The first 200 lines.
روزي روزگاري, در سرزميني دوردست, خيلي دور
نه, مثل اين. دارم شوخي ميکنم
اما ميخوام يه داستاني رو براي شما تعريف کنم
اين داستان شما نيست اين داستان من است
داستاني که مثلش رو تا حالا هيچ جا نديديد
اما شما يه داستان درست حسابي ميخوايد, ها؟
پس بايد يه چيزهايي رو
از مردمم و سرزمينم بگم.
بعدش شما ميتونيد اين داستان رو درک کنيد و بفهميد
اين سرزمين از ابتدا شروع شد
يورلونگور , اين آب عظيم گوانا به اينجا رسيد Yurlunggur, that Great Water Goanna, he travelled here.
بعدش تمام اين سرزمين را ساخت
اين آب را ساخت
و اين باتلاق رو که
به درازا امتداد مي يابد و به ما زندگي ميدهد
من از چاله آبي که يورلونگور در اين سرزمين ساخته مي آيم
من مثل يک ماهي کوچک در چاله آبي در جستجو بودم
بعدش پدرم نزديک چاله آب من آمد
ازش مادرم را خواستم
ميخواستم دوباره متولد بشم
پدرم به يکي از همسرانش اشاره کرد
او مادر توست, به من گفت
من تا رسيدن زماان مناسب منتظر ماندم...
و به سادگي رفتم به درون مهبل اش
بعدش پدرم يک رويا داشت
که اون رويا بهش اجازه داد تا بدونه که او يه چيز کوچکي درونش داشت
اون چيز کوچک من بودم
وقتي که بميرم, به چاله آبم برميگردم
در آنجا منتظر خواهم بود, مثل يک ماهي کوچک
منتظر تولدي دوباره
اين چيزارو نميدونستيد , مگه نه؟
اما يه حقيقتِ
هميشه واسه مردمم اينگونه بوده
حالا بايد بفهميم که اين داستان کجاست.......
داستاني که ميخوام براي شما تعريف کنم
بايد به گذشته هاي دور برگرديم
به زمان اجدادم
ده قايق ران
شيششششش ... حالا گوش کن
ميتوانم صداشون رو بشنوم, دارند ميان
اجدادم
ايني که عاقل به نظر ميرسه اسمش مينيگولولوست
بعدش برادر کوچکترش, داييندي
و بعد بقيه
اسمهاي زيادي واسه به خاطر سپردن هست
همه بايستيد
اون يکي جيگيرِ
جيگير زياد حرف ميزنه
اما شايد يه چيزي شنيده
من از آخر بودن دوري ميکنم
يکي همش داره ميگوزه
من نيستم من نيستم
دوباره تويي- من نبودم من نبودم-
تو هميشه ساکتي-
ساکت اما کشنده- :) تو هميشه ساکتي -
اقرار کن - باشه بابا... من بودم-
از درون فاسدي
از درون فاسدم باشه -از درون فاسدي
تو ميري ته خط
بجنب ديگه
اجداد براي شکار تخم غاز قايق مي سازند
اونا تنه درخت رو مي کَنند
و درباره زن ها صحبت ميکنن
مثل هميشه
چطوري باهاش (دختر) رفت؟
اونا وقت اين کارو کردن؟
دخترِ نميخواستش
تو بايد کور باشي - دخترِ اصلا نميخواستش -
اونا داييندي رو دست ميندازن
ميدونن که داييندي زن جوون بردارش, مينيگولولو رو دوست داره
اين اولين بارِ که داييندي غاز زاغي رو شکار ميکنه
چيزهاي بسياري هست که داييندي تا حالا نديده
و براش خيلي مفيدِ که اين چيزها رو در اين شکار ياد بگيره
بزار بهت نشون بدم
از عهده اش بر ميام - بزار نشونت بدم -
البته- اون مردِ کيه -
بيخيالش
يه جور جادوگرِ
شنيدم که
تو خاطرخواهِ
زنم هستي؟
اون جوونه؟
اينجوري بچرخونش
مراقب باش
مينيگولولو ميدونه که احساس غلطي که درباره برادر جوانش داشته حقيقته
ميخوام داستاني رو واست تعريف کنم
از گذشته هاي دور
و ازت ميخوام که با دقت زيادي
گوش کني
مردان تنه هاي بريده شده رو به سمت باتلاق ميبرند
مينيگولولو هم داستاني رو براي داييندي تعريف خواهد کرد
تا بهش کمک کنه تا در راه درست زندگي کنه
اين داستانِ مينيگولولوست براي داييندي
و اکنون اين داستان من براي شماست
داستان خوبيه اما بهترِ گوش کني, ها؟
شايد شبيه داييندي باشيد؟
شايد اين داستان به شما هم کمک کنه تا در راه درست زندگي کنيد
و اين داستاني ست که ميگفتم
در گذشته هاي خيلي دور
دايييندي هنوز يک ماهي کوچک در چاله آبش بود
همه ي اجدادها, حتي مينيگولولو
جيگير و حتي همه ي جادوگرها
همه شون ماهي کوچکي در چاله هاي آبشون بودن
تمام پدرهايشان و پدرهاي پدرهايشان
هنوز ماهي کوچکي درون چاله هاي آبشون بودند
سراسر اين سرزمين منتظر متولد شدن بود
اين گذشته اي است که ما الان درونش هستيم
زماني که ما الان ميبينيم بعد از آغاز است
بعد از سيل بزرگ است که تمام سرزمين را پوشش داد
به سيل نگاه کنيد
شما تقريبا ميتونيد مشاهده اش کنيد ما از الان خيلي فاصله گرفتيم
بعد از يولونگور, آب بزرگ گوانا
به نام درختان
و پرندگان
and the plants
و بشر
بعد از يورلونگور که اجداد قديمي رو بخشيد
جشن بزرگ جونگان
که به ما قانوني رو بخشيد که ياد گرفتيم
بعد از اون که مردم زندگي کردن با قانون رو ياد گرفتن بود
بعد از اون, اما در گذشته ي خيلي دور.
