The first 167 lines.
بابا لنگ دراز قسمت سي و چهارم
...من در بيان احساساتم ناتوانم
حتي اگر سرشار از احساسات عاشقانه باشم
ولي اين اشك ها دروغين نيستند
اين يک واقعيت غيرقابل انکاره
عشق من به تو که الان در خاطرم زنده شده
را نمي توانم در يک نامه خلاصه کنم
من دارم به سوي تو مي آيم
اين گيج کننده است که هنوز نمي توانم درباره آن صحبت کنم
داره شروع ميشه، هميشه از اين لحظه به بعد
حالا من آماده ام که بانوي عشق باشم
صداي تپش هاي قلبم
اولين کسي که عاشقش شدم... حالا از من متنفره
بايد فراموشش کنم
از همون اول اين رابطه محکوم به شکست بود
هر چي باشه، ما هيچ سنخيتي با همديگه نداريم
بايد از همون روز اول اين رو ...متوجه مي شدم ولي
...جودي
خداحافظ، جرويس
!جرويس!جرويس
!جرويس
!جرويس
!جرويس
جودي؟
فکر مي کنم بهت گفته بودم که نيايي
...ولي
اين کيه جرويس؟
اگه اشتباه نکنم بهت گفته بودم که سرم شلوغه
اوه، اصلاً فکرش هم نمي کردم دختري مثل اين رو بشناسي
اين هم کلاسي برادرزاده ام جولياست
گفتم که، خيلي کار دارم
بريم ديگه، دير به مهموني مي رسيم
اگه مي خواي بياي مهموني چرا يه لباس نو واسه خودت نمي خري؟
چرا؟
با همچين لباسي که نمي شه رفت مهموني
خداي من! چه آدم بدبختيه
اون يه دختر پرورشگاهيه
اوه، راست ميگي
اون يه دختر پرورشگاهيه
اون يه دختر پرورشگاهيه اون يه دختر پرورشگاهيه
چقدر بدبخت و بيچاره است
من هم شنيدم که يه دختر پرورشگاهيه
درسته
مي خواد بره تو مراسم مهموني
همينطوره
ولي اصلاً راهش هم نميدن
!جرويس
خب، اگه کاري باهام نداري لطفاً برگرد خونه
من که باورم نميشه اين با آقاي پندلتون آشنا باشه
اصلاً غير ممکنه
شايد يکي از مستخدم هاي مراسم مهمونيه
جودي
متوجه نشدي چي گفتم؟
...نه
...اين دروغه
اين واقعيت نداره، غير اينه؟
اين واقعيت نداره، درسته؟
جرويس، همه دارن ما رو نگاه مي کنن
اوه، بسيار خُب
بيا بگير
هر لباسي که دوست داشتي واسه خودت بخر
جرويس
فکر نمي کردم همچين آدمي باشي
خُب اين چطور، کافيه؟
...اگه اين هم کافي نيست، پس
!اين واقعيت نداره
جرويس، اصلاً فکرشو نمي کردم همچين آدمي باشي
!دست بردار
!بهم بگو که واقعيت نداره
!اين واقعيت نداره
!بهم بگو که واقعيت نداره
!جرويس
خدايا، من با پاي خودم اومدم کليسا هر چند که هيچوقت از کليسا خوشم نمياد
من دارم جرويس رو تو زحمت مي ندازم مگه نه؟
نه
نه اينجوري نميشه
نمي خوام اون بدونه
بايد... بايد چکار کنم؟
من نمي تونم درباره اين موضوع با بابا يا هر کس ديگه اي صحبت کنم
بسيار خُب، واسه امروز کافيه
ميگم، جودي
امروز صبح مي خواي کجا بري؟
عمو جرويس اصلاً با هات تماس نگرفته؟
چرا
گفت که کار داره
يه بار ديگه بهش زنگ بزن
بايد مسائل بين خودتون رو با صحبت حل کنيد
مشکل خاصي نيست
ولي تو حداقل اين حق رو داري که بدوني اون چرا نمي خواد تو بري نيويورک؟
