The first 200 lines.
مسافران محترم لطفاً پیاده شوند.
«مدارک!» - گلها
«مسافران محترم لطفاً پیاده شوند.»
مدارک، مدارک.
لطفاً از این مسیر برای بازرسی گذرنامه اقدام کنید.
از این مسیر برای بازرسی گذرنامه.
نرخهای ویژه برای مراسم تاجگذاری.
نرخهای به شدت بالا.
«رودولف راسندیل، تبعه بریتانیا.
هدف از بازدید، تفریح.»
آقای راسندیل، در اشتریلسو کدام هتل میروید؟
«بهش فکر نکرده بودم.»
اِم... بهتره بهش فکر کنی.
اگه نمیخوای تو پارک بخوابی.
خب، در این صورت به اشتریلسو نمیروم.
تا بعد از مراسم تاجگذاری.
«برای استراحتی که حقم بود، به کشورتان آمدم.»
با نیت ماهیگیری قزلآلا.
پوزش میطلبم، حرفی زدم که نباید میزدم؟
میدانم لباسهایم کمی محافظهکارانه است.
اما ما انگلیسیها همیشه طوری لباس میپوشیم که انگار داریم میرویم...
به مراسم خاکسپاری، وقتی که در تعطیلات هستیم.
همه چیز کاملاً مرتب است.
ممنون که باعث شدید اینقدر احساس راحتی کنم.
بسیار خب، اینها را برمیدارم. ممنون.
اما قطارتان دارد میرود.
من پیاده به اشتریلسو میروم.
هر وقت دلم خواست.
اما تاجگذاری را از دست میدهید، قربان.
همیشه عمداً مراسم تاجگذاری را از دست میدهم.
امیدوارم قزلآلاهای شما هم به اندازه شما به من علاقه نشان دهند.
نمیتوانم به اندازه کافی سریع صیدشان کنم.
این نیرنگ اهریمن است.
اصلاحش کنی، پادشاه میشود.
میتوانم نامتان را بپرسم، قربان؟
خب، از آنجایی که شما قدم اول را برداشتید...
در آشنایی، آقایان...
شاید لطف کنید و پیشقدم شوید...
در مورد نامها.
البته، حتماً. اِم... ایشان سرهنگ زاپت هستند.
و نام من فریتز فون تارلنهایم است.
ما هر دو در خدمت اعلیحضرت پادشاه هستیم.
اوم... من رودولف راسندیل هستم.
از انگلستان برای تعطیلات اینجا هستم.
و اخیراً در خدمت...
علیاحضرت ملکه بودم.
راسندیل؟ حال شما چطور است، آقای راسندیل؟
حال شما چطور است؟ راسندیل...
البته. به خدا، چهرهتان شما را لو میدهد، قربان.
تاریخچهاش را میدانید، گمان میکنم.
خب، یکی دو شایعه شنیده بودم.
امیدوار بودم که اسکلت ما در خانه امن باشد...
در گنجه خانوادگیمان.
بعضی اسکلتها مسافران شگرفی هستند، قربان.
«فریتز، کجایی؟»
اینجا هستم، اعلیحضرت.
لعنتی، فکر کردم...
دوباره خودتان را گم کردهاید.
این آقا کیست؟
یکی از بستگان دور شما، اعلیحضرت.
دور؟
بیش از حد نزدیک به نظر میرسد.
این چیزی است که نمیتوانید کاملاً...
مرا مقصر بدانید، اعلیحضرت.
اوه، پس چه کسی را باید مقصر بدانم؟
اما با اجازه اعلیحضرت...
من پیشنهاد میکنم که تقصیر به گردن...
به طور مساوی بین...
پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگتان رودولف
و مادربزرگِ مادربزرگِ مادربزرگم آملیا است.
پوزش میطلبم. او حق دارد، اعلیحضرت.
این مرد یک راسندیل از انگلستان است.
راسندیل؟
انگلستان؟
بله، اعلیحضرت.
از زمان آملیا به بعد...
چهره اِلفبرگ ظاهر شده است...
هر از گاهی در یکی از ما.
خوشا دیدار، پسرعمو!
اگر کمی کند به نظر رسیدم، باید مرا ببخشید.
اما برای اینکه در این ساعت روز دوبینی داشته باشم، کمی زود است.
حتی برای من. ها، زاپت؟
اما اینجا چه میکنی، پسرعمو؟
باید اعتراف کنم که مرتکب همان جرمی شدهام...
که جد مشترکمان مرتکب شد، اعلیحضرت.
و آن چه بود؟
ماهیگیری در آبهای ممنوعه.
این خیلی خندهدار است.
خندهدار است. این مرد بذلهگویی دارد.
فردا باید به مراسم تاجگذاری من بیایی.
هزار تاج میدهم...
برای دیدن چهره برادر مایکل...
وقتی ما دو نفر را کنار هم ببیند.
در شکارگاه من اقامت خواهی کرد.
و امشب تو را به شکلی شاهانه مهمان میکنیم.
اجدادمان شرابهای خوبی ذخیره کردهاند...
اینجا در این شکارگاه، پسرعمو... فریتز.
