The first 63 lines.
. اکنون شامگاه است. چوپانان ترانه هایشان را سروده اند الهۀ آواز الهام بخش بوی خوش شانه های کندوی . عسل گشته که ازاَشکال نابرابر برمیخیزد باتو " از سَرِ ، زمینهایش بسوی شهر بازمیگردد" و به باغ خویش در "کاتانا " که چشم اندازی . روبه " اِتـنـا " دارد ، میرود
کابیریای کوچک ، دختریست که " باتو " عاشقش میباشد نام او یادآور روح پشتکاریست و " هِـستـیا " از سر مهربانی . به وی لبخند میزند . او مشغول بازی با پرستارش " کروئـسا " ست
قهرمان سینه ستبر " تیفون " ، که برفراز ستون های آسمانی . آرمیده است ، بناگاه غرش میکند و آرامش شامگاه را برهم میزند آیا رودهای آتش بار دیگر به جریان خواهند افتاد ؟ " اوه " اِتـنــا ، اِتـنــا
ای الهۀ عصای سلطنتی ، ای آنکه تخت پاشاهی خویش را در ژرفای آسمان جای دادی ، ای آنکه ریشه های زمین را برهم گره زدی ای آنکه دختر " دیمیتر " را از چمنزار " سیسیلی " اش ربودی و اورا به دروازه های دوزخ فرستادی ، ای هریمنِ صد نام ، من . با این جام شراب ، عاجزانه از تو درخواست میکنم فرو نشان خشم بیرحم آتش را . بر آنان که قربانی میدهند ، رحم کن . پیشکش ها و نیایش ها را بپذیر
انگار که نیایش کننده خدا را قربانی کرده است
آرامش به اندازۀ ژرفای شب است آن زمان که بناگاه غرشی لرزه براندام بخواب روندگان می اندازد و باردیگر آنان را در وحشت فرو می برد
نوکران در میان آوار سنگ ها و دیوارهای فروریخته بیهوده ، درجستجوی راه فرار بودند که بناگاه . گذرگاهی ناشناخته یافتند . راهی رازآلود و پلکانی بسوی زیر زمین
در اینجا انبوهی از ثروت " باتو " بود که گردآوری و پنهان شده بود . با دیدن این ثروت ، طمع و آز . بر ترس چیره گشت . گنجینه ای از سرمایه های غیرمنتظره . نوکران فرار میکنند و پرستار " کروئـسا " بهمراه آنان
بازماندگان درسوگ کابـیــریای شیرین ماندند . آنان بر این باور بودند که او در زیر آوار دفن شده و دیگر هیچگاه لبخند بر لبشان . جاری نخواهد شد
. نجات یافتگان گنج را میان خود تقسیم می کنند
پراکندگی ، غارتگری ، گرسنگی و ترسی که همچنان . همراه آنان بود ، مجبورشان میکند که بسوی دریا رهسپار شوند آنان قایق متروکی را می یابند با این تصور که خدایان . آنان را مورد بخشش قرار داده اند
آن قایق متعلق به دزدان دریایی فنیقی بود که برای جمع آوری . علوفه و چوب به کنار ساحل رفته بودند
. کروئـسا و کابیریا در بازار " کارتاگه " فروخته می شوند کارتالو " ، کشیش اعظم قربانی جوان را " . برای پیشکش کردن به " مولوک " الهۀ مفرغ ، میخرد
فول ویوس اگزیلا " ، اشراف زادۀ رومی " " و بردۀ وی ، " ماچیسته " ، با هویتی ناشناخته در " کارتاگه زندگی میکنند . آنان جاسوسی حرکات جمهوری خواهانه . را بعهده دارند
بوداستورِتِ " مهمانخانه دار "
فول ویوس اگزیلا " و " ماچیسته " دوست مهمانخانۀ " . میمون عریان " هستند "
کشیش اعظم ، قربانی ها را از قفس پرستشگاه انتخاب میکند . کروئـسا ، در تلاش است برای حفظ کابیریا وانمود کند که وی بیمار است و طبیعتا" مورد پذیرش " مولوکِ " خدا قرار نمیگیرد . اما نیرنگ وی کارساز نیفتاد و قربانی بیگناه . برای مراسم بعدی قربانی کردن برگزیده میشود
