The first 200 lines.
...آنچه در «اقـامـتـگـاه» گذشت
«.با مار زرد درنیفت، چهارتا دماغ داره»
،اگه مار زرد رو عصبانی کنید پیداتون میکنه و و نیشتون میزنه، خب؟
.میدونم از خاندان فریاسی
چون این اتفاق وحشتناک به خاطر یه رمان کارآگاهی افتضاح به اسم «آینه» افتاد
.فهمیدم دیگه نمیتونم فریاس باشم
هی، ایلان ایبرا کیه؟
.این کتاب دربارۀ منه - نه، نیست -
این دیگه چیه؟
آدرس خونۀ نویسنده کتابه
.باید برم این بابا رو ببینم
کم کم دارم همهچیز رو میفهمم
و به نظرم هنوز وقت هست که بتونم کمک کنم
.نرید پاساخه
.راستش من و اِما بچهمون رو از دست دادیم
.اِما هیچوقت نتونست ببینتش
.و این به نظر بیرحمانهست
.همهچی خیلی سریع داره از هم میپاشه
...نمیدونم تو چه زمانیام
،اون گوشی رو دیروز تو جنگل پیدا کردم .تازه اصلا کار هم نمیکنه
.یا تو توی چه زمانی هستی...
سیم کارتش رو درآوردم .و گذاشتمش تو این یکی
.رفتن ایلان ایبرا رو پیدا کنن»
«.پاساخه
« اقـامـتـگـاه »
« ایزمـال - سال 1986 »
«اِل اسپخو»
!بالتازار! ماشین رسید
!بدون من برو
آقای ایبرا عزیز، شما تنها نویسندهای هستید که تا به حال براش نامـه نوشتم
برای همین سر نوشتنش دو دل بودم
ولی من به صفحۀ آخر رمانِ «آینه»تون رسیدم
قطعا که نمیشه داستان توی صفحه 68 .تموم شده باشه چون اصلا معما حل نشد
ولی اگه واقعا پایان داستان اینه
لطفا اگه میخواین کمکتون کنم در آینده داستان بهتری بنویسید، جواب نامهم رو بدین
!البته اگه داستان دیگهای در کاره
ارادتمنـد شما، بالتازار فـریاس
آقای فریاسِ عزیز، از روی نامهتون فهمیدم که مهارت درک مطلب بالایی ندارید
ولی از اون جایی که فامیلیت .فریاسه، جای تعجب هم نداره
دستِ خودت نبوده که با همچین مغزِ نخودیای به دنیا بیای
که «اوت کوتور» رو به ادبیات ترجیح میده
من کارشناس باتجربهای در ادبیات کارآگاهی هستم
و این کتابچهای که میخواین داستان جاش بزنین، شکست بزرگی در ژانر داستان جناییه
داستان جناییای که توش از جنایت !خبری نیست! داستانی بدون هدف و معنا
اگه دنبال معنای داستان آینهای پس باید عقل ریزهمیزهت رو به کار بندازی و دوباره بخونیش
همین الان برای دهمین بار خوندمش و به این نتیجه رسیدم که «کتابچه» هم از سرش زیاده
اونم برای چیزی که اساسا یه رول دستمال توالتِ صحافی شدهست
حالا شرمنده چون میخوام .باهاش خودمو تمیز کنم
شاید تنها آینهای که شما فریاسها با اون غرورتون میتونید درکش کنید
همون آینهای باشه که .هر روز توش نگاه میکنید
چی جلوت میبینی؟ اینکه شاید بهتر باشه ناپدید بشی؟
یا شاید من باید ناپدیدت کنم؟
!بالتازار پنیچه فریاس
!ایلان ایبرا کیه؟
این پستفطرت یه نامه !با اثرشصت خونی برای پسرم فرستاده
!مراقبش باشید
بالتازار، مشغول دوختودوزی؟
.بالتازار، تمرکزت رو بذار روی سوزن و نخ
.تو از خاندان فریاسی
بالتازار، کارآگاه حافظۀ من
.اونا رفتن ایلان ایبرا رو پیدا کنن»
«.پاساخه
.من ایلان ایبرای نویسنده رو پیدا کردم
کتابهای دست دومش رو توی آمازون تقریبا مفت میفروشن
«پاساخه»
یعنی گذرگاه، نه؟ گذرگاهی به کجا؟
آره، من دیگه نمیتونم این فیلم رو نگاه کنم
.باشه
...باشه، اگه... و نمیگم
.نمیگم که اینا رو باور میکنم
ولی اگه عمداً این گوشیها رو اونجا گذاشته باشه
چون شاید میدونسته ما هم اونجاییم که
پیداش کنیم، چی؟ - چی؟ -
.نمیدونم
رفقا، متاسفانه اوضاع داره بیش از اونچه .فکر میکردم غیرعادی میشه
.آهان
اگه سم و وایولت دنبال ایلان ایبرا میگشتن
.به نظرم ما هم باید بگردیم
باشه ولی نمیتونم اطلاعاتی درباره این یارو پیدا کنم
یعنی طرف یه آدم کاملا منزویه
نمیشه باهاش ارتباط برقرار کرد. هیچ شماره تماسی نداره
هیچ آدرسی. هیچی - نه، آدرس داره -
.و گمونم بدونم چطور پیداش کنیم
نه بابا؟ - .آره -
گمونم باید بریم خونهم
.باید بریم ال کاراکول - آره، میریم -
.آره - وای نه، نه، نه، عمرا -
شماها خل و چلین
و اینا هم یه مشت مرخرفه