کمتر فکر میکردند که یک بطری...
یا دو بطری برای تو ذخیره شده است.
همه چیز خانوادگی است.
همه در خانواده
پسرعمو رودولف، پیشنهاد میکنم به سلامتیات بنوشیم.
بسیار خب!
یه جام دیگه!
به سلامتیِ...
کسی دیگه نمونده؟
شاید برادرت، مایکل؟
ما به سلامتی مایکل، دوست من، با سرکه مینوشیم، نه با شراب ناب.
رازی در مورد برادرم مایکل بهت میگم.
برادرم مایکل منو دوست نداره.
نه؟ نه.
اما اون کفشهای منو دوست داره.
اون حس میکنه که باید جای من باشه.
و من باید جای اون باشم.
نه. برای مایکل جامی نیست.
به جاش به سلامتی پسرعمو فلاویا مینوشیم.
که به زودی عروس و ملکهام خواهد بود.
بسیار خب!
فلاویای بیچاره.
اون هیچ وقت فرصتی نداشت که کس دیگهای رو انتخاب کنه.
خب، راستش، منم همینطور.
حیف شد که نمیتونی پرنسس رو ببینی.
حداقل بهم گفتن حیف شد. سالهاست ندیدمش.
اون موقع من و اون خیلی با هم جور نبودیم.
با این حال، امیدوارم الان جور بشیم.
صمیمانه امیدوارم، اعلیحضرت.
اگه قراره باهاش ازدواج کنید.
بهم میگن اون خیلی از من سرتره.
کاملاً باور میکنم.
ت-تو میدونی درباره من چی میگن، نه؟
من زیاد مینوشم.
تصور میکنم که شما به خوبی قادر هستید...
...در این مورد از خودتون مراقبت کنید، اعلیحضرت.
اوه، من هم به اندازه کافی در دوران خودم نوشیدنی خوردم.
آخرین کسی خواهم بود که انکارش کند.
اما فردا...
در کلیسای جامع...
وقتی مردمم تاج را بر سرم میگذارند...
و مرا پادشاه خود اعلام میکنند...
من تا آخر عمر پادشاهشان خواهم بود.
«اما امشب...»
امشب، با دوستانم مینوشم.
اوه، با دوستم.
میدونی، راسندیل، ازت خوشم میاد.
تو مرد خوبی هستی.
اوه، تو انگلیسی هستی ولی... مرد خوبی هستی.
میخوام به افتخارت جامی بنوشم.
لعنت بهش، همه شرابها کجا رفتن؟
یوزف!
یوزف!
یک بطری از شراب ۶۸.
«یوزف!»
اعلیحضرت، وظیفه من است...
...که یک بار دیگر فردا را به شما یادآوری کنم.
چی، دوباره؟ بله، دوباره.
خب، پس یادآوری کردید.
حالا برو، بشین. یه نوشیدنی بخور.
شما وظیفه دارید، اعلیحضرت.
وظیفه، وظیفه. در آخرین شب آزادیام؟
من آزادی شما را زیر سؤال میبرم که خودتان را در وضعیتی غرق نوشیدنی کنید...
...که فردا برای تاجگذاری مناسب نباشید.
من حق شما را زیر سؤال میبرم که با من اینطور صحبت میکنید.
من در خدمت پدر شما بودم، در...
من حق شما را زیر سؤال میبرم که پدر من را وارد این ماجرا میکنید.
پدر شما به تعهداتش نسبت به تاج و تخت وفادار بود.
آیا دارید پیشنهاد میکنید که من اینطور نیستم؟
پدر شما هرگز به خودش یا لذتهای خودش فکر نمیکرد.
پدر شما هرگز فراموش نکرد که پادشاه است.
با اجازه شما، اعلیحضرت.
زاپت؟ زاپت؟
تو اینجا چیکار میکنی؟
سال ۱۸۶۸، اعلیحضرت.
شما فرستادید دنبالش.
اوه، واقعاً؟
یوزف. بله، اعلیحضرت؟
من بیش از حد نوشیدم.
بهتره برش گردونی. بله، اعلیحضرت.
اوه، نه، نه. صبر کن، صبر کن.
ما یک مهمان داریم.
مرد بسیار خوبیه، یوزف. انگلیسیه.
مرد عالیه، یوزف، اما نمیتونه بنوشه.
من میتونم بنوشم.
من پادشاهم.
بهتره بری بخوابی، یوزف.
شب بخیر، اعلیحضرت. شب بخیر.
خوب بخوابید.
همه، خوب بخوابید.
همه میخوابند به جز پادشاه.
زاپت.
زاپت!
من اصلاً از شوخیات خوشم نیومد، آقا!
تو فکر میکنی این شوخیه، آره؟
این شوخی نیست، مرد انگلیسی.
چه شب خوبی بود، نه؟
چی شد؟
یوزف امروز صبح اونو اینجا افتاده پیدا کرد.
تو از این بطری آخر چیزی ننوشیدی؟
تا جایی که میدونم، نه.
فکر میکنم اگه خورده بودی، میفهمیدی.
چرا؟
No comments yet. Be the first to leave one.