراغ مردی که اومد پیشم و بهم وعدۀ آزادی داد
تا جایی که یادمه خیلی چیزا وعده داد
.و مردی بود که ازش خوشم میومد
شاهدخت، اون وعدهها الکی نبود
اون انگلستانی که میخواستی بهش حکومت کنی
.من میخواستم توش زندگی کنم
...پس با اینکه شکست خوردین
.شکست نخوردم. بهم خیانت کردن
.جناب، بقیه دیگه روتون حساب نمیکردن
و چه خوشتون بیاد و چه نیاد، به این میگن شکست
.واقعا شکست خوردین
.میخوام این رو بدونید
این رو میدونید، جناب؟
که شکست خوردین؟
میتونید بپذیریدش؟
خب، پس... تشریف بیارین
.بیایین بازی رو از اول شروع کنیم
...این دفعه لطفاً
.بیایین طرفِ همدیگه باشیم
حالا منو میگین از روزی اسب افتاده بودم
اولین ضربه رو که خواست بزنه، جاخالی دادم
با شمشیر زدم پشت باهاش و ضربه بعدی رو هم زدم زیر زرهش
.و بعد سرش رو از بیخ بریدم
.اِ، اینم از دوستِ من
میدونم دوست دارین همچنان فکر کنید احمقم
ولی حتی شما هم باید اعتراف کنید که حق با من بوده
هیچوقت نباید میذاشتی پای اون مرد دوباره به شورا باز بشه
به نظرم احمق نیستی. فرصتطلبی
.من قبلا هم ترسی ازش نداشتم
.و نمیترسیدم بزنشم زمین
ولی خیلی از آدمی میترسم که دوباره روی پای خودش میایسته
«منزل جان دادلی»
«خانه دورهام»
امیدوارم از اون پیامرسونی که جرئت کردی بفرستی پیشم، خوشت نیومده باشه
که بیاد اعلام کنه داری میری مرخصی
اونم وقتی که پنج روز غیبت داشتی
پنج روزی که نمیدونستیم مُردهای یا زنده
.میدونستی زندهم
.آره
واقعا باور داشتم هم دربار رو گذاشتی رفتی
هم عقل و منطقت رو تعطیل کردی
که مثلا یه جوری اعتراض کنی به ظلمهایی که تو زندگی در حقت شده
ولی مادرت خیلی تو رو دستبالا میگیره
و میخواست کلِ رودخونۀ تیمز رو دنبال جسد تو بگرده، پسرجون
.متاسفم که زودتر از اینا پیامرسون نفرستادم
خب اون پیامرسونه خیلی متاسفه که اصلا فرستادیش
.همچین با روی باز از پیامش استقبال نکردم
خب حالا بعدِ دو ماه برگشتی
واسه چی؟ واسه پول؟
No comments yet. Be the first to leave one.