.و من باید برگردم سر کارم
.میرم اوبر بگیرم
.لونا
...باشه، خب
چه خبرا؟
این بزرگترین پیشرفتیه که داشتیم
بعد اونوقت از وقتی از جنگل اومدیم یه کلمه هم حرف نزدی
آره، نه، پیشرفت بزرگیه
...آره، به نظرم
فقط دارم سعی میکنم این اتفاقات رو هضم کنم
هی، چه بلایی سر دوستم و شریکم اومده؟
تو متوجه نیستی. من وظایفی دارم. کار و خانواده و بچه دارم
برو بابا! بچه داری؟ - آره. اونا روی من حساب میکنن -
.کلی بدهی دارم. تو این چیزا رو درک نمیکنی
اصلا تا حالا زیر بار قرض و بدهی رفتی؟
بدهی؟ من دارم زیر بار !بدهی عاطفی لِه میشم
!خفه شو بابا
اصلا همچین چیزی نداریم! این کسشرهای مهمل و احمقانه رو تحویل من نده
.نگاهشون کن
.بذار برگردن سر تعطیلاتشون
این حرفا چیه میزنی؟
.تعطیلاتشون همینه
.اونا بهش نیاز دارن
.نه. شماها همهتون دیوونهاین
اون موقع بود که بالاخره فهمیدم چرا همه میگن
.نباید با مار زرد دربیفتی
خب پس خانوادهت واقعا آدمکشن؟
نه، نه، نه، نه
مادرم فقط یه کاری کرد ایبرا از دانشگاه اخراج بشه
و آبرو و اعتبارش رو نابود کرد
میدونی، وقتی آدم بانفوذی باشی دیگه لازم نیست به آدمکشی متوسل بشی
میدونی رفیق، فقط باید بگم
یه جورایی به نظر میرسه وقتی بچه بودی خیلی عوضی بودی
!آره بابا! شک نکن
مجبور نبودی واسه این یارو نامه بنویسی و بهش بگی از کتابش متنفری
چرا که نه؟
.نمیخواستم عصبانیش کنم
میخواستم کمکش کنم یه داستان بهتر بنویسه
.تا نویسندۀ بهتری بشه
.ولی اون شروع کرد بچهبازی درآوردن
کتاب بعدیش بهتر بود؟
نمیدونم، دیگه کتابهاش رو نخوندم
اوضاع به طور غیرمنتظرهای تغییر کرده، نه؟
.اوهوم
.بیشتر از این حرفاست
لونا بهم گفت مکالمۀ جالبی باهاش داشتی
.لونا اصلا رازداری سرش نمیشه
.باید حواست به این موضوع باشه
و باید بگم که واقعا متاسفم که مجبور شدی همچین مصیبتی رو تجربه کنی
.آره، مرسی
گمونم فقط خیلی وقت بود چیزی ازش نگفته بودم
و گمونم فقط میخواستم فراموشش کنم
گذشتۀ ما، خاطراتمون، تنها چیزاییه که داریم
.همینجوری اون گوشی رو پیدا کردی
چـ... چی؟
.آره
به خودت اجازه دادی که اونجا باشی و اون خاطره رو به یاد بیاری
و بعد اون گوشی رو پیدا کردی
باشه رفیق، این اصلا با عقل جور در نمیاد
واقعا؟
نظریۀ بهتری داری؟
به نظرت چرا اون گوشی رو پیدا کردی؟
گوشی دوم رو، گوشیِ وایولت
کاملا تصادفیه، اینجور فکر نمیکنی؟
...نمیدونم
در حال حاضر خیلی چیزا هست که ازشون سر در نمیارم
.آره - ...برای همین -
.منم همینطور
...میشه یه لحظه
.آره
...گوش کن
متوجه شدم وقتی به خودت اجازه بدی که سفره دلت رو باز کنی
و به خاطر بیاری و به زوایای تاریکِ ناخودآگاهت پی ببری
قطعات به ظاهر تصادفی سر جای خودشون قرار میگیرن
«مثل بازی «تتریس
.آره
تتریس؟ - .آره -
.آره
« ایزمـال - سال 2022 »
احتمالا متوجه شدین که ال کاراکول تنها ساختمون تو کلِ ایزماله که
.رنگش زرد نیست
.یه قرنه مالِ خاندانِ فریاسه
بعضی از کاشیهای مرمرش از پارتنون دزدیده شده
دلم میخواست دعوتتون کنم داخل ولی گمونم برادرم خونهست
و همچین از گردشگرها خوشش نمیاد
.در واقع از هیچکس خوشش نمیاد
از وقتی فهمیده من توی همهچی ازش بهترم، دنبال این بوده که منو بکشه
.خیلی خب
.از ون پیاده نشین
.جدی میگم
میخوای بریم یه دوری بزنیم؟
همراهِ این خارجیهایی که اومده بودن تو مغازه، چی کار میکنی؟
.به تو چه
از حماقتمونه که اومدیم اینجا؟
منظورت چیه؟
خب همه بهمون گفتن با مار زرد در نیفتیم
و الان یه جورایی صاف اومدیم تو دلِ مار زرد
.آره ولی مهمونیم
آره، میدونم ولی چرا هنوز بهمون نیاز داره؟
.چون ما تو نقاشی بودیم
خب ما تو نقاشیای بودیم که خوش نشونمون داد
.بهش فکر کن
...و الانم داره
تو زندگی شخصیمون سرک میکشه
...و نمی
توی جنگل اتفاقی افتاد؟
فقط به نظرم اون خیلی پرحرفه
و خالیبنده
!چـ... وای خدای من
!یا خدا - چه مرگشونه؟ -
چه مرگشونه؟ - !یا خدا -
No comments yet. Be the first to leave one.