The first 200 lines.
تاکسی
سلام- بله-
من اول اینجا بودم
تبریک میگم
ببین ، فقط صف رو رعایت کن باشه؟من دیرم شده
تاکسی
گوش کن .برگرد
مریضی؟
ببخشید . من نمیدونستم مریضی
لطفا یه تاکسی بگیر
نه ، خوبه
تو خیلی دیرت شده
نگران نباش دو یا سه دقیقه هیچ تفاوتی ایجاد نمی کنه
بیا ، تو میری
مطمئنی؟
آره
ممنون
احمق
در اولین روز کاری دیر کردی . آقای خان؟
ببخشید . ماشین من در حال تعمیره ، بنابراین
آره . میدونم
فقط قول بده دیگه تکرار نشه
همگی گوش کنن ایشون پروفسور "احسان خان" هست
ایشون معاون پروفسور ... هستن
ایشون هم پروفسور نگپال هست
خوشبختم . من ادبیات درس میدم
سلام- پروفسور سود- سلام-
ببخشید دیر کردم- تو اینجایی-
ایشون پروفسور احسان خان هست
با آوانتیکا آهوجا آشنا بشید اون فیزیک درس میده
اهل نیویورکه
سلام ، احسان هستم
پروفسور آهوجام
شما همدیگر رو می شناسید؟
بله- نه-
کلاس دارم .. دیر شد
اگه چیزی خواستی میدونی که دفتر کار من کجاست
راحت باش- ممنون-
احسان ، وقت زیادی تا کنفرانس بعدی من هست
چرا نمیای بازی؟بیا
ببین . به خاطر دیروز متاسفم
...من نمیدونستم
که اینجا درس خواهم داد
شاید تظاهر به پشیمانی می کنی
شاید . ولی این چه تفاوتی ایجاد می کنه؟
ببین . داری اشتباه فکر می کنی. باشه
من فقط میخوام بگم که واقعا به خاطر دیروز متاسفم
میخوام به یه قهوه دعوتت کنم
ببخشید؟- آره .فقط میخوام جبران کنم. میدونی دیگه .. یه قهوه؟-
ممنون . ولی من قهوه نمیخورم
...پس چایی
چایی دوست ندارم
نه قهوه ، نه چایی
آب چطوره؟
آب که میخوری ، درسته؟
آره . ولی با غریبه ها هرگز
چی داشت می گفت؟
تو باید همه چی رو بدونی؟
پ ن پ . بیا یکم گپ بزنیم
میخواد من رو به یه قهوه دعوت کنه
خب؟
خب . من هم رد کردم
رد کردی؟ چرا؟
اون خیلی نازه
من نمیتونم با هر مرد نازی برای یه قهوه برم بیرون . میتونم؟
من حتی اون رو نمیشناسم
تو با هیچکسی نمیری بیرون خیلی خسیسی
یه روزی فقط کوارشی میمونه که باهاش قهوه بخوری
ولشی!تمومش کن
صبح بخیر ، پروفسور . سلام
کوارشی امروز خیلی ساکت شده
بعد از سال ها بازی رو باخته
از همون خان که تو رو به قهوه دعوت کرد
خانم . پروفسور خان این رو برای شما فرستاده
مدرک فارغ التحصیلی؟
گواهی نامه رانندگی؟
شناسنامه
چرا همه ی این ها رو برای تو فرستاده
ببخشید. این امانتتون اشتباهی برای من فرستاده شده
اشتباهی نه. من همه شون رو برات فرستادم
بنابر این تو همه چی رو درباره ی من میدونی
و من دیگه یه غریبه شناخته نمیشم
تو فکر می کنی اگه همه ی مدارکت رو برام بفرستی تو رو میشناسم
نه دقیقا
به همین دلیل امروز ساعت 4 با من یه قهوه میخوری؟
هر مکانی که دلت بخواد
ببین . ممکنه بقیه ی دختر ها با این کار فریب بخورن
ولی این کارا رو من اثر نداره
من نمیخوام تو رو فریب بدم
فقط دارم سعی می کنم باهات یه قهوه بخورم
تو تسلیم نمیشی. میشی؟
هرگز
فقط قهوه
بله ، خانم
ساعت 4 می بینمت
...تو میدونی من داشتم فکر می کردم
مرسی
درباره ی خودمون...