ولي آخه... گفتش که کار داره
گفت هر وقت سرش خلوت شد خودش بهم زنگ ميزنه
چرا مي خواي منتظر تماس اون بموني؟
بيا ديگه! اصلاً خودم باهاش تماس مي گيرم
لازم به اين کار تو نيست
!جودي
!تنهام بذار
!جودي! وايسا
جوليا
بهتره کاري بهش نداشته باشيم
اصلاً معني کاراشو نمي فهمم
شايد واسم نامه فرستاده باشه
از طرف موسسه انتشاراتيه
دست نوشتمه
ما تصميم گرفتيم دست نوشته تان را به شما برگردانيم
اين نوشته شما صرفاً ديدگاههاي خودتان را يکي به يکي بيان مي کند و فاصله زيادي با يک داستان دارد
ما پيشنهاد مي کنيم شما در حال حاضر نويسندگي را رها کنيد و به امور تحصيلي خود بپردازيد
ماهنامه زمان جواني
يعني اصلاً داستان نبود
مثل اين بود که افکار شخصيت رو به شکل يه گزارش آورده باشي روي کاغذ
حق با جرويس بود
يه بار ديگه بهش زنگ بزن
بايد مسائل بين خودتون رو با صحبت حل کنيد
...اگه بهم بگه که مزاحمش هستم
ولي اون همچين حرفي نميزنه
جرويس همچين آدمي نيست
...اوم
لطفاً آقاي جرويس پندلتون رو برام وصل کنيد
جودي آبوت هستم
چشم
رفتن يه مسافرت کاري؟
درست شنيدم؟
ديروز به طور ناگهاني اين برنامه براشون پيش اومد
باهاشون قرار ملاقات داشتيد؟
نه
که اينطور
پس نمي تونم باهاش حرف بزنم
!اوه، جودي
خيلي خيلي ممنونم
تو حق نداري هر جوري دلت خواست از اين تلفن استفاده کني
!اين که تلفن عمومي نيست
اوه، خانم سلوان
مي خواستم همين الان واستون توضيح بدم
واقعيتش اينه که يه کار ضروري پيش اومده
منظورت کدوم کار ضروريه؟
عجله کن ديگه سالي
وقتشه بريم جودي
...ولي
... جوليا داره
مشکلي واسه جوليا پيش نمياد
...يعني... به عبارت ديگه
ممنونم سالي
ميگم، جودي
تونستي با آقاي پندلتون در مورد مسائلتون صحبت کني؟
اوه، شرمنده
فقط يه خورده نگرانت هستم
راستي جوليا نيومد
اوه، جوليا
جودي، تو بايد عمو جرويسم رو فراموش کني
منظورت چيه؟
چيز خاصي نيست
...واي، اون که
من به خانم سلوان گفتم که کار مهمي پيش اومده و بايد حتماً با شرکت پدرم تماس بگيرم
تو اين کار رو کردي که بتوني درباره آقاي پندلتون ازش سوال کني، درسته؟
البته
اون واقعا رفته يه مسافرت کاري يا حداقل به من اين جوري گفتن
ولي ميدوني چيه؟
قبل از اين که بره مسافرت دختر يه بانکدار رو بهش معرفي کردن
خب بعدش چي شده؟
عموم با دختر يه بانکدار آشنا شده
به عبارت ديگه، اونا اميدوارن بتونن يه ازدواج مصلحتي رو رديف کنن
ازدواج مصلحتي؟
اگه عموم با دختر اون رئيس بانک ازدواج کنه شرکتش از هميني که هست هم بزرگتر ميشه
ماجرا به اينجا ختم نميشه جودي
اون تو همون روزي که با اون دختر آشنا شده بهت زنگ زده
فکر مي کنم بهت گفته بودم که نيايي
اين کيه جرويس؟
من هميشه فکر مي کردم اون يه آدم بي نظم و خاصه
No comments yet. Be the first to leave one.