The first 200 lines.
من لوک اسکایواکر هستم. آمدهام تا نجاتت دهم.
این محبوبترین ماجراجویی فضایی تاریخ است.
«هیجانانگیز» کلمهای نیست که من انتخاب کنم.
این یکی از پیشگامانهترین حماسهها در تاریخ هالیوود است.
این بار کسی نیست که جلوی ما را بگیرد.
با نیرویی مقاومتناپذیر، تخیلات را تسخیر کرد.
اولین قدمت را در دنیایی بزرگتر برداشتهای.
و سه بازیگر جوان را به شهرت فوقستارهای رساند.
گرفتمش! عالیه، پسر! مغرور نشو.
کل زندگی من با فرصتهایی که نصیبم شد تغییر کرد
از طریق موفقیت جنگ ستارگان.
یاهو!
واقعاً یک حکایت اخلاقی شگفتانگیز است.
من هرگز به سمت نیروی تاریکی نخواهم رفت.
این دیدگاه جرج است و او واقعاً
یک فرد بصری است، به شکلی عمیق.
اما سهگانه جنگ ستارگان
فقط نگاه ما به فیلمها را تغییر نداد،
بلکه نحوه ساخت فیلمها را دگرگون کرد.
باید آنچه را آموختهای، فراموش کنی.
دستاوردهای بسیار زیادی وجود دارد که جرج داشته است
که واقعاً صنعت (فیلمسازی) را آنطور که میشناسیم، تغییر دادهاند.
موفق شدیم!
آنچه به عنوان یک افسانه کهکشانی آغاز شد
به یک داستان موفقیت فراتر از تصورات هر کسی تبدیل شد.
نیرو همیشه همراه شما خواهد بود.
انتظار نداشتم هیچ وقت فیلم پرفروشی بسازم. این هدف من نبود.
مسلماً انتظار نداشتم جنگ ستارگان اینقدر موفقیت عظیمی باشد.
اما به چنان پدیدهای تبدیل شد
که سخت است زمانی قبل از جنگ ستارگان را به یاد بیاوریم.
آن زمان دنیا فرق میکرد.
تلفن همراه یا رایانههای شخصی وجود نداشت.
تا اینترنت سالها فاصله بود.
حتی ویدیوی خانگی هنوز رایج نشده بود.
مسابقه فضایی تمام شده بود. این قدمی کوچک برای یک انسان است.
آمریکاییها احساس میکردند عمیقاً در زمان حال گیر افتادهاند.
زمان تورم اقتصادی بود
و قیمت نفت در حال افزایش بود.
و ملت نسبت به قهرمانان و رهبران خود بدبین شده بود.
خب، من کلاهبردار نیستم.
در کشور ما، واترگیت ما را از هم پاشید.
و علاوه بر آن، جنگ ویتنام را هم داشتیم
که کشور را مثل هیچ چیز دیگری تقسیم نکرده بود.
آن یک دهه وحشتناک، پر از طوفان و خشونت بزرگ در تاریخ ما بود.
روی پرده بزرگ، دیدگاه هالیوود به همان اندازه تیره بود.
فیلمهای اوایل دهه ۱۹۷۰ خشن و اغلب ناامیدکننده بودند،
بازتابی از آشفتگی اجتماعی و سیاسی آمریکا.
به جای قهرمانان سنتی، صفحه نمایش تحت سلطه
ضدقهرمانهای سمجی بود که تمام قوانین را زیر پا میگذاشتند.
در اواخر دهه ۶۰، برادران وارنر، زانوکها،
همه کسانی که از ابتدا استودیوها را تأسیس کردند،
بازنشسته میشدند و استودیوها را به شرکتها میفروختند.
آنها شرکتهای تولید نوشیدنی و انواع
کسبوکارهای دیگر بودند.
اصلاً نمیدانستند چطور یک استودیوی فیلمسازی را اداره کنند.
تمام چیزی که میدانستند این بود که اگر بخش بازاریابی
میگفت مردم فلان چیز را میخواهند ببینند، پس شما همان را بسازید.
آنها شروع به بازاریابی فیلمها و مطالعه آمار جمعیتی کردند
و این جور چیزها.
آنها متوجه شدند که بازاری برای فیلمها وجود دارد
که توسط جوانان برای جوانان ساخته میشود.
چون جوانان داشتند بخش بزرگتری از بازار آنها میشدند.
سیستم استودیویی که برای دههها دوام آورده بود
اکنون فرو پاشیده بود.
و مدیران اجرایی هالیوود،
که از سر ناچاری میخواستند با مخاطبان جوانتر ارتباط برقرار کنند،
به مدارس فیلمسازی روی آوردند تا نسل بعدی فیلمسازان را پیدا کنند.
اکشن. در این فضای تغییر بود
که کارگردانان جوان و بااستعدادی مانند فرانسیس فورد کاپولا،
برایان دیپالما، مارتین اسکورسیزی و استیون اسپیلبرگ
یک حساسیت شخصیتر را به صفحه نمایش آوردند.