و در آن زمان باستان
يک اجداد باستاني زندگي ميکرد
اين اجداد باستاني رو ريجيميرايل صدا ميکردند
ريجيميرايل يک جنگجو بود
يکي از اون باافتخارها
او هم مثل الانِ ما زن ها و بچه هايي داشت
و او فرد قانونمندي بود همون قانوني که ما الان داريمش
داستان هاي مردم ما بسيار قديمي هستند
و گاهي اوقات مدت ها طول ميکشه تا تعريف بشه
حتي روزها
مينيگولولو در حال گفتن قسمتي از داستان است در حالي که بقيه پوست درختان رو حمل ميکنند
در خت هايي که براي ساخت قايق مناسب اند در دوردست هاي باتلاق رشد ميکنند
بلاخره در آب ...
خوب و خنک در پاهايم
قصه گو بايد مدتي توقف کند
کار بيشتري براي انجام دادن وجود دارد قبل از اينکه مردان غازها را شکار کنند.
اونا بايد پوست درخت هارو در آب بزارند تا خيس شه
زماني که پوست ها خيس شدند اونارو تو آتش ميگذارند تا داغ و نرم بشند
داستان ريجيميراريل ميتونه ادامه پيدا کنه
باشه حالا....
رييس قبيله اون موقه ها
3تا زن داشتند
- دقيقا مثل تو - بله
اولين زن ريجيميراريل اسمش بانالاندجو بود
بانالاندجو باهوش بود همچنين شخصيت مهمي بود
زن خوبي بود
باشه , بيارش اينجا
پوست درخت ها ديگه تقريبا آماده ان
اونا بايد خنک بشند تا بشه به راحتي خمشون کرد
داييندي با تماشا کردن ياد ميگيرد
اين برخورديه که ما با مردممون ميکنيم
اما بهترِ داستان رو ادامه بديم
زن دوم ريجيميراريل اسمش نوالينگو بود
نوالينگو يکم حسود بود
اما چشماني داشت که گاهي اوقات باعث پرواز درون مردان ميشد
در مورد اون يکي زنش چي ...
اون جوونه؟
چرا ميپرسي؟
بهش علاقمند شدي؟
آه, تو 3تا زن اون جوونترشون بود
اسمش مونانجارو بود
مونانجارو از اون خوشگل ها بود
مثل يه نوزاد خوابيده بيصدا و آروم بود
ريجيميراريل همچينين يه برادر کوچکتر هم داشت
دقيقا مثل داييندي که برادر کوچک مينيگولولو بود
اسم برادر ريجيميراريل ييراپاريل بود
ييراپاريل هنوز زني رو نستونده بود و مسوليتي رو هم نداشت.
فکر ميکرد که بايد به دونه داشته باشه
و زني رو که فکر ميکرد بايد داشته باشه مونادجارا بود
واسش عادلانه نبود اينکه برادرش 3تا زن داشته باشه
اما خودش هيچي
دقيقا مثل اين روزها
پيرمردها همه زن هارو بگيرن
و تو ....
يه زن ميگيري
وقتي بزرگتر شدي
وقتي بزرگتر بشم سيخَم شُل ميشه
داريد به من ميخنديد
به خاطر اينکه فکر ميکنيد
که سيخم شل شده
مردان جوان در اردوگاه افراد مجرد زندگي ميکنن
دور از اردوگاه اصلي
اونا اونجا زندگي ميکنند تا قانون و حقو حقوق رو ياد بگيرند
و شيوه ي مردانگي رو
ييرالپاريل هم در اردوگاه مردان مجرد زندگي ميکرد
با اينکه پياده روي طولاني تا اردوگاه ريجيميراريل بود
چشمان ييرالپاريل باز ميتوانست موناندجاراي جوان رو ببينه
ذهنش براي با او بودن آشفته بود
گاهي اوقات پاهاش باعث ميدشند که بدنش به دنبالش کشيده بشه
داره ميره دختر رو ببينه
او فکر ميکرد که چطوري موناندجاراررو ببينه
شايد فقط به اردوگاه ميرفت و دليل ديگري رو وانمود ميکرد
چيزي براي خوردن هست؟
اما شايد چشمان بانالاندجو خيلي تيز خواهد بود
اون روز, نزديک اردوگاه, روز اصلاح مو بود
همشو, همش رو دربيار
مطمنِي؟
-همه شو -مطمني
ميخوام شبيه جنگجويان جوان باشم
No comments yet. Be the first to leave one.