The first 200 lines.
...آنچه در "سيلم" گذشت
!کاتن
با پسر من چيکار کردي؟
وقتي که ستارهي دنبالهدار ،توي آسمان فرداشب بدرخشه
جان کوچولو، توي رودخونهي خون جهنمي غسل تعميد داده ميشه
ما يه پسر داريم
و اونا ميخوان بُکُشنش
ولي تو اونجا منتظر اونايي
و تو کجايي؟
،تو کشتيِ اون زنيکهي هرزه
و ميرم تا پاشنهي آشيل اونو پيدا کنم
من ديشب تو رو با اون ديدم
تصور کن چه احساسي داره
که با يه آدم چيرهدست باشي
به پسرت فکر کن
اگه ميخواي دوباره ببينيش
اين دکتر رو بسپر به من
با من ازدواج ميکني؟
هاتورن، گوش بده
اين مسأله خيلي بزرگتر از رقابت من و تو سر اَن هيل ـه
حواست باشه، وقتي رسيدين به آمهرست، ديگه مُرده باشه
من ميخوام برم خونه
،بزودي، عزيزم
تمام دنيا خونهي تو ميشه
ولي من ميخوام مادرم رو ببينم
امشب يه بار ديگه اونو ميبيني
ولي تا اون موقع، بايد ياد بگيري که چه انتظاري ازت ميره
امشب يه جشن برپا ميشه
و تو مهمترين مهمونِ اون جشني
و آسمون هم از ستارهي دنبالهدار درخشان ميشه
و تمام افسونهاي دنيا، مثل مرواريدهاي
توي يه گردنبند، به دنبال هم قرار ميگيرن
حالا، نميخوام که تو بترسي
بنابراين بايد براي کاري که قراره انجام بشه، آماده باشي
چرا؟ چرا بايد غسل تعميد داده بشم؟
تا بتوني دوباره متولد بشي
،قدرتمندتر از قبل من هم کنارت هستم
من تو رو نميخوام
ميخوام مادرم کنارم باشه
اوه، ميفهمم
يه بار يه کسي رو داشتم که خيلي برام عزيز بود، ولي از دستش دادم
ولي دوباره بزودي برميگرده
خيلي زود، ميتونم طعمش رو بچشم
قلبهاي پاک، هميشه با همديگه متحد ميشن
،ولي يک قلب بايد منتظر بمونه حتي اگه قرنها طول بکشه
چيکار داري ميکني؟
!ولم کنين
من بايد برم بوستون، نه هيچجاي ديگه
من دشمن شما نيستم
هيچ خطري براتون ندارم
اينکار رو نکن
وصيت کن، برادر
خداوندا، گناهانم را بر من ببخش
اَن من را از خطراتي که در انتظارش هست، دور بدار
و آنها را ببخش، خداوندا
اونها نميدونن چيکار ميکنن
حق با تو بود
اونا نميدونستن دارن چيکار ميکنن
ولي من ميدونم
ولي چطوري؟
از کجا ميدونستي من رو کجا پيدا کني؟
قبلاً هم بهت گفتم
...من اون مردي که قبلاً بودم نيستم چه خوب باشه چه بد
،خب، بنظر هاتورن ميخواسته من بميرم
و تو از من چي ميخواي؟
يه جنگيري
جنگيري؟
يه پسربچهست
يه پسربچه؟
کي؟
ببين، تنها چيزي که بايد بدوني ،اينه که بدونِ اون
،تمام برنامههاي جادوگرها نقش بر آب ميشه
ولي اگه ما شيطان رو از توي ...وجودش نکشيم بيرون
کارمون تمومه... هممون
و اين پسر پيش توئه؟
نه
ولي دارم سعي ميکنم بدستش بيارم
تو خودت بهم گفتي
که يه نفر رو کُشتي، فقط بخاطر اينکه اسمت رو ميدونست
...خب، پس چرا الان
اون پسر رو نميکُشي؟
،جنگيري مراسم خيلي خطرناکيه
و ممکنه ازش نتونيم زنده بمونيم
تا حالا اين رو باور داشتي ...که نجات دادن يه نفر
تنها چيزيه که اهميت داره؟
...اينکه نجات دادن اونها
تنها اميدي بود که تو داشتي؟
من بهت نياز دارم، کاتن
اگه بايد اينکار رو بکني، باشه
فقط يه کاري هست که ازت ميخوام اول انجام بدي
اومدي
واسه خاطر تو نه
ميدونم
ولي حداقل معنيش اينه که تو قهرمان نجات پسرت هستي
،مطمئني که اون پسر واقعاً مالِ توئه حالا من به کنار؟
مطمئنم
و وقتي که تو هم تو چشماش نگاه کني، تو هم مطمئن ميشي
خب، کاتن هم باهامونه
حالا برنامه چيه؟
من از اسلکه الان اومدم
کنتس پسرمون رو اون تو نگه داشته
،ولي با توجه به تمام قدرتها و علمي که داره
اون حتي نميدونه تو وجود داري
