The first 200 lines.
آنچه در «قصۀ ندیمه» گذشت...
- ما بهت نیاز داریم. بچه بهت نیاز داره. - مرتیکۀ دروغگو!
تو بهم قول دادی که فرار میکنیم و یه خانواده میشیم.
جنین، تغییر تو راهه. امید هست.
«خداوند تو را در پناه خود نگه دارد.»
دخترۀ شیرینمغز.
به امید خدا، فقط اخطار میگیره.
با نبودن شوهرت اوضاع سخت میشه.
تو نگران شوهر خودت باش!
ازت میخوان که به سلیطهخونه برگردی. چند وقتیه سعی دارن که یه بستهای رو از اونجا خارج کنن.
قایمش کن تا یکی باهات تماس بگیره.
این قضیه فوق مسخرهست. جونتو واسه حرف آلما به خطر میندازی؟
- آلمای بیهمهچیز؟ - یه بستهست فقط.
ممکنه هر چیزی باشه. بمب. سیاهزخم. هر چیزی...
چهت شده تو؟
مویرا، «نذار اونها زیر پا لهت کنن.»
«تن لشتو جمع و جور کن.» بجنگ!
برات نگهش داشتم. ویژهست.
خدا را شکر، ضعیفهخانوم. اینم از بستۀ کوفتیت. بوس بوس، مویرا
قصۀ ندیمه - قسمت ۱۰، شب
خب. لطفاً توی یه خط.
این لباسها رو نیگاه... رژۀ تنفروشهاست.
دستهاتو از جیبت در بیار.
تو که جلیقه پوشیدی... مگه گفتم بدوین؟
نیمدایره تشکیل بدین!
با فاصلۀ برابر!
دستها چفتشده.
نگاه رو به پایین، دخترها.
یه جور خاصی توی مرکز قرمز به هم نگاه میکردیم.
تا مدت زیادی نمیتونستم سر در بیارم که دقیقاً چی بودش.
اون حالت توی چشمهاشون.
توی چشمهام.
چون قبلاً، توی زندگی واقعی،
اصلاً به چشم آدم نمیخورد.
نه بیشتر از یه نگاه گذرا.
هیچوقت چیزی نبود که بتونه تا چند روز توی ذهن آدم بمونه.
امکان نداشت تا چند سال بمونه.
بیا جلو.
«در پیشگاه خداوند متواضع شوید و او شما را سرافراز خواهد ساخت.» (نامۀ یعقوب (برادر یوحنا)، فصل ۴ آیه ۱۰)
چجوری خودمونو متواضع میکنیم؟
آفرین.
به نظر من، یه عذرخواهی هم احترامت رو نشون میده.
ببخشید.
«عمه لیدیا.»
«ببخشید، عمه لیدیا.»
- ببخشید، عمه لیـ... - لیدیا.
- بخشید، عمه لیدیا. - آها، آفرین.
همراهم بیا.
خواهش میکنم...
این برات دردناک میشه، متأسفم که خبرشو میدم.
ولی تو اینقدر زیاد باارزشی که دلمون نمیخواد از دستت بدیم.
حالا بیحرکت باش.
اون نگاه، وحشتزا بود.
مطلق و وصفناشدنی.
طعمی مثل مِفرغ داشت.
مثل نوک میخ یه نجار.
دوست داری یک، دو، سه بشمارم، عزیزم؟
یک...
دیگه اون جوری به هم نگاه نمیکنیم.
تقصیر خودشونه.
اگه نمیخواستن ما یه ارتش باشیم، باید اصلاً بهمون یونیفرم نمیدادن.
خدا را شکر.
بهت اعتماد کردم. سعی کردم کمکت کنم.
حرفی برای دفاع از خودت نداری؟
- نمیدونم. - نمیدونی؟
میتونستی برام یه چیزی باقی بذاری.
متأسفم، خانم واترفورد.
بلند شو! بلند شو!
بشین!
بشین روش.
- فکر نکنم بتونم. - بچه نباش!
حالا زانو بزن و دعا کن که خدا از یه لحاظ باارزشت کنه.
مرحمتِ خدا را شکر.
به دعاهامون جواب داده.
فکر میکنی برای این دعا کردم؟
فکر میکنی من دعا کردم که یه بچه برای این خانواده بزام؟
خدا میدونه چی توی دلته.
یه کم استراحت کن.
اووه، دخترمون مبارزه.
- مثل مامانش مبارزه. - آره. دخترمون قویه.
- اوه، خدا. - به نظرت مشته یا لگد؟
مثل سِرِنا ویلیامزه.
- قراره یه تنیسباز داشته باشیم. - آره؟
- پول برامون پارو میکنه. - همین الان تو ذهنم بود.
- دیگه میتونیم بازنشست بشیم. - یه عالمه پول!
همه چیز روبراهه؟
پس، لطفاً اگه میشه، سرنا...
تا پنج دقۀ دیگه، یه کنفرانس تلفنی دارم.
سه تا مارتای دیگه رو...