بخاطر نیرنگ مجازات میگردد
کروئـسا درمیابد که " فول ویوس اگزیلا " یک رومی است . بنابر این برای نجات کابیریا به وی پناه میبرد
. بیایید این طلسم را برای قدردانی بپذیرید ، یک انگشتر قدرت " . بگیرید . با این سیاه بختی ها از شما دور میگردند " اگر یاری رسانی ، به تو یاری خواهد رسید " . مرد رومی با پذیرش خطر ، اغوا میشود
پرستشگاه مولوک
نیایش به درگاه مولوک
، پادشاه دو جهان ، من عاجزانه از تو درخواست می کنم من ژرفای آتش را که زادۀ توست ، استنشاق می کنم . نخستین زادۀ تو ، صدها کودک معصوم را بپذیر . آنان را بــِبـَـلع ، سـر بکش . سیراب شو . کارتاگه گـُلــش را بتو می بخشد
به من گوش کن ، آفرینندۀ گرسنگی ، ای آنکه زندگی می بخشی . و ای آنکه همه چیز را نابود خواهی کرد . ای همیشه گرسنۀ سیر ناشدنی ، اکنون به من گوش فرا ده . پاکـتـرین گوشت را بپذیر ، شیرین ترین خون را بپذیر . کارتاگه گـُلــش را بتو می بخشد
. اکنون ، فرو بر قربانی را در حلق آتشینت . ای پدر و مادر . ای خدا و الهه . ای پدر و مادر . ای خدا و الهه . ای پدر و پسر . ای خدا و الهه . آفرینندۀ گرسنگی . غرش کن ، بسوزان گرسنگی را
، با گریختن از دست تعقیب کنندگان ، قهرمانان . پناهنده را به روی بام پرستشگاه می برند
. ماچیسته ، مهمانخانه دارِ مبهوت را ، متقاعد میکند
به " بال سامین " پناه می برم ، کسی که ستاره های آسمان را . نظاره گرست . به " بال پیور " پناه می برم ، باور کنید ، من هیچکس را ندیده ام
. کروئـسا با نجات قربانی ، جرأتش را باز میابد
درهمین حال ، " هانیبال " سوگند خوردۀ کارتاگه ، سرنوشتش را درون کوه های مقدس سربه آسمان کشیده ای میابد . که به دیوارهای نفوذ ناپذیر می مانند
. هانیبال ، با پایداری و نیروی فوق العاده از کوه های آلپ ، میگذرد . پیشروی وی روم را به وحشت انداخته است
. روح کارتاگه با شنیدن اخبار پیروزی ، سرمست میگردد . شهر ، فرزندش را می ستاید
در همین زمان ، " فول ویوس اگزیلا " و " ماچیسته " ، در . مهمانخانۀ میمون عریان ، پنهان شده اند . آن دو بخاطر سکوت سرشار از ترسِ " بوداستورِت " در امانند
خطری که روم را تهدید میکند و دوری از وطن ، " فول ویوس " را . وامیدارد تا به فکر فرار در تاریکی شب باشد
سوفونـیسبا " دختر " هاس دروبال " ، فردی شهوت پرست " " شکـوفـۀ انـار "
. نومیدیان " پادشاه " ماسـیـنـیـسا " میهمان " هاس دروبال " است " . همان کسی که " سوفونیسبا " را به او وعده داده اند
ماسینیسا " شاهزادۀ شوالیه های دلیر ، هدیه ای را برای " باکرۀ رازدار میفرستد و از وی درخواست میکند که در هنگام . برآمدن ماه ، برای دیدنش بطور پنهانی ، به باغ سـِدر ، برود
" او به چه چیزی شباهت دارد ؟ به من می گویی ؟ " بمانند نسیم بهاری که از ابرهای بیابان گذر میکند " " . و رایحۀ شیران و پیام " آســـتراسه " را بهمراه دارد
مردی ، شب هنگام ، با احتیاط وارد پرستشگاه وحشت . میشود
من نه چیزی دیدم و نه چیزی میدانم " . اما این را از دوستانم در مهمانخانه شنیدم . " امشب هنگام برآمدن ماه ، در آنجا به کمین بنشین