وضعیت گیجکنندهای بود و بسیاری از فیلمسازان
فرصت ساخت پروژههایی را یافتند که در حالت عادی نمیتوانستند بسازند.
و من درست در مرکز آن گیر افتادم.
جرج نوعی شورشی (ماوریک) از کالیفرنیای شمالی بود،
یک فیلمساز مستقل
که همیشه بسیار افتخار میکرد
که وابستگی بسیار کمی به هالیوود داشت.
جرج لوکاس در مودستو، کالیفرنیا به دنیا آمد.
جرج لوکاس با خواندن داستانهای ماجراجویانه
و تماشای فیلمهای سریالی از تلویزیون بزرگ شد.
اما رویاهای او برای فیلمسازی، تا کالج شکوفا نشد.
در سال ۱۹۶۳، او مودستو را ترک کرد تا در کلاسهای فیلمسازی
در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی شرکت کند.
من در USC تدریس میکردم و جرج در یکی از سمینارها بود.
ما درباره برخی از تلاشهای اولیه او در فیلمسازی صحبت کردیم.
و از همان ابتدا به شما میگویم
جرج دیدگاهی منحصر به فرد داشت.
جرج فردی بود که خارج از چارچوب فکر میکرد،
همانطور که قطعاً از فیلم دانشجوییاش، THX1138، پیداست.
THX11384 – ئیبی. THX11384 – ئیبی.
اینجا مراجع قدرت است. شما همین جا متوقف میشوید.
او فیلمی ساخت که ۲۰ دقیقه طول داشت
در حالی که قرار بود پنج دقیقه باشد.
داری میروی سمت کلید اضطراری.
اما او به رسمیت شناخته شد
و چشمان استادان را باز کرد
که بچهها میتوانند کاری غیرمنتظره انجام دهند
فراتر از محدودیتهای موجود.
لوکاس به دلیل مهارتهای فنیاش مورد تحسین قرار گرفت.
و تخیلش بهعنوان یک داستانگو
علاقهاش به اسطورهشناسی و فلسفه، ابعاد بیشتری به کارش میداد.
سبک جرج فوقالعاده بود.
محشر بود.
اصلاً مهم نیست چی کار میکرد،
کارش شخصیتر از بقیهی کارها به نظر میرسید.
جرج لوکاس پس از فارغالتحصیلی از USC،
به دوستش، فرانسیس فورد کاپولا، در سان فرانسیسکو ملحق شد.
جایی که کاپولا در سال ۱۹۶۹ شرکت «آمریکن زوئتروپ» را تأسیس کرد،
یک شرکت فیلمسازی مستقل.
من اومدم و اصلاً قصد موفق شدن نداشتم.
اما این حس قوی رو داشتم که بتونم روی کارم کنترل کامل داشته باشم
و اجازه ندم کسی توش دست ببره.
در سال ۱۹۷۱، لوکاس فیلم «تیاچایکس ۱۱۳۸» را کارگردانی کرد.
یک اثر بلند سینمایی که بر اساس فیلم دانشجوییاش ساخته شده بود.
اما وقتی مدیران اجرایی برادران وارنر محصول نهایی را دیدند،
از کاپولا خواستند ۳۰۰ هزار دلاری را که استودیو برای ساخت «تیاچایکس»
و سایر پروژهها پیشپرداخت کرده بود، پس بدهد.
شرکت نوپا شکست خورد و لوکاس مجبور شد جای دیگری دنبال کار بگردد.
تصمیم گرفت خودش دست به کار شود
و شرکت خودش، «لوکاسفیلم لیمیتد» را تأسیس کند.
برای اولین پروژهاش زیر این نام و نشان جدید،
لوکاس «گرافیتی آمریکایی» را انتخاب کرد.
نگاهی پر از علاقه به گشت و گذار نوجوانان با ماشین در اوایل دهه ۱۹۶۰.
آمادهام تدی. خب، جمع کن خودتو، اُردک.
این فیلم که توسط یونیورسال استودیوز تولید شد،
بر اساس تجربیات شخصی خودش بود،
بهعنوان یک علاقهمند به ماشین که در مودستو بزرگ میشد.
من از حالت شدیداً تجربی و سرسختانه فاصله گرفتم
و سپس واقعاً چالشی را که فرانسیس به من داد، پذیرفتم:
"شرط میبندم نمیتونی فقط یک کمدی مسخره بسازی."
میدونی، یک کمدیِ گرم و صمیمی.
منم گفتم: "باشه، امتحانش میکنم."
این فیلم تنها در ۲۸ روز و با هزینهای زیر یک میلیون دلار فیلمبرداری شد.
تهیهکننده مشترک، گری کرتز، یکی دیگر از فارغالتحصیلان USC بود.