توی وِستاِند دستگیر کردن. (محلهای در بوستون)
داشتن نقشۀ یه حملهای رو میریختن.
این آدمها نمیخوان بیخیال بشن؟
فراموش کردم، برای شروع چندتا مهره برمیدارن؟
هفتتا.
- میخوای بازی کنی؟ - از خدامه. ولی کار رو سرم ریخته.
- و به هر حال... از قانون که باخبری. - بله، باخبرم.
کمک کردم بنویسنش.
یادمه.
دختر باهوشیه.
حتماً کارش توی این بازی حرف نداره.
یه وقت دیگهای دربارهش صحبت میکنیم.
آرایشش روی یقۀ شنلم جا مونده بود.
اینجوری از ایستهای بازرسی ردش کردی؟
باید دیگه کاری به کارش نداشته باشی.
نمیشینم نگاه کنم که خودشو از سقف حلقآویز کنه، یا جلوی کامیون بندازه.
میفهمی چی میگم، فرد؟
از این به بعد خودتو کنترل میکنی.
خودمو کنترل کنم؟
تو... شهوت و وسوسه رو به این خونه برگردوندی.
روی کولت، و روی زانوهات.
پس اگه من گناهی کردم، تو باعثش بودی.
هرچقدر میخوای میتونی منو سرزنش کنی، ولی خدا از حقیقت آگاهه.
همه به خدا جواب پس میدن.
و تو به من جواب پس میدی.
- برو به اتاقت. - حاملهست.
خدا را شکر.
خدا را شکر.
بچۀ تو نیست.
تو آدم ضعیفی هستی، و خدا هیچوقت نمیذاره که این ضعف رو به کس دیگهای منتقل کنی.
تو حق نداری پدر بچهای باشی چون لایقش نیستی.
روزت پربرکت.
صبحانهت حاضره. تخممرغ و بلغورِ جو دوسر.
- یا میتونم چیز دیگهای برات درست کنم. - نه، خوبه. ممنونم.
خدا حفظت کنه.
حالت خوبه؟
آره، خوبم. ممنون.
خوبه. خدا رو شکر.
- ریتا! - بله، خانوم.
بشین.
چی شد؟
باخبر شد.
راجع به فرمانده.
تو خوبی؟
من حاملهم.
چی؟
تست بارداری همراهش بود.
حتماً از بازار سیاه یا همچین جایی خریده بود.
نکن.
خواهش میکنم.
خیلی بده.
نه، نیست.
آففرد، شنلت رو بردار، لطفاً.
ماشینو لازم داری؟
نه. ممنون، نیک.
برنامه دیگهای ریختم.
راه طولانیای در پیشه، پس راحت بشین...
و به پردهها دست نزن.
هی، اینو نیگاه.
(یکی از استانهای کانادا)
رسیدیم خانوم.
ما کجاییم، خانم واترفورد؟
ممنون.
خانم واترفورد، ما کجاییم؟
- اون توی ماشین میمونه. - بله، خانم.
خواهش میکنم! خواهش میکنم، بذار بیام بیرون.
تو رو خدا، بذار بیام بیرون! اون دخترمه!
نه! بذار بیام بیرون!
هانا!
هانا!
هانا!
بذار بیام بیرون!
بذار بیام بیرون! هانا!
بذار بیام بیرون! بذار بیام بیرون!
هانا!
هانا!
نه!
نه! بذار بیام بیرون! تو رو خدا، بذار بیام...
نه! هانا!
هانا!
بذار بیام بیرون.
بذار بیام بیرون! بذار بیام بیرون!
بذار بیام بیرون!
تو رو خدا! تو رو خدا!
خانم واترفورد، تو رو خدا!
تو رو خدا، بذار بیام بیرون.
تو رو خدا! تو رو خدا، خانم واترفورد، تو رو خدا.
حالا میتونی راه بیفتی.
تو رو خدا بذار ببینمش! بذار بیام بیرون.
التماست میکنم. التماست میکنم.
تو رو خدا، تو رو خدا. نه! نه!
- نه! - آففرد، باید حرفهامو گوش کنی.
تو رو خدا، تو رو خدا، منو برگردون. تو رو خدا! باید ببینمش، تو رو خدا!
این کار به نفع هیچکسی نیست.
اون دختر خوشگلیه، آففرد.
و الان خوشحاله و به خوبی ازش مراقبت میشه...
و تو مجبور نیستی نگران چیزی باشی.
گوش کن چی میگم.
تا وقتی که بچۀ من سالمه، مال تو هم سالمه.
نه، تو رو خدا!
نه، تو رو خدا!
تو رو خدا، تو رو خدا.
تو رو خدا، التماست میکنم.
تو رو خدا، تو رو خدا!
تو رو خدا، خانم واترفورد. تو رو خدا. تو رو خدا!
چه مرگته تو؟
چه مرگته تو؟
چطوری میتونی این کارو بکنی؟
تو دیوونهای.
تو... تو...
No comments yet. Be the first to leave one.