درباره ی ما؟ ووو
ببین آوانتیکا ...من عاشقتم و میدونم چی داره میگذره ولی تو
پس ، چرا تو بیخیالی؟
تو خوشگلی
من هم زیاد بد نیستم
...و حالا میدونم که تو فهمیدی
من خیلی بهت علاقه دارم
و الان بهت میگم چه اتفاقی می افته
من دائم ازت دعوت به قهوه خوردن می کنم
در اول تو رد می کنی ولی بعدا قبول می کنی
من همه این چیز ها رو عشق رمانتیک می دونم
تو همیشه مقاومت می کنی ولی در آخر تسلیمی
و ما هر دومون درگیر عشق میشیم
ازدواج می کنیم و بچه دار میشیم و حقیقت همینه
پس چرا وقتمون رو با این حرف ها تلف کنیم؟
پروفسور خان. من فکر می کنم داری زیاده روی می کنی
واقعا ؟ باشه
فقط به یه سوال جواب بده درواقع دوتا سوال
ولی باید صادقانه بهشون جواب بدی. باشه؟- باشه-
تو فکر می کنی من خوش قیافه ام؟
نه ، نه همیشه
صادق باش
این چیزی نیست که چشمات میگه
شاید آره
باشه ،خوبه
سوال شماره دو
تو دیشب به من فکر می کردی؟
چی؟- راستگو باش-
شاید آره . حالا که چی؟-
پس همه چی روشن شد
...وقتی یه دختر تو یه شب درمورد مردی فکر می کنه
و فرداش باهاش میره قهوه میخوره
حتما چیزی بینشون هست. درسته؟
پس چرا قبول نمیکنی و شروع نمیکین؟
چی داری میگی؟
تو خیلی رُک حرف میزنی.مگه نه؟
...اگه تو میگی ، پس
در هر صورت پروفسور خان . من دیرم شده باید برم خونه
هی
پس ، باز هم قهوه. فردا؟همون جا؟
نه
همون زمان
نه
خب ، چی شد؟
بین تو و خان ناز
شما این همه قهوه تو این مدت خوردید
هیچ اتفاقی نیافتاده- هیچ اتفاقی نیافتاده؟ بگو ، عزیزم-
جدی میگم ما فقط دوستیم
فقط دوست؟
خوبه. دیگه نمیخواد به من بگی من هم ازت نمیپرسم
هی ، ویشلی
میری؟- آره. فردا میبینمت-
خداحافظ- خداحافظ آوانتیکا-
دارم فکر می کنم که چرا به برنامه قهوه مون سینما هم اضافه نکنیم
احسان ، من فکر میکنم ایده ی بدیه
ما با هم کار میکینم- خب؟-
...خب؟ ما نباید تو این راه
باشه . من این کار رو ترک میکنم . خوبه؟
چرا نمیفهمی؟ موضوع داره پیچیده میشه
بیا این مسئله رو ساده بگیریم
من واقعا دوست دارم ، آوانتیکا
الان خیلی زوده
چرا؟ تو هیجده سالته. مگه نه؟
بعضی موقع ها جدی باش
من درباره ی تو جدی ام ، آوانتیکا
من نمیدونم
از چی میترسی
من نترسیدم
از احساساتت درباره ی من میترسی؟
بهت گفتم . من از هیچی نمیترسم
...هیچ حسی ندارم
هیچ حسی؟
نه- حالا؟-
"شکر خدا که ستایش برای اوست"
"وقتی چشم ها به هم نگاه میکنن ، نسیم مثل گلی در بهشت میشه"
"وقتی لب ها هم دیگر رو حس می کنن
"ما به بالا ها میریم"
"عشق ما خیلی مقدسه.مثل عبادت میمونه"
"هر دو دنیا برای ما مثل بهشت خواهد بود"
"شکر خدا که ستایش برای اوست"
"بدن من در دستانت جون میگیره."
"من در نفس هات عشقی رو پیدا کردم"
"چطور میتونم ازش دور باشم"
"من خیلی بهت نزدیکم"
"طوری که رویاهات منو در آغوش میکشه"
"ما برای همدیگه ساخته شدیم"
"ما برای همیم . من دیگه هیچ شکایتی ندارم"
"هر دو دنیا برای ما مثل بهشت خواهد بود"
"شکر خدا که ستایش برای اوست"
"من چشم هات رو می بینم"
"روز و شب من به تو تعلق داره"
"من بدون تو وجود ندارم"
"...هدف من با"
"عشق تو می درخشه"
"هر دو دنیا برای ما مثل بهشت خواهد بود"
"شکر خدا که ستایش برای اوست"
چه اتفاقی افتاده
من یه نامه از نیویورک دارم
اون ها میخوان من برای نیمسال بعدی برم اونجا
و تو میری.درسته؟
قبلا چون حال پدرم بد بود رفتم اونجا
ولی الان حالش خوبه
No comments yet. Be the first to leave one.