تقریباً نزدیک به پایان مرحله پسا-تولید «گرافیتی آمریکایی»،
ما یک نمایش در سینمای نورثپوینت در سان فرانسیسکو ترتیب دادیم.
و احساس کردیم واکنش به فیلم کاملاً مثبت بود.
اما "ند تانن" از یونیورسال خیلی ناراحت بود.
او گفت: "نباید در این مرحله فیلم رو به تماشاچیها نشون میدادید."
و ما کاملاً غافلگیر شده بودیم.
فیلم اولم رو که نفهمیدن
و بعد از اینکه تموم شد توش دست بردن.
برای فیلم دومم هم همینطور؛ نهادهای شرکتی وارد عمل شدن
و به صورت ناشیانه توش دستکاری کردن و پنج دقیقه ازش زدن.
اما حتی پیش از اکران «گرافیتی آمریکایی»،
تخیل جرج لوکاس رو به سوی ستارگان بود.
تمام این مدت، او در این مورد صحبت میکرد
که دوست دارد یک «اپرای فضایی» شبیه «فلش گوردون» دهه ۱۹۳۰ بسازد.
و او با جدیت شروع به کار روی آن کرد.
و مردم میگفتند:
"از بین تمام چیزهایی که میتونستی انتخاب کنی، چرا این کارو میکنی؟"
من گفتم: "خب، میدونید، ساخت فیلم برای جوانها لذتبخشه.
فرصتیه تا بتونی روشون تأثیر بذاری.
"من میخوام این کار رو بکنم." با قصه پریان کهکشانیاش،
لوکاس امیدوار بود یک ژانر کلاسیک را بازآفرینی کند.
یکی از تأثیرات مهم بر او، نوشتههای جوزف کمبل، محقق و معلم، بود.
که در آنها ریشههای اسطوره و ادیان جهانی را بررسی کرده بود.
وقتی لوکاس مشغول نوشتن فیلمنامه «جنگهای ستارهای» بود،
به شدت به جوزف کمبل علاقهمند بود.
چیزی که جوزف کمبل به آن علاقه داشت، دیدن ارتباطات بود
بین اسطورههای فرهنگهای مختلف.
تا سعی کند بفهمد چه رشتههایی
این فرهنگهای کاملاً متفاوت را به هم پیوند میدادند.
من تحقیق کردم تا همه چیز را به موتیفهایی تقطیر کنم
که جهانی باشند.
من بخش اعظم موفقیت را مدیون زیربنای روانشناختی میدانم
که هزاران سال است وجود دارند
و مردم همچنان همان واکنشی را به داستانها نشان میدهند که همیشه میدادند.
جرج یک گزارشگر خیلی خوب است.
و وقتی تصمیم میگیرد کارش را انجام دهد،
شروع به گزارشدهی از بهترین منابعی میکند که میتواند پیدا کند.
او کمبل را وارد فرآیند کار کرد
تا به کار او روی «جنگهای ستارهای» نگاه کند
و میگفت: "آیا این درست است؟ آیا دارم آن را خوب پیاده میکنم؟
"آیا این تأکید مناسب است؟ آیا این شخصیت درست است؟"
جوزف کمبل به من گفت
که بهترین شاگردی که تا به حال داشته، جرج لوکاس بوده.
«جنگهای ستارهای» مانند حماسههایی چون «ادیسه»،
«بیوولف» و «افسانه شاه آرتور»،
از مجموعه مشترکی از کهنالگوهای اسطورهای الهام گرفته است.
شما جوان ماجراجویی را دارید
که میتوانید با او همذاتپنداری کنید.
شما دلاور شمشیرزن را دارید.
و شما دوشیزه را دارید.
شاید واکنشهای معمولی نداشته باشد،
با این وجود، او در خطر است.
و شما پیرمرد دانایی را دارید که میروید و پیدایش میکنید.
و شخصیتهای بامزه را دارید.
یعنی، واقعاً کاملاً به این ساختار پایبند است.
این داستان سنتی و آئینی بزرگ شدن است.
و وقتی وارد جنبهی اسطورهشناسیِ کاری که میخواستم انجام دهم شدم،
این یک عامل کلیدی در مورد قهرمانان است.
تا تابستان ۱۹۷۳،
جرج لوکاس طرحی را آماده کرده بود که احساس میکرد میتوان آن را به استودیوها ارائه کرد.
اما این که آیا کسی علاقهمند میشد یا نه، داستان دیگری بود.
موفقترین فیلم علمی-تخیلی تا آن مقطع «۲۰۰۱» بود.
و موفق در آن زمان یعنی فیلمی که حدود ۲۴ میلیون دلار یا همچین چیزی فروش میکرد.
اکثر فیلمهای علمی-تخیلی پرفروش حدود ۱۶ میلیون دلار درآمد داشتند.
مثل فیلمهای «سیاره میمونها» و از این دست آثار.
No comments yet. Be the first to leave one.