براي اينکه بتونه قرن به قرن به ،زندگيش ادامه بده
جسدش رو با خودش همهجا ميبره
،پيداش کن، نابودش کن
و اون هرزه ميتونه طعم يه خنجر رو بچشه
اينکار رو ميتونم بکنم
اگه يکي داشتم
،هرکسي اينا رو بهت داده ميدونسته داره چيکار ميکنه
اينا ازت محافظت ميکنن
آره، اگه من رو نکُشن
ماربرگها شبيه هيچکدوم از جادوگرهايي که قبلاً کُشتي نيستن
به تمام هوش و ذکاوتت نياز داري
و تو چي؟
...من بايد تا امشب صبر کنم
تا زماني که پسرمون رو به جنگل ميبرن تا غسل تعميدش بدن
،کشتي بدون نگهبان ميمونه ولي خيلي زمان ندارم
اونا منتظر من هستن که ...برم اونجا، بنابراين
بايد کاري رو بکنم که هيچوقت قبلاً انجامش ندادم
يه حقهاي که خودِ ماربرگ انجام داده
بايد تمام قدرتم رو به کار بگيرم
و اگه متوجه حقهي تو بشن؟
جان رو ميکُشن
ولي شرط ميبندم که اون به زندگيش بيشتر از هر چيزِ ديگهاي اهميت ميده
من و اون همينجا باهم تفاوت داريم
،يه چيز ديگه هم دلم ميخواد
ولي ميدونم هيچوقت بدستش نميارم
بخششِ تو
...ما هر دومون کارهايي کرديم
هيچکس نميتونه اونا رو ببخشه
هيچکدوم از ماها نميتونيم فراموش کنيم
،وقتي پسرمون رو گرفتي ببرش يه جاي امن
اگه زنده موندم، پيدات ميکنم
بيا، عزيزم
بله، مادر
دشمنان شما اينجا نيستن
فقط دوستان
و همسايگانِ شما هستن
درسته، ما احساس ترکشدگي داريم
،خدا ميدونه دکتر ما، وينرايت کجا رفته
همينطور کشيش لوئيز، اون رو هيچجايي نميشه پيداش کرد
و ظاهراً ما به آدماي اشتباه تکيه کرديم که ما رو راهنمايي کنن
سيبليها، ما رو به لبهي پرتگاهِ آخرالزمان هدايت کردن
...در زمانِ ما
مري کجاست؟
قرار بود مراقبش باشي
ميدونم مادر، ديگه عادتت شده بگي تو هرچيزي
من مقصر هستم
ولي شايد ايندفعه تو دربارهش اشتباه قضاوت کردي
،شايد هم عشق اون به پسرش قويتر از تو باشه
،جدا از قدرتش
ضعفِ کشندهي اون مهمه
،و من تو رو خيلي دوسِت داشتم
نه مثل هر زن ديگهاي
نذاز از همديگه جدا بشيم
نه حالا که به هدف نزديک شديم
بهتره بگي هدف تو
کمکم داشتم به اين فکر ميکردم که نوبت من کِي ميرسه
ستارهي مشرق نبود...
که يه زماني براي تمام بشريت رستگاري آورد؟
و شايد اين ستارهي دنبالهدار باشکوه ...که از طرف خداوند بزرگه
نويددهندهي اميد باشه
...سيلم
اورشليم جديد
لطفاً بلند شيد و دعا کنيد
...پدر ما، که در آسمانها هستي
نامت مقدس باد
،فرمانروايي تو خواهد رسيد
،و آنگونه که در آسمان برپاست در زمين هم خواهد شد
...امروز را به ما
فکر ميکردم ما و خودت رو ترک کردي
...همونطوري که خودت گفتي
،مثل مريم مقدس
من قبول ميکنم که فرزندم براي يه هدف بزرگتر قرباني بشه
عاليه
ميدوني، من يه بار اونو ديدم
چه موجود کوچولويي بود
نميدونم چرا خداي اونها اون رو انتخاب کرده بود
اينم نميدونم خداي ما چرا من رو انتخاب کرده
براي هميشه...
آمين
...و اميدوارم که در ادامهي امروز
خداوند شما رو قرين آرامش کنه
،خداي اونها ممکنه ببخشه
ولي من نه
،امشب همراه ما باش
وگرنه لذت نابود کردن چيزي که ،خيلي دوسش داري مال من ميشه
و بعدش پيدات ميکنم و اونقدر زنده نگهت ميدارم
...که بتوني ببيني اولين گاز رو
از قلبت ميزنم
قلبِ من؟
بيا قابل تو رو نداره
ولي فکر ميکنم يه ذره به مزاج تو، گزنده بياد
دلت ميخواد آخرين لحظاتِ
عمر معشوقهت رو برات شرح بدم؟
،اون عين يه بچهمدرسهاي هيجان زده بود
تا وقتي که صورتش، رفت زيرِ خونِ جهنمي
بنظر من حسادت، واسه يه مرد خيلي زشته
شايد
No comments yet. Be the first to leave one.