. ماه پدیدار میگردد
ای ملکه ای که روشنایی ارزانی میداری و شب هنگام الهه ای میگردی ، با شاخی از گاوان نر ، ای آنکه حرکـتی دوار داری ، ای آنکه شوق شب زنده داری ایجاد میکنی ، ای آنکه برکت ، شادی و درخشندگی را افزون می بخشی و می کاهی ، از درخواست کنندگان خویش محافظت کن . آنان را در راز خویشتن بپذیر
عشق های دیگر ، ترس های دیگر
. خوش اقبالی به مرد رومی ، رومی آورد
، ای الهۀ عشق ، ستوده شده با صدها سرود ، ای آنکه خوبیهایت را رازگونه می بخشی ، ای آنکه به مردگان میل شکست ناپذیری می دهی ، ای آنکه لذت را بر تختی از عاج و در شبی تیره می یابی ، ای یگانه برکت ، یگانه توانمند ، ای لبخند جاودان . در ژرفای دلی که تورا التماس میکند ، نفوذ کن
ماچیسته ، که همچنان تحت تعقیب است . پناهنده را به باغ " هاس دروبال " می برد
از او محافظت کن تا خدایان نیز " " تورا مورد حمایت خود قرار دهند
، این مرد پیش از من اینجا بود و تنها " " کسی با وی نیست و هیچ چیز با خود ندارد . " ای مولوک ، آن بچه را بیاب ، او در دست آدم دزدان است "
ماچیسته به سنگ آسیاب زنجیر میشود درحالیکه از شکنجۀ . شدید خون آلود گشته . مرگ میتواند بسیار بخشنده باشد
به سوی روم
مهمانخانه دار بخاطر ترسی که . بر وی وارد شده ، انتقام خود را میگیرد
خوش اقبالی های هانیبال از پیروزی در " کانائه " اورا . براین میدارد تا رنج بازگشت را به جان بخرد
، اما پیرمردی اندیشمند ، که دست از عبادت کشیده بود ، ابزار نیرومندی اختراع میکند . که میتواند از دیوار برجها دفاع کند
، ارشمیدوس " از خورشید ، درخواست میکند تا با آتشِ خود " . ناوگان رومیان را نابود سازد
، ناگهان وسیله ای عظیم که تا پیش از آن دیده نشده بود . بمانند توده ای برق بی صدا ، خود نمایی میکند
تا شامگاه ، از ناوگان نیرومند رومیان ، چیزی بجزء . تکه های سوختۀ شناور بر روی آبهای آرام ، برجای نمانده بود
. امواج ، فول ویوس را با خود به " آرِتـوسا " می برند
. همۀ امیدش را از نجات یافتن ، از دست داده بود
، اما همچنان که بر تخته پارۀ کشتی چسبیده بود . انگشتر کروئـسا ، بر انگشتش بود " اگر یاری رسانی ، به تو یاری خواهد رسید " . و کمک میرسد با آنکه امید ، رفته بود
، وقتی میهمان " باتو " ، بهبود پیدا میکند . ماجرای انگشتر را بازگو می نماید
ای " هِـستیا "، ملکه ، سرچشمۀ جاودان شادی خدایان . و ناشادی آدمیان ، هدیۀ مارا پذیرا باش . کابیریا زنده است و آتش تو در اوست " . او زنده بود ، اکنون نمیدانم "
فول ویوس اگزیلا ، درحالیکه میزبان اندوهگینش را ترک میکند ، قول میدهد اگر سرنوشت بار دیگر وی را بسوی کارتاگه ، راهی ساخت ، به جستجوی . کابیریا بپردازد
، سیفاکس " پادشاه " سـیرتا " قلمروئش را از حضور ماسینیسا " . پاک میکند . ماسینیسا در بیابان ، ناپدید می گردد هاس دروبال نیز دخترش ، سوفونیسبا را به قدرتمندترین متحدش میدهد . با حمایت از این فرزندخوانده ، بار دیگر . اتحادی در برابر روم ، تشکیل میگردد
No comments yet. Be the first to leave one.